{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
ریگیلوس بلافاصله گفت:
«نه.»
پاندورا برگشت.
«چطور ممکنه؟»
«اگر این مکان خاطرات رو می‌خونه، پس لازم نیست جنا اونجا باشه.»
سکوت.
کلید دوباره چرخید.
این بار به سمت در سوم.
انتخاب.
ساعت دیواری یک بار نواخت.
۱۲:۰۰
نیمه‌شب.
هر سه در هم‌زمان باز شدند.
پشت در اول، اتاقی پر از آینه بود.
پشت در دوم، تاریکی مطلق.
و پشت در سوم...
راهرویی طولانی که در انتهایش یک در کوچک قرار داشت.
روی آن در، عددی حک شده بود:
۱۳
پاندورا نفسش را حبس کرد.
لورنزو آهسته گفت:
«پس راه رو پیدا کردیم.»
ریگیلوس سرش را تکان داد.
«نه.»
به سه در نگاه کرد.
«اون راه رو از اول جلوی چشممون گذاشته بود.»
ایوان پرسید:
«پس چرا مجبورمون کرد سه در رو ببینیم؟»
ریگیلوس پاسخ نداد.
دیدگاه ها (۶)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️چون درِ سیزدهم آرام‌آرام شروع به باز شدن ک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«جنا.»دست تکان خورد.«پاندورا...»این بار صد...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️۱۱:۵۹او دندان‌هایش را روی هم فشرد و دستش ر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️بسیار نزدیک‌تر.«پاندورا...»پاندورا یخ زد.چ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️این بار لورنزو بود که گفت:«کشته شدن؟»«نه.»...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ناگهان عکس در دست پاندورا شروع به تغییر کر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️همه ساکت شدند.جنا ادامه داد:«از وقتی وارد ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️یک راه‌پله‌ی مارپیچ در تاریکی ظاهر شد.از پ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️یک راه‌پله‌ی مارپیچ در تاریکی ظاهر شد.از پ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس دستش را از روی دستگیره برداشت.«هیچ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️روزیرها.بلک‌ها.برکشایرها.اما بین آنها، دخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط