سناریو بلولاک (قفل آبی)

خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از بلولاک (قفل آبی)★

موضوع:«اعتراف کردن...»

کاراکترها:«نـــــــــاگــــــــی ســــــــیـــــــــشـــــــــیـــــــــــرو و رئـــــــــــو مـــــــــیــــــــــکــــــــــاگـــــــــه.» (بچه‌ها، رئو توی این داستان هیچ شخصیت خاصی نیست و این راجع به شیپ ناگی و رئو هم نیست! یه جورایی میشه گفت که ناگی و ا.ت شخصیت‌های اصلی داستان هستند، رئو یک شخصیت فرعیه 🎀✨)
Part¹

ــــــــــــــــــ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ـــــــــــــــــ


ا.ت تازه وارد بلو لاک شده بود. هنوز خیلی از بقیه بازیکن‌ها را نمی‌شناخت و بیشتر وقتش را صرف تمرین می‌کرد. یک روز موقع استراحت، رئو با لبخند به سمتش آمد.

«هی، تازه واردی، نه؟ من رئو هستم.»

ا.ت هم خودش را معرفی کرد و کم‌کم با رئو هم‌صحبت شد. رئو خیلی راحت با بقیه دوست می‌شد و باعث شد ا.ت احساس غریبی نکند. کنار رئو، پسری با موهای سفید بود و با بی‌حوصلگی به سقف نگاه می‌کرد.

رئو گفت: «اون ناگیه.»

ناگی فقط برای چند ثانیه به ا.ت نگاه کرد و خیلی خشک گفت: «سلام.»

بعد دوباره حواسش رفت سمت گوشی‌اش. ا.ت کمی خندید و گفت: «فکر کنم خیلی اهل حرف زدن نیستی.»

ناگی شانه‌ای بالا انداخت. «حوصله‌اش رو ندارم.»

از آن روز به بعد، ا.ت گاهی با رئو و ناگی تمرین می‌کرد. رئو همیشه پرانرژی بود، ولی ناگی همان آدم سرد و بی‌حوصله‌ای بود که فقط وقتی لازم می‌شد حرف می‌زد. با این حال، ا.ت کم‌کم به این اخلاقش عادت کرد.

چند هفته گذشت. یک روز وسط تمرین، ناگی اتفاقی به ا.ت نگاه کرد. همان لحظه، قلبش یک تپش عجیب زد. سریع نگاهش را برگرداند.

«...چرا اینجوری شدم؟»

فکر کرد شاید فقط از خستگی باشد.

اما این اتفاق دوباره تکرار شد. هر بار که نگاهش به ا.ت می‌افتاد، انگار قلبش کمی تندتر می‌زد و گرمای عجیبی روی صورتش حس می‌کرد.

یک بار حتی رئو متوجه شد و گفت: «ناگی، صورتت یکم قرمز شده. حالت خوبه؟»

ناگی سریع جواب داد: «چیزی نیست.»

رئو شانه بالا انداخت و دیگر چیزی نگفت.

ناگی خودش هم نمی‌فهمید چرا این اتفاق می‌افتد. سعی می‌کرد به آن فکر نکند و مثل همیشه رفتار کند. با خودش گفت: «احتمالاً فقط به خاطر تمرین‌های سنگینه.»

بعد دوباره همان قیافه‌ی بی‌تفاوت همیشگی‌اش را گرفت و تمرکزش را روی فوتبال گذاشت، انگار اصلاً هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده است.

ـ ادامه دارد...


ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ




¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#انیمه #بلولاک #بلو_لاک #قفل_آبی #شیدو #شیدو_ریوسی #ایساگی #ایساگی_یویچی #باچیرا #باچیرا_مگورو #ناگی #ناگی_سیشیرو #رین #رین_ایتوشی #سائه #سائه_ایتوشی #چیگیری #چیگیری_هیوما #نوئل_نوآ #کایزر #مایکل_کایزر #سناریو #سناریو_انیمه #وانشات #وانشات_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
دیدگاه ها (۳)

سناریو ناگی پارت ۲

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 9 | چیزی که اسم نداشتروزها یکی پس از دیگری می‌...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟺 | یک قدم نزدیک‌ترروز بعد، ساعت چهار عصر.ا/ت جلو...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

پارت آخر

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط