شجاعت در سایه
پارت ۳
ایزوکو به باکوگو خیره شد.
همه خاطراتش آمد و ایزوکو ندانست چرا ولی اشک هایش جاری شد و آرام گفت: کاچان.... خوشحالم.....که.....دیدمت....
(تسویا: نقطه ها نشانه اشک هاش و ناتوانی در حرف زدنشه)
همانلحظه نزو به ایزوکو نگاه کرد او شنیده بود که ایزوکو طبق حرف های تسوکاچی نمیتواند حرف بزند ولی چه باعث حرف زدن او شده بود؟
به آرامی گفت: میدوریا میتونی یک لحظه با من بیای بیرون؟
لطفا آیزاوا_سان شما هم با ما بیاید
آیزاوا سری تکان داد و همراه کیسه خوابش با نزو و ایزوکو به بیرون رفت.
همانکه در بسته شد صدای همه منفجر شد همه راجب دختر تازه وارد کنجکاو بودن ولی باکوگو بعد از دیدن ایزوکو به فکر فرو رفته بود و فکر میکرد چه بر سر ایزوکو آمده بود که آنطور گریه کرد.
بیرون کلاس...
نزو وقتی دید در اطراف کسی نیست پرسید: میدوریا گفته بودی نمیتونی حرف بزنی ولی چطور الان قادر به حرف زدنی؟
ایزوکو کمی از اشک هایش را پاک کرد و گفت: نمیدونم .... ولی .... دو .... راه .... داشت ....
کمی مکث کرد چون برایش حرف زدن سخت بود، نزو که متوجه این موضوع شد گفت: فعلا بهتر نیست به کلاس برگردی؟ بنظر سخت میاد حرف زدن
ایزوکو سرش را تکان داد و با آیزاوا به کلاس بازگشت.
بعد از کلاس...
وقتی آیزاوا از کلاس خارج شد همه بچه ها دور میز ایزوکو جمع شدند و سوال پیچش کردند
ایزوکو که با این حجم زیاد سوال روبه رو شد آرم گفت: میشه ... یکی ... یکی ... بپرسید؟
بچه ها تعجب کردند ولی موافقت کردند.
در آنطرف باکوگو هم علاقه به دیدن ایزوکو نداشت و هم کنجکاو بود که چه بر سر ایزوکو آمده.
بعد بحث زیاد با خود تصمیم گرفت به آرامی به حرف های ایزوکو گوش کند.
در خوابگاه...
درون خوابگاه همه با یک دیگر حرف میزدند و ایزوکو بالاخره از سوال های زیاد دور بود گوشه ای نشست و به اطراف نگاه کرد و بعد دفترچه اش را برداشت و شروع به نوشتن کرد.
《کلاس اول ای کلاسی هست که من واردش شدم این کلاس فضای صمیمی و شادی داره.
در مدت کوتاه خیلی راجب کوسه هاشون فهمیدم، همه اون ها کوسه های جالبی دارند که من دوست داشتم آن کوسه ها را داشته باشم ...》
نوشتن ایزوکو زمانی متوقف شد که مینا بالا سرش ایستاد و گفت: ایزوکو_چان داری چی مینویسی؟
ایزوکو به مینا خیره شد و گفت: داشتم ... راجب ... کلاس ... مینوشتم.
مینا: چرا؟
ایزوکو: چون ... من ... همیشه ... راجب ... همه ... چیز ... مینویسم.
مینا: نه اونو نپرسیدم میپرسم چیشد وارد یو ای شدی؟
ایزوکو: مدیر ... گفته ... چیزی ... نگم.
مینا: چرا؟
آیزاوا بالا سر مینا ظاهر شد و به کله مینا آرام ضربه ای زد و گفت: آشیدو دانش آموز جدید رو سوال پیچ نکن.
بعد به ایزوکو نگاه کرد و گفت: میدوریا باید باهام بیای تا ادامه صحبتمون رو بدیم.
ایزوکو موافقت کرد و دنبال آیزاوا رفت.
بعد رفتن ایزوکو مینا آرام گفت: دختر عجیبیه ولی نازه
و بعد پیش دوستانش رفت.
باکوگو به رفتن ایزوکو خیره شده بود که ...
پایان پارت سه
چطور بود؟
فکر میکنین چطور ایزوکو تونست حرف بزنه؟
منتظر لایک و کامنت هاتونم
ایزوکو به باکوگو خیره شد.
همه خاطراتش آمد و ایزوکو ندانست چرا ولی اشک هایش جاری شد و آرام گفت: کاچان.... خوشحالم.....که.....دیدمت....
(تسویا: نقطه ها نشانه اشک هاش و ناتوانی در حرف زدنشه)
همانلحظه نزو به ایزوکو نگاه کرد او شنیده بود که ایزوکو طبق حرف های تسوکاچی نمیتواند حرف بزند ولی چه باعث حرف زدن او شده بود؟
به آرامی گفت: میدوریا میتونی یک لحظه با من بیای بیرون؟
لطفا آیزاوا_سان شما هم با ما بیاید
آیزاوا سری تکان داد و همراه کیسه خوابش با نزو و ایزوکو به بیرون رفت.
همانکه در بسته شد صدای همه منفجر شد همه راجب دختر تازه وارد کنجکاو بودن ولی باکوگو بعد از دیدن ایزوکو به فکر فرو رفته بود و فکر میکرد چه بر سر ایزوکو آمده بود که آنطور گریه کرد.
بیرون کلاس...
نزو وقتی دید در اطراف کسی نیست پرسید: میدوریا گفته بودی نمیتونی حرف بزنی ولی چطور الان قادر به حرف زدنی؟
ایزوکو کمی از اشک هایش را پاک کرد و گفت: نمیدونم .... ولی .... دو .... راه .... داشت ....
کمی مکث کرد چون برایش حرف زدن سخت بود، نزو که متوجه این موضوع شد گفت: فعلا بهتر نیست به کلاس برگردی؟ بنظر سخت میاد حرف زدن
ایزوکو سرش را تکان داد و با آیزاوا به کلاس بازگشت.
بعد از کلاس...
وقتی آیزاوا از کلاس خارج شد همه بچه ها دور میز ایزوکو جمع شدند و سوال پیچش کردند
ایزوکو که با این حجم زیاد سوال روبه رو شد آرم گفت: میشه ... یکی ... یکی ... بپرسید؟
بچه ها تعجب کردند ولی موافقت کردند.
در آنطرف باکوگو هم علاقه به دیدن ایزوکو نداشت و هم کنجکاو بود که چه بر سر ایزوکو آمده.
بعد بحث زیاد با خود تصمیم گرفت به آرامی به حرف های ایزوکو گوش کند.
در خوابگاه...
درون خوابگاه همه با یک دیگر حرف میزدند و ایزوکو بالاخره از سوال های زیاد دور بود گوشه ای نشست و به اطراف نگاه کرد و بعد دفترچه اش را برداشت و شروع به نوشتن کرد.
《کلاس اول ای کلاسی هست که من واردش شدم این کلاس فضای صمیمی و شادی داره.
در مدت کوتاه خیلی راجب کوسه هاشون فهمیدم، همه اون ها کوسه های جالبی دارند که من دوست داشتم آن کوسه ها را داشته باشم ...》
نوشتن ایزوکو زمانی متوقف شد که مینا بالا سرش ایستاد و گفت: ایزوکو_چان داری چی مینویسی؟
ایزوکو به مینا خیره شد و گفت: داشتم ... راجب ... کلاس ... مینوشتم.
مینا: چرا؟
ایزوکو: چون ... من ... همیشه ... راجب ... همه ... چیز ... مینویسم.
مینا: نه اونو نپرسیدم میپرسم چیشد وارد یو ای شدی؟
ایزوکو: مدیر ... گفته ... چیزی ... نگم.
مینا: چرا؟
آیزاوا بالا سر مینا ظاهر شد و به کله مینا آرام ضربه ای زد و گفت: آشیدو دانش آموز جدید رو سوال پیچ نکن.
بعد به ایزوکو نگاه کرد و گفت: میدوریا باید باهام بیای تا ادامه صحبتمون رو بدیم.
ایزوکو موافقت کرد و دنبال آیزاوا رفت.
بعد رفتن ایزوکو مینا آرام گفت: دختر عجیبیه ولی نازه
و بعد پیش دوستانش رفت.
باکوگو به رفتن ایزوکو خیره شده بود که ...
پایان پارت سه
چطور بود؟
فکر میکنین چطور ایزوکو تونست حرف بزنه؟
منتظر لایک و کامنت هاتونم
- ۶.۱k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط