چند پارتی جیمین
«فقط تو رو میبینم»
پارک جیمین × هانا 🐥🤍
ژانر: عاشقانه، فانتزی
---
ساعت ۹ صبح | خونهی جیمین
«هانـــاااااا!»
صدای جیمین کل خونه رو برداشته بود.
هانا که با موهای نامرتب و یه قیافهی خوابآلود از اتاقش بیرون اومده بود، با شنیدن اسمش چشمهاشو بست و زیر لب گفت:
ـ خدایا، هنوز صبح نشده این شروع کرد...
جیمین که به چارچوب در آشپزخونه تکیه داده بود، دستبهسینه نگاهش کرد.
ـ با کی حرف میزنی، کوتوله؟
هانا اخم ریزی کرد.
ـ با وجدانم. تو نگران نباش.
ابروی جیمین بالا رفت.
ـ اوه! ببین کی زبون باز کرده!
بعد بدون هیچ هشداری دستشو جلو برد و گونهی هانا رو آروم کشید.
ـ وای، این لپای پفکرده رو ببین! انگار یه همستر از خواب بیدار شده.
ـ جیمین! ولم کن!
هانا سریع عقب رفت و گونهشو مالید. جیمین هم با همون قیافهی جدی همیشگیش لبخند کجی زد.
ـ باشه، باشه. برو صورتتو بشور، همستر خانوم.
ـ ازت متنفرم!
ـ میدونم. حالا بیا صبحونه بخور.
و قبل از اینکه هانا جواب بده، برگشت سمت آشپزخونه.
هانا چند ثانیه به پشتش خیره موند.
همین بود مشکلش.
جیمین همیشه همینطوری بود. یه روز موهاشو به هم میریخت، یه روز براش خوراکی میخرید، یه روز تا نصف شب باهاش فیلم میدید؛ اما وقتی هانا حتی یه ذره بهش نزدیکتر میشد، دوباره همون پسر سرد و دستنیافتنی میشد.
هانا سه سال بود که عاشق پسرعموی خودش بود.
سه سال بود که هر بار جیمین بهش لبخند میزد، قلبش یه جوری میشد که انگار اولین باره میبینتش.
و سه سال بود که سعی میکرد هیچکس نفهمه.
مخصوصاً خود جیمین.
چون هانا مطمئن بود جیمین هیچوقت نمیتونه دختری مثل اونو دوست داشته باشه.
دوستای گلم حمایت شه چند پارتی اگه دوست دارین ادامه بدم تو کامنتا بگین و اینکه حمایت یادتون نره 😊❤️
پارک جیمین × هانا 🐥🤍
ژانر: عاشقانه، فانتزی
---
ساعت ۹ صبح | خونهی جیمین
«هانـــاااااا!»
صدای جیمین کل خونه رو برداشته بود.
هانا که با موهای نامرتب و یه قیافهی خوابآلود از اتاقش بیرون اومده بود، با شنیدن اسمش چشمهاشو بست و زیر لب گفت:
ـ خدایا، هنوز صبح نشده این شروع کرد...
جیمین که به چارچوب در آشپزخونه تکیه داده بود، دستبهسینه نگاهش کرد.
ـ با کی حرف میزنی، کوتوله؟
هانا اخم ریزی کرد.
ـ با وجدانم. تو نگران نباش.
ابروی جیمین بالا رفت.
ـ اوه! ببین کی زبون باز کرده!
بعد بدون هیچ هشداری دستشو جلو برد و گونهی هانا رو آروم کشید.
ـ وای، این لپای پفکرده رو ببین! انگار یه همستر از خواب بیدار شده.
ـ جیمین! ولم کن!
هانا سریع عقب رفت و گونهشو مالید. جیمین هم با همون قیافهی جدی همیشگیش لبخند کجی زد.
ـ باشه، باشه. برو صورتتو بشور، همستر خانوم.
ـ ازت متنفرم!
ـ میدونم. حالا بیا صبحونه بخور.
و قبل از اینکه هانا جواب بده، برگشت سمت آشپزخونه.
هانا چند ثانیه به پشتش خیره موند.
همین بود مشکلش.
جیمین همیشه همینطوری بود. یه روز موهاشو به هم میریخت، یه روز براش خوراکی میخرید، یه روز تا نصف شب باهاش فیلم میدید؛ اما وقتی هانا حتی یه ذره بهش نزدیکتر میشد، دوباره همون پسر سرد و دستنیافتنی میشد.
هانا سه سال بود که عاشق پسرعموی خودش بود.
سه سال بود که هر بار جیمین بهش لبخند میزد، قلبش یه جوری میشد که انگار اولین باره میبینتش.
و سه سال بود که سعی میکرد هیچکس نفهمه.
مخصوصاً خود جیمین.
چون هانا مطمئن بود جیمین هیچوقت نمیتونه دختری مثل اونو دوست داشته باشه.
دوستای گلم حمایت شه چند پارتی اگه دوست دارین ادامه بدم تو کامنتا بگین و اینکه حمایت یادتون نره 😊❤️
- ۴.۵k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط