با کاروان عشق
با کاروان عشق
امشب آخرین شب ماندن است. فردا باید سفر عشق آغاز شود و زینب(س) در برابر شوهرش، عبدالله بن جعفر طیّار، به تقاضای رخصت نشسته است تا پابه پای برادر عازم شود. و عبدالله که می داند گفتن «نه» بهانه مفارقت جان از بدن زینب(س) است، «نه» نمی گوید. زینب(س) پا در کاروان عشق می نهد و عبدالله شاید برای بقای فرزندان بنی هاشم یا به دلیلی دیگر می ماند، در حالی که نگران مولایش حسین(ع) است. او، دل با کاروان همراه دارد و برای اثبات این عشق دو فرزندش، محمد و عون، را با کاروان رهسپار می کند. رحمت ابدی حق بر آنان که مهر حسین(ع) را در سینه داشتند.
امشب آخرین شب ماندن است. فردا باید سفر عشق آغاز شود و زینب(س) در برابر شوهرش، عبدالله بن جعفر طیّار، به تقاضای رخصت نشسته است تا پابه پای برادر عازم شود. و عبدالله که می داند گفتن «نه» بهانه مفارقت جان از بدن زینب(س) است، «نه» نمی گوید. زینب(س) پا در کاروان عشق می نهد و عبدالله شاید برای بقای فرزندان بنی هاشم یا به دلیلی دیگر می ماند، در حالی که نگران مولایش حسین(ع) است. او، دل با کاروان همراه دارد و برای اثبات این عشق دو فرزندش، محمد و عون، را با کاروان رهسپار می کند. رحمت ابدی حق بر آنان که مهر حسین(ع) را در سینه داشتند.
- ۱.۳k
- ۱۳ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط