فیک تهیونگ ( عشق+بی انتها)P80
تهیونگ
_این همه دردسر کم بود حالا باید با اینم سر و کله بزنم
انگار مشکلاتم تمومی نداشت ، فقط چند روز از کارا بیخبر بودم که این جریانات پیش اومده بود
باید فردا یه جلسه با سهامدارا تشکیل میدادم تا شاید کاری از پیش ببریم
تلفنو برداشتمو به کوک زنگ زدم
_به همه بگو فردا تو شرکت حضور داشته باشن
&همه؟!
_اره همه،تک تکشون فردا باید اینجا باشن راس ساعت ۸ جلسه داریم.
هیناه
گوشیم سه بار پشت سره هم زنگ خورد و هر سه بار کوک بود ، باره چهارم پیام داد و گفت جوابشو بدم کارش مهمه
ناچار جواب دادم
_بله
&سلام هیناه خوبی؟
پیشونیمو خاروندمو گفتم: سلام ممنون،چیزی شده؟
&فردا حتماً باید بیای شرکت صبح یه جلسه مهم قراره تشکیل بشه
_جلسه مهم؟
& آره حالا فردا بیای خودت متوجه میشی..فقط بیا لطفاً
_باشه باشه میام،چارهای نیست
&ممنونم،پس فعلا.
_فعلا.
گوشیو قطع کردمو یکم از شیره گرمم مزه کردم
_یعنی چیشده که اینقدر مهمه
الان داشتم به این فکر میکردم که چطور باید با سویونو تهیونگ روبه رو بشم اما جلوی خودمو بگیرم ، اما بالاخره در آخر باید میرفتم شرکت منم جزوه اون مجموعه بود.
( صبح)
هیناه
حاضر شدمو از هتل خارج شدم،نمیدونم تا کِی قرار بود اینجا بمونم شاید تا هروقت که مشکلات حل بشه
عینک دودیو زدم رو چشمامو استارت ماشینو زدم
جلسه رو خیلی زود گذاشته بود و الان باید حداقل یه ربع قبل جلسه میرسیدم ، اما دیر کرده بودم ، آخه اول صبحی و ترافیک؟عجیبه
وقتی رسیدم همه رو دیدم دوره میز نشسته بودن البته جز منو تهیونگ که معلوم نبود کجاست
نگاه گذرایی به همه انداختمو کناره جین نشستم تنها جای خالی که وجود داشت ، و سویون هم روبه روم بود و زیر چشمی نگام میکرد
تهیونگ وقتی اومد بلافاصله شروع به صحبت کردن کرد
قضیه خیلی جدی بود و همه تو شوک بودیم
_نمیتونیم ریسک کنیم خطرناکه
بعد از گفتن جمله به تهیونگ نگاه کردمو ادامه دادم : باید مخارج اینجا رو کمتر کنیم باید یه سرمایه گذار پیدا کنیم
سویون حرفمو تایید کرد و همچنین بقیه
بعد از اتمامه جلسه از اتاق که خارج شدم نگاهم رفت سمت سویونی که رفت سمت اتاق تهیونگ و بدون در زدن وارد شد
_حالا من بودم باید توبیخ میشدم
رفتم سمت میزه یکی از کارمندا تا برنامه های شرکتو بررسی کنم ، یه چشمم به دره اتاقش بود و یه چشمم به کارمندی که داشت برام توضیح میداد
یهو در باز شد و با سویون چشم تو چشم شدم ، نمیتونستم چشم ازش بگیرم چرا!
_خانم مین حواستون هست ؟
_آ...آره حواسم هست تو بگو
ولی همچنان میخه سویون بودم که بعده ثانیه ای نگاه ازش گرفتمو اونم رد شد و از کنارم رفت
_این همه دردسر کم بود حالا باید با اینم سر و کله بزنم
انگار مشکلاتم تمومی نداشت ، فقط چند روز از کارا بیخبر بودم که این جریانات پیش اومده بود
باید فردا یه جلسه با سهامدارا تشکیل میدادم تا شاید کاری از پیش ببریم
تلفنو برداشتمو به کوک زنگ زدم
_به همه بگو فردا تو شرکت حضور داشته باشن
&همه؟!
_اره همه،تک تکشون فردا باید اینجا باشن راس ساعت ۸ جلسه داریم.
هیناه
گوشیم سه بار پشت سره هم زنگ خورد و هر سه بار کوک بود ، باره چهارم پیام داد و گفت جوابشو بدم کارش مهمه
ناچار جواب دادم
_بله
&سلام هیناه خوبی؟
پیشونیمو خاروندمو گفتم: سلام ممنون،چیزی شده؟
&فردا حتماً باید بیای شرکت صبح یه جلسه مهم قراره تشکیل بشه
_جلسه مهم؟
& آره حالا فردا بیای خودت متوجه میشی..فقط بیا لطفاً
_باشه باشه میام،چارهای نیست
&ممنونم،پس فعلا.
_فعلا.
گوشیو قطع کردمو یکم از شیره گرمم مزه کردم
_یعنی چیشده که اینقدر مهمه
الان داشتم به این فکر میکردم که چطور باید با سویونو تهیونگ روبه رو بشم اما جلوی خودمو بگیرم ، اما بالاخره در آخر باید میرفتم شرکت منم جزوه اون مجموعه بود.
( صبح)
هیناه
حاضر شدمو از هتل خارج شدم،نمیدونم تا کِی قرار بود اینجا بمونم شاید تا هروقت که مشکلات حل بشه
عینک دودیو زدم رو چشمامو استارت ماشینو زدم
جلسه رو خیلی زود گذاشته بود و الان باید حداقل یه ربع قبل جلسه میرسیدم ، اما دیر کرده بودم ، آخه اول صبحی و ترافیک؟عجیبه
وقتی رسیدم همه رو دیدم دوره میز نشسته بودن البته جز منو تهیونگ که معلوم نبود کجاست
نگاه گذرایی به همه انداختمو کناره جین نشستم تنها جای خالی که وجود داشت ، و سویون هم روبه روم بود و زیر چشمی نگام میکرد
تهیونگ وقتی اومد بلافاصله شروع به صحبت کردن کرد
قضیه خیلی جدی بود و همه تو شوک بودیم
_نمیتونیم ریسک کنیم خطرناکه
بعد از گفتن جمله به تهیونگ نگاه کردمو ادامه دادم : باید مخارج اینجا رو کمتر کنیم باید یه سرمایه گذار پیدا کنیم
سویون حرفمو تایید کرد و همچنین بقیه
بعد از اتمامه جلسه از اتاق که خارج شدم نگاهم رفت سمت سویونی که رفت سمت اتاق تهیونگ و بدون در زدن وارد شد
_حالا من بودم باید توبیخ میشدم
رفتم سمت میزه یکی از کارمندا تا برنامه های شرکتو بررسی کنم ، یه چشمم به دره اتاقش بود و یه چشمم به کارمندی که داشت برام توضیح میداد
یهو در باز شد و با سویون چشم تو چشم شدم ، نمیتونستم چشم ازش بگیرم چرا!
_خانم مین حواستون هست ؟
_آ...آره حواسم هست تو بگو
ولی همچنان میخه سویون بودم که بعده ثانیه ای نگاه ازش گرفتمو اونم رد شد و از کنارم رفت
۶.۹k
۰۷ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.