سناریو ی ماه سرخ: پارت ۲

کن نیچیوا !🤩

مرسی از همایت ها 😘
یه نفرتون توی کامنت ازم خواسته بود که پارت بدم و منم به قولم عمل کردم....
پارت ۳ هم قراره یکی از خفن ترین چیز هایی باشه که تا حالا خوندید چون قراره دختر های مدرسه از حسودی چشماشون در بیاددددد 🔪✋️👀
باز هم اگه از این پارت لذت کافی بردید به ۶ تا لایک برسونید تا پارت بعد رو بزارم براتون . قراره دختر های مدرسه بفهمن که اولین و آخرین انتخواب باجی (ا/ت) هست!!!!!!!❤️‍🔥🚷

بریم برای شروع :

آب سردِ شیرِ دستشویی، خواب را کاملاً از سرت می‌پراند...
در آینه به خودت نگاه می‌کنی؛ گونه‌هایت هنوز از گرمایِ نزدیکیِ باجی کمی صورتی است. با لبخندی که سعی می‌کنی پنهانش کنی، دست‌وصورتت را خشک می‌کنی و به اتاق برمی‌گردی تا فرم مدرسه‌ات را بپوشی.
وقتی در اتاق را باز می‌کنی، بوی متفاوتی در فضا پیچیده است؛ بویِ کمی تند و خاصِ سوختگیِ ملایم که از آشپزخانه به مشام می‌رسد.

وقتی وارد آشپزخانه می‌شوی، باجی را می‌بینی که با پیش‌بند -که شاید کمی برای هیکلِ ورزیده‌اش کوچک به نظر می‌رسد- جلوی اجاق ایستاده و با تمرکز عجیبی به ماهی‌تابه نگاه می‌کند...
املت برنجِ محبوبت آماده است، اما لبه‌های تخم‌مرغ کاملاً قهوه‌ای شده و بخشی از برنجِ کفِ تابه، بوی سوختگی می‌دهد. او با افتخار بشقاب را جلوی تو می‌گذارد.

او با همان لحنِ «من همه‌چیز را بلدم» می‌گوید: «امروز صبح زودتر از همیشه بیدار شدم تا اینو آماده کنم. یه‌کم... خب، یه‌کم روش بیشتر سرخ شده، ولی قول میدم طعمش خوبه.»🤤

تو به صورتش نگاه می‌کنی...
باجی که همیشه در نبردها و شرایط سخت، خونسرد و قاطع است، حالا برای یک املت ساده، استرسِ کوچکی در چشمانش دارد. تو حتی یک کلمه هم درباره‌ی سوختگی نمی‌گویی. لبخندی گرم می‌زنی، چنگالت را برمی‌داری و لقمه‌ی اول را می‌خوری.
(* طعم دودیِ سوختگی زیر دندان می‌آید، اما برای تو، این لذیذترین غذای دنیاست چون با دست‌های او برای تو درست شده.)

می‌گویی: «عالیه باجی... خیلی وقت بود املت برنجِ دستپخت تو رو نخورده بودم.»
باجی نفسی از سر آسودگی می‌کشد و لبخندِ کوتاهی روی لبانش می‌نشیند. «خوبه. نگران بودم خراب شده باشه.»

بعد از صبحانه، او به اتاق برمی‌گردد تا حاضر شود. وقتی دوباره از اتاق بیرون می‌آید، با آن ظاهرِ جدیدش نفست را بند می‌آورد....
یک پیراهن سفیدِ جذب که عضلات بازوها و سینه‌اش را به خوبی نشان می‌دهد، همراه با شلواری مشکی که استایلِ «پسرِ سرکش» او را کاملاً کلاسیک و جذاب‌تر کرده است. ♡👀
پیراهن سفید باعث می‌شود رنگِ پوستش و سیاهیِ موهای بلندش، تضاد خیره‌کننده‌ای پیدا کند.

او دستش را به سمتت دراز می‌کند و با همان لحنِ پرقدرت و در عین حالِ مهربانش می‌گوید: «خب، آماده‌ای؟ نمی‌خوام بابتِ دیر رسیدنِ تو، از کلاسا عقب بمونی.»

او حالا دیگر فقط یک «بادیگارد» یا «هم‌خانه» نیست؛ او کسی است که با این استایلِ شیک و رفتارِ مراقبش، تمامِ توجهِ تو را در این صبحِ پاییزی به خودش جلب کرده.

لایک و فالو یادتون نره.❣️
و همه تر از همه به دوستاتون هم معرفیم کنید .🤩 یادتون نره فالو کنید که گمم نکنید. ممکنه این اولین و آخرین باری باشه که همو می‌بینیم!؟ 🥀

پارت بعد: ۶تا لایک ☆
#توکیو_ریونجرز #باجی_کیسوکه #سناریو #فن_فیکشن #فیکشن #تومان #توکیو_مانجی #گنگ #انیمه #سناریو_باجی #سناریو_ات_و_باجی #داستان_عاشقانه #داستان_انیمه #سناریو_مدرسه_ای #MIKEYCORE
دیدگاه ها (۲)

زنگ مدرسه دوباره داره به صدا درمیاد… بعد از روزایی که دلمون ...

زمان برگشت اما هیچکس مثل قبل برنگشت...

تو افسرده نیستی، فقط دلت کمی آغوش می‌خواهد... تو بی‌هدف و بل...

وفاداری در بالاترین سطح: باجی x چیفویو

سناریو از شخصیت های توکیو ریونجرز☆موقعیت:~» توی دفترت درباره...

پارت ۳نور ملایم ماه از پنجره‌ی قدی و بزرگ اتاق روی فرش‌های گ...

کسخلان گروگان

●♡ ▬▬ ♡ ▬▬ ♡ ▬▬ ♡ ▬▬ ♡●💄✨ فکر می‌کنی کدوم رنگ بیشتر بهت میاد...

تو افسرده نیستی، فقط دلت کمی #آغوش می‌خواهد... تو بی‌هدف و ب...

در خواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط