آتشی شد عشق و در جانم نشست

آتشی شد عشق و در جانم نشست

روبروی عقل و ایمانم نشست

نقش تو مانند موجی سهمگین

در سکوت قلب پنهانم نشست

با خیال بوسه بر پیشانی ات

نور امیدی به چشمانم نشست

دل اسیر درد تنهایی شد و

چون دعا در حمد و سبحانم نشست

دست بر گیسوی تو افسانه بود

غم چو سیلی بین پلکانم نشست

شوق دیدارت چو آهی داغ و نرم

در قنوت سبز دستانم نشست
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط