چند پارتی بازیچه
پارت ۳
ساعت ۱۰:۴۰ صبح ـ سئول
زنگ تفریح.
حیاط مدرسه پر از دانشآموزهایی بود که هرکدام مشغول کاری بودند.
یکی خوراکی میخورد، یکی با دوستش حرف میزد، یکی هم داشت از امتحان ریاضی شکایت میکرد.
اما در گوشهای از حیاط...
یک دختر با دستگاه فروش خودکار در حال جنگ بود.
ـ ببین عزیزم، من خیلی با احترام باهات رفتار کردم.
دستگاه: ...
ـ پولمو گرفتی، خوراکی ندادى. این یعنی دزدی در روز روشن!
سارا که کنارش ایستاده بود، پیشانیاش را ماساژ داد.
ـ ا.ت، ولش کن!
ـ نه! من از حقم نمیگذرم!
دوباره دکمه را فشار داد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
ا.ت چند قدم عقب رفت و با عصبانیت به دستگاه نگاه کرد.
ـ باشه. پس جنگ میخوای؟ منم بلدم!
سارا خندید.
ـ تو واقعاً دیوونهای!
ـ دیوونه نیستم، من فقط با تکنولوژی ارتباط عاطفی برقرار میکنم.
همان لحظه یک ماشین مشکی در خیابان روبهروی مدرسه توقف کرد.
مردی در صندلی عقب نشسته بود و از پشت شیشه دودی به خیابان نگاه میکرد.
جونگکوک.
رئیس جوان یکی از بزرگترین شرکتهای سئول؛ مردی جدی، کمحرف و بهشدت سختگیر که حتی کارمندانش هم از شوخی کردن در حضورش میترسیدند.
دستیارش مشغول توضیح برنامه جلسه بود.
ـ آقای جئون، جلسه ساعت یازده با مدیران شرکت برگزار میشه.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، گفت:
ـ میدونم.
اما درست همان لحظه صدایی از بیرون توجهش را جلب کرد.
ـ آهای! تو دستگاه بیوجدان! پول منو پس بده!
جونگکوک سرش را بالا آورد.
دختری با کیف مدرسهای روی شانهاش، روبهروی یک دستگاه فروش خودکار ایستاده بود و انگار داشت با دشمن خونیاش مذاکره میکرد.
دختر دوباره گفت:
ـ من بهت اعتماد کردم! حتی فکر میکردم دوستیم!
جونگکوک چند ثانیه به او خیره ماند.
دستیارش حرفش را قطع کرد.
ـ آقای جئون؟
جونگکوک جواب نداد.
دختر ناگهان با کف دست به دستگاه ضربه کوچکی زد.
خوراکی افتاد.
ا.ت با خوشحالی دستهایش را بالا برد.
ـ آآآآ! دیدی؟! بالاخره فهمیدی با کی طرفی!
بعد خوراکی را برداشت و با افتخار رو به سارا گرفت.
ـ اینم نتیجه مذاکره بینالمللی من!
سارا از خنده خم شده بود.
جونگکوک بیاختیار لبخند زد.
دستیارش با تعجب نگاهش کرد.
ـ اتفاقی افتاده؟
جونگکوک دوباره به دختر نگاه کرد.
ـ نه.
ـ پس چرا میخندید؟
جونگکوک کمی مکث کرد.
ـ اون دختر...
ـ بله؟
ـ همیشه اینقدر عجیبه؟
دستیار به ا.ت نگاه کرد.
ـ فکر کنم بله!
جونگکوک برای چند لحظه دیگر نگاهش کرد.
بعد به راننده گفت:
ـ حرکت کن.
ماشین آرام از خیابان دور شد.
اما تصویر دختر هنوز در ذهنش مانده بود
ساعت ۱۰:۴۰ صبح ـ سئول
زنگ تفریح.
حیاط مدرسه پر از دانشآموزهایی بود که هرکدام مشغول کاری بودند.
یکی خوراکی میخورد، یکی با دوستش حرف میزد، یکی هم داشت از امتحان ریاضی شکایت میکرد.
اما در گوشهای از حیاط...
یک دختر با دستگاه فروش خودکار در حال جنگ بود.
ـ ببین عزیزم، من خیلی با احترام باهات رفتار کردم.
دستگاه: ...
ـ پولمو گرفتی، خوراکی ندادى. این یعنی دزدی در روز روشن!
سارا که کنارش ایستاده بود، پیشانیاش را ماساژ داد.
ـ ا.ت، ولش کن!
ـ نه! من از حقم نمیگذرم!
دوباره دکمه را فشار داد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
ا.ت چند قدم عقب رفت و با عصبانیت به دستگاه نگاه کرد.
ـ باشه. پس جنگ میخوای؟ منم بلدم!
سارا خندید.
ـ تو واقعاً دیوونهای!
ـ دیوونه نیستم، من فقط با تکنولوژی ارتباط عاطفی برقرار میکنم.
همان لحظه یک ماشین مشکی در خیابان روبهروی مدرسه توقف کرد.
مردی در صندلی عقب نشسته بود و از پشت شیشه دودی به خیابان نگاه میکرد.
جونگکوک.
رئیس جوان یکی از بزرگترین شرکتهای سئول؛ مردی جدی، کمحرف و بهشدت سختگیر که حتی کارمندانش هم از شوخی کردن در حضورش میترسیدند.
دستیارش مشغول توضیح برنامه جلسه بود.
ـ آقای جئون، جلسه ساعت یازده با مدیران شرکت برگزار میشه.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، گفت:
ـ میدونم.
اما درست همان لحظه صدایی از بیرون توجهش را جلب کرد.
ـ آهای! تو دستگاه بیوجدان! پول منو پس بده!
جونگکوک سرش را بالا آورد.
دختری با کیف مدرسهای روی شانهاش، روبهروی یک دستگاه فروش خودکار ایستاده بود و انگار داشت با دشمن خونیاش مذاکره میکرد.
دختر دوباره گفت:
ـ من بهت اعتماد کردم! حتی فکر میکردم دوستیم!
جونگکوک چند ثانیه به او خیره ماند.
دستیارش حرفش را قطع کرد.
ـ آقای جئون؟
جونگکوک جواب نداد.
دختر ناگهان با کف دست به دستگاه ضربه کوچکی زد.
خوراکی افتاد.
ا.ت با خوشحالی دستهایش را بالا برد.
ـ آآآآ! دیدی؟! بالاخره فهمیدی با کی طرفی!
بعد خوراکی را برداشت و با افتخار رو به سارا گرفت.
ـ اینم نتیجه مذاکره بینالمللی من!
سارا از خنده خم شده بود.
جونگکوک بیاختیار لبخند زد.
دستیارش با تعجب نگاهش کرد.
ـ اتفاقی افتاده؟
جونگکوک دوباره به دختر نگاه کرد.
ـ نه.
ـ پس چرا میخندید؟
جونگکوک کمی مکث کرد.
ـ اون دختر...
ـ بله؟
ـ همیشه اینقدر عجیبه؟
دستیار به ا.ت نگاه کرد.
ـ فکر کنم بله!
جونگکوک برای چند لحظه دیگر نگاهش کرد.
بعد به راننده گفت:
ـ حرکت کن.
ماشین آرام از خیابان دور شد.
اما تصویر دختر هنوز در ذهنش مانده بود
- ۲.۲k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط