سناریو یاندره ایزانا
ماریا دختری ۱۸ ساله با چشمانی اقیانوسی و پوست سفید و موهای لخت مشکی و ایزانا پسری ۱۹ ساله با چشمانی بنفش و پوست شکلاتی و موهایی سفید.
اما این داستان از چه قرار است؟
ماریا همیشه فکر میکرد آدمهایی مثل ایزانا کوراکاوا فقط در شایعهها وجود دارند؛ کسی که اسمش را با ترس، آهستهتر از حد معمول تلفظ میکردند.
امّا همهچیز از آن روزی شروع شد که فهمید ایزانا… او را میشناسد.
یک غروب بارانی، وقتی از کوچههای خلوت محله رد میشد، صدای قدمها را پشت سرش شنید. تندتر رفت، اما قدمها هم تندتر شدند. وقتی برگشت، کسی نبود. فقط سایهای دورتر روی دیوار محو شد.
چند شب بعد، زیر یادداشتی که روی در خانهاش چسبیده بود، امضایی دیده میشد که قلبش را فرو ریخت:
«ایزانا»
متن یادداشت کوتاه بود:
“از تو مراقبت میکنم. نترس.”
اما این دقیقاً همان چیزی بود که باعث میشد ترسش بیشتر شود.
از آن روز، هر جا میرفت، حس میکرد دیده میشود. گاهی روی نیمکت پارک، یک شاخه یاس کنار دستش پیدا میشد. گاهی در ایستگاه، بدون اینکه بفهمد، کسی در ازدحام دستش را لحظهای لمس میکرد و عقب میرفت.
تا اینکه یک شب، وقتی چراغ اتاقش بدون دلیل خاموش شد، صدای آرام و سردی پشت سرش گفت:
“ماریا… تو نباید از من فرار کنی.”
ایزانا روبهرویش ایستاده بود.
نه خشم داشت، نه لبخند—فقط همان نگاه خطرناک و درعینحال شکنندهای که نمیشد معنیاش را حدس زد.
ماریا لرزید و گفت:
“چرا همهجا دنبالم میای؟”
ایزانا آهسته جلو آمد.
“چون تو تنها کسی هستی که… میتونم از دستش ندم.”
ترس، مثل وزنی سنگین روی شانههای ماریا افتاده بود.
اما پشت صدای لرزان ایزانا چیزی بود… زخمی، گمشده، و عجیبوغریب صادق.
روزها گذشت. ترس کمکم تبدیل شد به گیجی.
بعد کنجکاوی.
و بعد… احساسی که نمیخواست اسمش را باور کند.
تا لحظهای که یکبار دیگر او را نجات داد—با همان خشمی که فقط کسی نشان میدهد که بیش از حد دوست دارد.
وقتی دست ایزانا را گرفت تا آرامش کند، نگاه پسر برای لحظهای شکست.
“ماریا… تو حالا دیگه ازم نمیترسی؟”
ماریا لب پایینش را گاز گرفت.
نه، دیگر نمیترسید.
و این خطرناکترین حقیقت بود.
پایان...
هعییی این اولین وانشات انیمه ایم بود😁
اول از همه هم از شوهرم ایزانا شروع کردم😁😁♥️♥️
#senario #سناریو #kpop #کیپاپ #anime #انیمه #roman #رمان #oneshat #وانشات #takparty #تکپارتی #izana #ایزانا
اما این داستان از چه قرار است؟
ماریا همیشه فکر میکرد آدمهایی مثل ایزانا کوراکاوا فقط در شایعهها وجود دارند؛ کسی که اسمش را با ترس، آهستهتر از حد معمول تلفظ میکردند.
امّا همهچیز از آن روزی شروع شد که فهمید ایزانا… او را میشناسد.
یک غروب بارانی، وقتی از کوچههای خلوت محله رد میشد، صدای قدمها را پشت سرش شنید. تندتر رفت، اما قدمها هم تندتر شدند. وقتی برگشت، کسی نبود. فقط سایهای دورتر روی دیوار محو شد.
چند شب بعد، زیر یادداشتی که روی در خانهاش چسبیده بود، امضایی دیده میشد که قلبش را فرو ریخت:
«ایزانا»
متن یادداشت کوتاه بود:
“از تو مراقبت میکنم. نترس.”
اما این دقیقاً همان چیزی بود که باعث میشد ترسش بیشتر شود.
از آن روز، هر جا میرفت، حس میکرد دیده میشود. گاهی روی نیمکت پارک، یک شاخه یاس کنار دستش پیدا میشد. گاهی در ایستگاه، بدون اینکه بفهمد، کسی در ازدحام دستش را لحظهای لمس میکرد و عقب میرفت.
تا اینکه یک شب، وقتی چراغ اتاقش بدون دلیل خاموش شد، صدای آرام و سردی پشت سرش گفت:
“ماریا… تو نباید از من فرار کنی.”
ایزانا روبهرویش ایستاده بود.
نه خشم داشت، نه لبخند—فقط همان نگاه خطرناک و درعینحال شکنندهای که نمیشد معنیاش را حدس زد.
ماریا لرزید و گفت:
“چرا همهجا دنبالم میای؟”
ایزانا آهسته جلو آمد.
“چون تو تنها کسی هستی که… میتونم از دستش ندم.”
ترس، مثل وزنی سنگین روی شانههای ماریا افتاده بود.
اما پشت صدای لرزان ایزانا چیزی بود… زخمی، گمشده، و عجیبوغریب صادق.
روزها گذشت. ترس کمکم تبدیل شد به گیجی.
بعد کنجکاوی.
و بعد… احساسی که نمیخواست اسمش را باور کند.
تا لحظهای که یکبار دیگر او را نجات داد—با همان خشمی که فقط کسی نشان میدهد که بیش از حد دوست دارد.
وقتی دست ایزانا را گرفت تا آرامش کند، نگاه پسر برای لحظهای شکست.
“ماریا… تو حالا دیگه ازم نمیترسی؟”
ماریا لب پایینش را گاز گرفت.
نه، دیگر نمیترسید.
و این خطرناکترین حقیقت بود.
پایان...
هعییی این اولین وانشات انیمه ایم بود😁
اول از همه هم از شوهرم ایزانا شروع کردم😁😁♥️♥️
#senario #سناریو #kpop #کیپاپ #anime #انیمه #roman #رمان #oneshat #وانشات #takparty #تکپارتی #izana #ایزانا
- ۸.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط