عاقا تصمیم گرفتم بیوگرافی فلیکسو بلخره بزارم
اهم
نام: فلیکس / Felix .
نام خانوادگی: پارکر / parker ( شایدم افتن 🌚 ) .
سن: ۲۹-۳۰.
زمان مرگ: نامعلوم ( شاید ۳۲ سالگی 🗿 )
روز تولد: 31 . October. سال ۱۹۹۵ -> ( یعنی ۹ آبان ۱۳۷۵ ) .
علایق: گل و گیاه، خرگوش ها، ناتسوکی، گیتارش، نوشتن کتاب و خاطره، ریاضیات، علوم فیزیک، گل رز قرمز، توت فرنگی، تفنگش، اون یارو تلویزیونه ک اوسیم بود اسمش یادم رفته🗿 و...
تنفرات: خواهرش، برادرش (کمی) ، ویلیام افتن *نه ازش بدش میاد نه دوستش داره* ، خواب، جاهای خیلی تنگ، خاطرات گذشته اش و...
صداش(از کی گرفتمش): L Lawliette
تایپ: xnxp
بک استوری یا داستانش:
خب ببینین دوستان، هیچکس نمیدونه اون واقعا از کجا اومده و پدر مادرش کی هستن، اما خب یروز وقتی نزدیک ۱ سالش بوده، دم در خونه ی ویلیام اینا پیداش میکنن، ویلیام اونو به مخفیگاهش میبره، و کلی آزمایش روش انجام میده، و به این نتیجه میرسه که انسان ها و نمیتونه لونارو به خواسته ی خودش و طوری دربیاره که اون میخواست، و درواقع این فلیکسی که شما میبینین فلیکس بعد از ۷ سالگیشه، اون قبلا خیلی فرق داشت، اصلا چشماش قهوه ای بود و موهاش هم سیاه، اصلا گوش و اینا نداشت و هه ی اینا رو ویلیام تست کرده و به این نتیجه رسیده که انسان ها برای کسب و کارش خوب نیستن، یکی از اختراعات ویلیام که همون تلویزیونه بود تحت تاثیر قرارش داده بود، چون از فلیکس مراقبت میکرد، و میشه گف اونو خوشحال میکرد، تا اینکه ی روز ویلیام انرژی رمننت رو رو فلیکس تست کرد و اون رو زنده به گور کرد.
بعدش توی ۸-۹ سالگیش از خاک یهو بلند شد و فهمید که زندس.
و توی همون شرایط هاروی که ۱ سال ازش بزرگتر بود اونو دید و اونو به خونشون برد و اونجا بزرگ شد، پیش کسایی که حتی اونارو نمیشناخت، پیش آقا و خانم پارکر و میا و هاروی.
ولی خب توی نوجوونی تصمیم گرفت زندگی مستقل خودش رو داشته باشه و تفنگ پدرش (که پدرش نبود البته) برداشت و رف.
بعدش توی خیابون که داشت میرفت چندسال بعد، ی کلاغه ای پاش گیر کزده بود و نمیتونست تکون بخوره و بعد فلیکس اونو نجات داد، کلاغه هم ( پیکو ) همیشه پیش فلیکس بود تا خطری براش نباشه، اونا تونستن یه جای خوب برای زندگی پیدا کردن و چندسال اونجا مستقر بودن، بعدشم که الان فلیکس ی ۳۰ سالیش هس...
خلاصه همین دیه
حال توضیح اضافه نداشتم🗿🚬
نام: فلیکس / Felix .
نام خانوادگی: پارکر / parker ( شایدم افتن 🌚 ) .
سن: ۲۹-۳۰.
زمان مرگ: نامعلوم ( شاید ۳۲ سالگی 🗿 )
روز تولد: 31 . October. سال ۱۹۹۵ -> ( یعنی ۹ آبان ۱۳۷۵ ) .
علایق: گل و گیاه، خرگوش ها، ناتسوکی، گیتارش، نوشتن کتاب و خاطره، ریاضیات، علوم فیزیک، گل رز قرمز، توت فرنگی، تفنگش، اون یارو تلویزیونه ک اوسیم بود اسمش یادم رفته🗿 و...
تنفرات: خواهرش، برادرش (کمی) ، ویلیام افتن *نه ازش بدش میاد نه دوستش داره* ، خواب، جاهای خیلی تنگ، خاطرات گذشته اش و...
صداش(از کی گرفتمش): L Lawliette
تایپ: xnxp
بک استوری یا داستانش:
خب ببینین دوستان، هیچکس نمیدونه اون واقعا از کجا اومده و پدر مادرش کی هستن، اما خب یروز وقتی نزدیک ۱ سالش بوده، دم در خونه ی ویلیام اینا پیداش میکنن، ویلیام اونو به مخفیگاهش میبره، و کلی آزمایش روش انجام میده، و به این نتیجه میرسه که انسان ها و نمیتونه لونارو به خواسته ی خودش و طوری دربیاره که اون میخواست، و درواقع این فلیکسی که شما میبینین فلیکس بعد از ۷ سالگیشه، اون قبلا خیلی فرق داشت، اصلا چشماش قهوه ای بود و موهاش هم سیاه، اصلا گوش و اینا نداشت و هه ی اینا رو ویلیام تست کرده و به این نتیجه رسیده که انسان ها برای کسب و کارش خوب نیستن، یکی از اختراعات ویلیام که همون تلویزیونه بود تحت تاثیر قرارش داده بود، چون از فلیکس مراقبت میکرد، و میشه گف اونو خوشحال میکرد، تا اینکه ی روز ویلیام انرژی رمننت رو رو فلیکس تست کرد و اون رو زنده به گور کرد.
بعدش توی ۸-۹ سالگیش از خاک یهو بلند شد و فهمید که زندس.
و توی همون شرایط هاروی که ۱ سال ازش بزرگتر بود اونو دید و اونو به خونشون برد و اونجا بزرگ شد، پیش کسایی که حتی اونارو نمیشناخت، پیش آقا و خانم پارکر و میا و هاروی.
ولی خب توی نوجوونی تصمیم گرفت زندگی مستقل خودش رو داشته باشه و تفنگ پدرش (که پدرش نبود البته) برداشت و رف.
بعدش توی خیابون که داشت میرفت چندسال بعد، ی کلاغه ای پاش گیر کزده بود و نمیتونست تکون بخوره و بعد فلیکس اونو نجات داد، کلاغه هم ( پیکو ) همیشه پیش فلیکس بود تا خطری براش نباشه، اونا تونستن یه جای خوب برای زندگی پیدا کردن و چندسال اونجا مستقر بودن، بعدشم که الان فلیکس ی ۳۰ سالیش هس...
خلاصه همین دیه
حال توضیح اضافه نداشتم🗿🚬
- ۴.۸k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط