جلوی قلب رو نمیشه گرفت! پارت 4
_نظریه ی خوبیه!
+من میرم این نظریه رو هم به آقای جونگ سوک میگم. کاری با من ندارید قربان؟
_خانوم جانگ... میشه چند لحظه بنشینید؟
+چشم
_من بخاطر حرف های اون زنیکه متأسفم... من اصلا اونو دوست ندارم ولی به اصرار خانوادم باید باهاش باشم.
+*لبخند غمگین*من به اینجور حرف ها عادت کردم... جای نگرانی نیست آقای مین... من ناراحت نشدم.
_تو... تو غرور نداری؟ نمیفهمی وقتی یکی اینطوری باهات حرف میزنه باید بزنی توی دهنش تا دیگه جرئت نکنه اینطوری باهات حرف بزنه؟
+من غرور دارم ولی برای این مسئله نمیتونم غرورمو به کار ببرم چون حقیقتو میگن. من واقعا رفتارام شبیه دیوونه هاس. دستمو چون خیلی میمالم قرمز شده. گاهی اوقاتم زخم میشه. وقتی میخوام با یکی حرف بزنم به خودش نمیتونم نگاه کنم چه برسه به چشماش. من وسواس شدید دارم. پس با این کارا، من یه دیوونم (:
_دیوونه ها انقدر باهوشند؟ آیا دیوونه ها فقط با فکر کردن به یه حیوون میتونند کل پرونده رو نجات بدن؟ نه بگو دیگه.
+من خصلتم از بچگی این بوده. من از 5 سالگی شروع به حرف زدن کردم و اولین حرفی هم که زدم "طبق ماده قانون (دیگه یه چیزی خودتون فرض کنید) اگر شما پدر منو کتک بزنید یا به 10 سال حبس یا با پرداخت 10 میلیون وون دچار میشید" من تمام کتاب قانونایی که از 5 سالگی تا حالا رو خوندم، حفظم.
_خانوم جانگ شما باید اعتماد به نفس داشته باشید... اینطور زندگی کردن فایده نداره. شما خودتون انتخاب نکردین که یه اوتیسمی باشید. ولی خودتون دارید انتخاب میکنید که بهتون فحش یا لقب دیوونه رو بدن... اصلا یه قانون جدید"اگر اعتماد به نفس نداشته باشی، اخراجی"حالا هم پاشید و برید پیش جونگ سوک و ماجرای پرونده رو بگید.
+اما من...
_پاشید. الان جونگ سوک میره.
(جولینا بلند میشهو میره سمت در و وقتی دستشو میزاره به دستگیره، روشو بر میگردونه و میگه:
+ممنونم آقای مین... بهم امید دادین...
_وظیفم بود خانوم جانگ.*آروم اینجاشو میگه:*فایتینگ!*دستشو به معنای برد مشت میکنه)
+*به معنای برد دستشو مشت میکنه:*فایتینگ!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+من میرم این نظریه رو هم به آقای جونگ سوک میگم. کاری با من ندارید قربان؟
_خانوم جانگ... میشه چند لحظه بنشینید؟
+چشم
_من بخاطر حرف های اون زنیکه متأسفم... من اصلا اونو دوست ندارم ولی به اصرار خانوادم باید باهاش باشم.
+*لبخند غمگین*من به اینجور حرف ها عادت کردم... جای نگرانی نیست آقای مین... من ناراحت نشدم.
_تو... تو غرور نداری؟ نمیفهمی وقتی یکی اینطوری باهات حرف میزنه باید بزنی توی دهنش تا دیگه جرئت نکنه اینطوری باهات حرف بزنه؟
+من غرور دارم ولی برای این مسئله نمیتونم غرورمو به کار ببرم چون حقیقتو میگن. من واقعا رفتارام شبیه دیوونه هاس. دستمو چون خیلی میمالم قرمز شده. گاهی اوقاتم زخم میشه. وقتی میخوام با یکی حرف بزنم به خودش نمیتونم نگاه کنم چه برسه به چشماش. من وسواس شدید دارم. پس با این کارا، من یه دیوونم (:
_دیوونه ها انقدر باهوشند؟ آیا دیوونه ها فقط با فکر کردن به یه حیوون میتونند کل پرونده رو نجات بدن؟ نه بگو دیگه.
+من خصلتم از بچگی این بوده. من از 5 سالگی شروع به حرف زدن کردم و اولین حرفی هم که زدم "طبق ماده قانون (دیگه یه چیزی خودتون فرض کنید) اگر شما پدر منو کتک بزنید یا به 10 سال حبس یا با پرداخت 10 میلیون وون دچار میشید" من تمام کتاب قانونایی که از 5 سالگی تا حالا رو خوندم، حفظم.
_خانوم جانگ شما باید اعتماد به نفس داشته باشید... اینطور زندگی کردن فایده نداره. شما خودتون انتخاب نکردین که یه اوتیسمی باشید. ولی خودتون دارید انتخاب میکنید که بهتون فحش یا لقب دیوونه رو بدن... اصلا یه قانون جدید"اگر اعتماد به نفس نداشته باشی، اخراجی"حالا هم پاشید و برید پیش جونگ سوک و ماجرای پرونده رو بگید.
+اما من...
_پاشید. الان جونگ سوک میره.
(جولینا بلند میشهو میره سمت در و وقتی دستشو میزاره به دستگیره، روشو بر میگردونه و میگه:
+ممنونم آقای مین... بهم امید دادین...
_وظیفم بود خانوم جانگ.*آروم اینجاشو میگه:*فایتینگ!*دستشو به معنای برد مشت میکنه)
+*به معنای برد دستشو مشت میکنه:*فایتینگ!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۷.۹k
۱۷ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.