{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔

صبح روز بعد، مانیا مشغول آماده کردن صبحانه بود.

صدای قدم‌های جیمین از راهرو می‌اومد.

مانیا برگشت و با تعجب نگاهش کرد.

+ امروز بدون کمک راه می‌رید؟

جیمین لبخند زد.

- آره، فکر کنم دارم بهتر می‌شم.

+ پس تمرینات دیشب جواب داده.

- شاید.

جیمین کنار میز نشست.

چند لحظه هر دو ساکت بودن.

مانیا بالاخره پرسید:

+ بعد از دیدن لیا، حس بدی ندارید؟

جیمین سرش رو تکون داد.

- نه.

+ مطمئنید؟

- آره.

جیمین کمی مکث کرد.

- فکر می‌کردم دیدنش دوباره همه خاطرات گذشته رو برمی‌گردونه، ولی این‌طور نشد.

مانیا لبخند کوچیکی زد.

+ خوبه.

جیمین بهش نگاه کرد.

- فقط یه چیز ذهنم رو درگیر کرده.

+ چی؟

- اینکه تو بعد از شنیدن همه این حرف‌ها هنوز اینجایی.

مانیا با تعجب نگاهش کرد.

+ خب چرا نباشم؟

- چون الان می‌دونی من چه آدمی بودم.

مانیا کمی خندید.

+ جیمین، همه آدم‌ها اشتباه می‌کنن.

- ولی من زیاد اشتباه کردم.

+ مهم اینه که قبولشون کردید.

جیمین چند ثانیه به مانیا نگاه کرد.

- تو همیشه همین‌قدر راحت با همه چیز کنار میای؟

+ نه.

مانیا لبخند زد.

+ فقط فکر می‌کنم آدم‌ها رو نباید فقط به خاطر گذشته‌شون قضاوت کرد.

جیمین آرام گفت:

- خوشحالم که اینجایی.

مانیا چیزی نگفت.

همون لحظه گوشی جیمین روی میز لرزید.

جیمین صفحه گوشی رو نگاه کرد.

پیام از لیا بود.

فقط یک جمله:

«ممنون که دیروز باهام حرف زدی.»

جیمین چند لحظه به پیام نگاه کرد.

بعد گوشی رو کنار گذاشت.

مانیا پرسید:

+ جواب نمی‌دید؟

جیمین سرش رو تکون داد.

- فکر کنم دیگه چیزی برای گفتن باقی نمونده.

مانیا لبخند زد.

و این بار...

جیمین هم لبخند زد.

شاید واقعاً وقتش رسیده بود که گذشته رو رها کنه.


#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
دیدگاه ها (۲)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕چند روز از دیدار جیمین و لیا گذشته بود....

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖روزها یکی‌یکی می‌گذشتن و وضعیت جیمین رو...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟓جیمین وقتی به خونه برگشت، مستقیم به اتا...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒جیمین روبه‌روی لیا نشست.چند ثانیه هیچ‌ک...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒صبح روز بعدمانیا وارد اتاق جیمین شد+ صب...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑مانیا داشت وسایل روی میز رو مرتب می‌کرد...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕صبح روز بعدمانیا زودتر از همیشه بیدار شد...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟑سه روز از رفتن مانیا گذشته بود.جیمین سع...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔بعد از رفتن لیااتاق دوباره ساکت شده بود...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎چند هفته گذشت.جیمین تقریباً کاملاً خوب ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔جیمین جلوی خونه‌ی مانیا ایستاده بود.چند...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏مانیا چند لحظه پشت در اتاق جیمین ایستاد...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗شب شده بودمانیا و جیمین به عمارت برگشته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط