Bear town
part 1
راوی
امروز ی بازی بزرگ ۲۰-۳۰ ساله ها بین دو شهر کوچیک در سوئد شهر خرس ها و هد اتفاق میوفته
یک بازی خونین
ا/ت
من و تس داشتیم از دور تماشاشون میکردیم که چه جوری دارن نقشه میکشن
بنیامین کاپیتانه و بوبو دستیارش و بهترین بازیکن آمات و بهترین دروازه بان بیگ سیتی
مایا و آنا هنوز نرسیدع بودند
ا/ت: به نظرت میبریم دختر هدی؟! *تس اهل هده ولی عاشق بوبوعه*
تس: صدرصد با این افسانه هایی که ما داریم چرا که نه
ا/ت: *بنی حین توضیح دادن همش زیر چشمی بهم نگاه میکرد*
تس: کی فکرشو میکرد پسر وحشی و همجنس بازمون عاشق تو بشه..یک باز دیگه بگو چه جوری اشنا شدید؟!
ا/ت: پوفف بابا اون موقع که ۲۰ سالمون بود تو پوست خرس *اسم بار* داشتم نوشیدنی میخوردم بنی هم طبق معمول داشت ماری جوانا میکشید رامونا هم *صاحب اونجا* غر میزد که تو بار نباید چیزی بکشه ولی اون هشیار نبود اخر سر رفتم برگ ماری جوانا رو از دستش کشیدم و پرتش کردم تو سطل اشغال اونم از شجاعتم شکه شده بود و بع قول خودش مجذوبم شده بود و از اون روز به بعد همش دنبالم بود..
آمات: هوی دخترا! آنا و مایا نیومدن
ا/ت: نه!
الکساندر: *بیگ سیتی* پس کجا موندن؟
ا/ت: خودت میدونی دیگه اون دوتا اسکل یک جا بیوفتن یک کشور هم نمیتونه اسکل بازی هاشونو درک کنه
*کل تیم خندیدن*
بنیامین: خب دیگه بسه!..شما دوتا تو رختکن پسر ها چیکار میکنین؟!
ا/ت: دید میزنیم *نیشخند*
*همه زدن زیر خنده*
بوبو: کلا ا/ت واسه روحیه دادن تیم مناسبه
بنیامین: خب دیگه کافیته برو تو جایگاه تماشاچیان الان بازی شروع میشه *پیشونیشو بوسیدم*
ا/ت: موفق باشی
راوی
امروز ی بازی بزرگ ۲۰-۳۰ ساله ها بین دو شهر کوچیک در سوئد شهر خرس ها و هد اتفاق میوفته
یک بازی خونین
ا/ت
من و تس داشتیم از دور تماشاشون میکردیم که چه جوری دارن نقشه میکشن
بنیامین کاپیتانه و بوبو دستیارش و بهترین بازیکن آمات و بهترین دروازه بان بیگ سیتی
مایا و آنا هنوز نرسیدع بودند
ا/ت: به نظرت میبریم دختر هدی؟! *تس اهل هده ولی عاشق بوبوعه*
تس: صدرصد با این افسانه هایی که ما داریم چرا که نه
ا/ت: *بنی حین توضیح دادن همش زیر چشمی بهم نگاه میکرد*
تس: کی فکرشو میکرد پسر وحشی و همجنس بازمون عاشق تو بشه..یک باز دیگه بگو چه جوری اشنا شدید؟!
ا/ت: پوفف بابا اون موقع که ۲۰ سالمون بود تو پوست خرس *اسم بار* داشتم نوشیدنی میخوردم بنی هم طبق معمول داشت ماری جوانا میکشید رامونا هم *صاحب اونجا* غر میزد که تو بار نباید چیزی بکشه ولی اون هشیار نبود اخر سر رفتم برگ ماری جوانا رو از دستش کشیدم و پرتش کردم تو سطل اشغال اونم از شجاعتم شکه شده بود و بع قول خودش مجذوبم شده بود و از اون روز به بعد همش دنبالم بود..
آمات: هوی دخترا! آنا و مایا نیومدن
ا/ت: نه!
الکساندر: *بیگ سیتی* پس کجا موندن؟
ا/ت: خودت میدونی دیگه اون دوتا اسکل یک جا بیوفتن یک کشور هم نمیتونه اسکل بازی هاشونو درک کنه
*کل تیم خندیدن*
بنیامین: خب دیگه بسه!..شما دوتا تو رختکن پسر ها چیکار میکنین؟!
ا/ت: دید میزنیم *نیشخند*
*همه زدن زیر خنده*
بوبو: کلا ا/ت واسه روحیه دادن تیم مناسبه
بنیامین: خب دیگه کافیته برو تو جایگاه تماشاچیان الان بازی شروع میشه *پیشونیشو بوسیدم*
ا/ت: موفق باشی
- ۲۹.۵k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط