بین دو دنیا p26
فیلیکس: دوتا دیوونه باهم وارد رابطه شدن
هیونجین: هعی چی بگم والا..
فیلیکس: ماهم بریم هیونی؟ خوابم میاد... *خمیازه میکشههه😭🐣*
هیونجین: معلومه عزیزم..بزار بغلت کنم تو تا اون موقع بخواب کوچولوم
هیونجین فیلیکس رو براید استایل بغل میکنه و بعد به سمت قلعه راه میره. فیلیکس اروم داخل بغل هیونجین خوابش میبره. هیونجین به فیلیکس نگاه میکنه که سرش رو گذاشته روی سینه هاش و لپ های نرمشو میبینه و اروم از کیوت بودن فیلیکس میخنده.
هیونجین: کوچولوی خوردنی..
بعد از چند دقیقه رسیدن قلعه و هیونجین فیلیکس رو روی تخت میزاره و کنار فیلیکس روی تخت میشینه و اروم یه تار مو که جلوی صورت فیلیکس بود رو میزنه کنار و با نگاه پر از عشق و مالکیت به فیلیکس نگاه میکنه.
هیونجین: تا ابد مال منی..هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره...حتی پدر و مادرت کوچولوم....
هیونجین به فیلیکس زل زده بود که صدای جیغ اروم از اتاق چان و سونگمین شنید. سریع از اتاق خارج شد و کمی نگران بود چون فکر میکرد شاید دعوای سونگمین و چان شدید تر شده و چان الان داره سونگمین رو میزنه! هیونجین سریع در اتاق رو باز کرد و با صحنه ای که دید از خنده جر خورد.
صدای جیغ دخترونه برای چان بود و سونگمین الان داره با دمپایی به باس.ن چان میزنه.
چان: غلط خوردم پاپی تروخدا ولم کنن!!
سونگمین: نخیرم تا تو باشی از این گ.وها نخوری! ۱۰ تا دیگه مونده!
چان: دفعه ی قبل هم گفتی ۱۰ تا دیگه مونده ولی تموم نکردییی😭
سونگمین: ببند اون دهنو الان فیلیکس و هیونجین بیدار میشن!
هیونجین: آقا ولش کن مظلوم گیر اوردی؟!
سونگمین: عه تو بیداری؟؟
چان: هیونجین! داداش! بیا منو از دست این نجات بدههه!! انقدر زده که باسنمو حس نمیکنممم!!
هیونجین: به خدا کاری از دست من برنمیاد! میگیره منم میزنه! *با خنده*
سونگمین: درد داره چانی؟.....
چان: آره.. خیلی زیاد پاپی😭🥺
سونگمین: ببخشید.. دیگه نمیزنمتت
چان: بغلم کن تا ببخشمت
سونگمین سریع میره داخل بغل چان و چان رو محکم و گوگولی بغل میکنه.
هیونجین: اَه..بهتره من برم تا بالا نیوردم شب بخیر پسرا.
چان و سونگمین خندیدن و هیونجین رفت و در رو بست.
چان: خب..خب...پس پاپی کوچولوی من جرعت کرده که من رو با دمپایی بزنه؟؟
سونگمین: امم..چیزه فقط ش..شوخی کردم..
چان: هومم..شوخی؟میدونی که این رفتارا رو پسر کوچولو های بد انجام میدن و منم از پسرای بد بدم میاد..
سونگمین: غلط خوردم
چان: دیگه دیره کوچولو
چان سریع سونگمین رو پرت کرد روی تخت و روش خیمه زد و چان همزمان اروم چراغ شمع رو خاموش کرد و متاسفانه من چیزی ندیدم فقط از چیزایی که شنیدم فهمیدم که سونگمین به ویلچر نیاز داره🗿
هیونجین: هعی چی بگم والا..
فیلیکس: ماهم بریم هیونی؟ خوابم میاد... *خمیازه میکشههه😭🐣*
هیونجین: معلومه عزیزم..بزار بغلت کنم تو تا اون موقع بخواب کوچولوم
هیونجین فیلیکس رو براید استایل بغل میکنه و بعد به سمت قلعه راه میره. فیلیکس اروم داخل بغل هیونجین خوابش میبره. هیونجین به فیلیکس نگاه میکنه که سرش رو گذاشته روی سینه هاش و لپ های نرمشو میبینه و اروم از کیوت بودن فیلیکس میخنده.
هیونجین: کوچولوی خوردنی..
بعد از چند دقیقه رسیدن قلعه و هیونجین فیلیکس رو روی تخت میزاره و کنار فیلیکس روی تخت میشینه و اروم یه تار مو که جلوی صورت فیلیکس بود رو میزنه کنار و با نگاه پر از عشق و مالکیت به فیلیکس نگاه میکنه.
هیونجین: تا ابد مال منی..هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره...حتی پدر و مادرت کوچولوم....
هیونجین به فیلیکس زل زده بود که صدای جیغ اروم از اتاق چان و سونگمین شنید. سریع از اتاق خارج شد و کمی نگران بود چون فکر میکرد شاید دعوای سونگمین و چان شدید تر شده و چان الان داره سونگمین رو میزنه! هیونجین سریع در اتاق رو باز کرد و با صحنه ای که دید از خنده جر خورد.
صدای جیغ دخترونه برای چان بود و سونگمین الان داره با دمپایی به باس.ن چان میزنه.
چان: غلط خوردم پاپی تروخدا ولم کنن!!
سونگمین: نخیرم تا تو باشی از این گ.وها نخوری! ۱۰ تا دیگه مونده!
چان: دفعه ی قبل هم گفتی ۱۰ تا دیگه مونده ولی تموم نکردییی😭
سونگمین: ببند اون دهنو الان فیلیکس و هیونجین بیدار میشن!
هیونجین: آقا ولش کن مظلوم گیر اوردی؟!
سونگمین: عه تو بیداری؟؟
چان: هیونجین! داداش! بیا منو از دست این نجات بدههه!! انقدر زده که باسنمو حس نمیکنممم!!
هیونجین: به خدا کاری از دست من برنمیاد! میگیره منم میزنه! *با خنده*
سونگمین: درد داره چانی؟.....
چان: آره.. خیلی زیاد پاپی😭🥺
سونگمین: ببخشید.. دیگه نمیزنمتت
چان: بغلم کن تا ببخشمت
سونگمین سریع میره داخل بغل چان و چان رو محکم و گوگولی بغل میکنه.
هیونجین: اَه..بهتره من برم تا بالا نیوردم شب بخیر پسرا.
چان و سونگمین خندیدن و هیونجین رفت و در رو بست.
چان: خب..خب...پس پاپی کوچولوی من جرعت کرده که من رو با دمپایی بزنه؟؟
سونگمین: امم..چیزه فقط ش..شوخی کردم..
چان: هومم..شوخی؟میدونی که این رفتارا رو پسر کوچولو های بد انجام میدن و منم از پسرای بد بدم میاد..
سونگمین: غلط خوردم
چان: دیگه دیره کوچولو
چان سریع سونگمین رو پرت کرد روی تخت و روش خیمه زد و چان همزمان اروم چراغ شمع رو خاموش کرد و متاسفانه من چیزی ندیدم فقط از چیزایی که شنیدم فهمیدم که سونگمین به ویلچر نیاز داره🗿
- ۲۴.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط