گنـاهــکـار 𝕡𝕒𝕣𝕥:𝟝𝟝(
دیانا، واسه اینکه حواس نیکا پرت بشه، رفتم تلویزیون زدم و بهش گفتم بیاد بشینه،
نیکا،، دیانا حوصله فیلم ندارم
دیانا، بی الان از این فیلم ارسلان یکی رو بزارم همشم ترسناکه،
نیکا، رو مبل نشستم
محراب، داداش بریم بالا پی اسفور بازی کنیم
ارسلان، بریم
مهشاد، دیانا ترسناکه،
دیانا، اره بابا
مهشاد، پس منم میام رفتم کنار نیکا نشستم
نیکا،، درست یک ساعت بود که مهشاد و دیانا فیلم میدیدن، ولی من تو دلم یه احساس عجیبی داشتم، سر در گم بودم نمیدونستم چیکار کنم،بلند شدم رفتم بیرون
دیانا، اع میری
نیکا، اره برم هوا بخورم
دیانا خوابم گرفت و با مهشاد رو مبل خوابیدیم
محراب، اع ارسلان این دفعه تو بردی ولی میبینی من دفعه بعد میبرم
ارسلان، هه
نیکا،، ساعات ها گذشت ولی متین نیومد رفتم خونه که دیدم ساعت هشته، نشستم و با گوشیم سرگرم شدم
عصمت، دخترم من دیگه میرم غذا رو گاز اماده هست بعد بکشین بخورین
نیکا،، اها، مرسییی
عصمت، خداحافظ
نیکا،، خداحافظ
ساعت نه شده بود که از گوشی بیرون اومدم رفتم داخل حیاط
متین، کلید اضافی داشتم در باز کزدم رفتم داخل که نیکا تو حیاط دیدم از اون طرف حیاط قدم برداشتم
نیکا، داره میری انور، بدو کردم و جلوش وایستادم
متین، میزاری برم خسته ام
نیکا، از دلخوری
متین، سرمو انداختم پایین نه
نیکا هستی
متین، نیستم
نیکا هستی!!
متین، تو چشاش نگاه کردم،
نیکا، رفتم جلو تر هستی، من اومد معذرت خواهی کنم
متین،، گفتم نیستم،
نیکا، هستی هستی هستی؛!
متین، من اصلا به شما فکر نمیکنم،
نیکا، هست... ی. ی زبونم بند اومدم با شنیدن حرفش، ذوق تو چشام که برای معذرت خواهی داشتم، فرو پاشید، 😐😦
متین، پنج ثانیه بهم نگاه کردیم که
نیکا، اشک تو چشام جمع شد، سرمو انداختم پایین، وجودم پر استرس شده بود،
متین،....
نیکا، ببخشید، حق با توعه، تشکر اقای امینی، برگشتم با چشمای که توش اشک جمع شده بود به سمت بالا رفتم،
متین، این چه حرفی بود اخ، کاشکی نمیگفتم،
نیکا،، 🥺🥺🥺🥺😶😟م.. ن.
دیانا، در باز کردم، اع تویی، چرا گریه میکنی
نیکا، اشکمو پاک کردم اخ، دیانا خورد سرم به دیوار چشامو و ذهن و لبم داغون شد
دیانا، خاک تو سرت
نیکا ههه، 😁😁😁از کنارش رد شدم رفتم بالا من چرا ایجوری ام جلو دیانا اعدای ادمای شاد در اوردم
دیانا، رفتم غذا چیدم رو میز و اماده کردم همه رو صدا زدم مهشاد م بیدار کردم،
دیانا، نیکا اااا، بیا،
نیکا، میل ندارم،
متین، رو مبل نشسته بودم معلوم بود نیکا ناراحته، (ادمین:خب بیشعور بی فرهنگ نباید نارحت باشع، با اون دهن گشادت بچمو نارحت کردی) 😁
نیکا، یه گوشه اتاق پاهامو بغل کردم،
محراب، همه غذا خوردیم تموم شد نیکا نیومد،
مهشاد، جمع کنیم دیانا نیکا نمیاد
ارسلان، اره برم ببینم چشه
محراب، نه بزا تنها باشع،
مهشاد، اع متین تو چته،
متین،، من خوبم
محراب، بیان بریم فیلم نگاه کنیم،
ارسلان، افریییننن،
مهشاد، همه دور میز بشینن، من برم به چیزی بیارم هم بخوریم نگاه کنیم
دیانا مهشاد، تو کابینت، چیپس اینجور چیزا هست،
دو نیکا میخواستم برم پایین که....
نیکا،، دیانا حوصله فیلم ندارم
دیانا، بی الان از این فیلم ارسلان یکی رو بزارم همشم ترسناکه،
نیکا، رو مبل نشستم
محراب، داداش بریم بالا پی اسفور بازی کنیم
ارسلان، بریم
مهشاد، دیانا ترسناکه،
دیانا، اره بابا
مهشاد، پس منم میام رفتم کنار نیکا نشستم
نیکا،، درست یک ساعت بود که مهشاد و دیانا فیلم میدیدن، ولی من تو دلم یه احساس عجیبی داشتم، سر در گم بودم نمیدونستم چیکار کنم،بلند شدم رفتم بیرون
دیانا، اع میری
نیکا، اره برم هوا بخورم
دیانا خوابم گرفت و با مهشاد رو مبل خوابیدیم
محراب، اع ارسلان این دفعه تو بردی ولی میبینی من دفعه بعد میبرم
ارسلان، هه
نیکا،، ساعات ها گذشت ولی متین نیومد رفتم خونه که دیدم ساعت هشته، نشستم و با گوشیم سرگرم شدم
عصمت، دخترم من دیگه میرم غذا رو گاز اماده هست بعد بکشین بخورین
نیکا،، اها، مرسییی
عصمت، خداحافظ
نیکا،، خداحافظ
ساعت نه شده بود که از گوشی بیرون اومدم رفتم داخل حیاط
متین، کلید اضافی داشتم در باز کزدم رفتم داخل که نیکا تو حیاط دیدم از اون طرف حیاط قدم برداشتم
نیکا، داره میری انور، بدو کردم و جلوش وایستادم
متین، میزاری برم خسته ام
نیکا، از دلخوری
متین، سرمو انداختم پایین نه
نیکا هستی
متین، نیستم
نیکا هستی!!
متین، تو چشاش نگاه کردم،
نیکا، رفتم جلو تر هستی، من اومد معذرت خواهی کنم
متین،، گفتم نیستم،
نیکا، هستی هستی هستی؛!
متین، من اصلا به شما فکر نمیکنم،
نیکا، هست... ی. ی زبونم بند اومدم با شنیدن حرفش، ذوق تو چشام که برای معذرت خواهی داشتم، فرو پاشید، 😐😦
متین، پنج ثانیه بهم نگاه کردیم که
نیکا، اشک تو چشام جمع شد، سرمو انداختم پایین، وجودم پر استرس شده بود،
متین،....
نیکا، ببخشید، حق با توعه، تشکر اقای امینی، برگشتم با چشمای که توش اشک جمع شده بود به سمت بالا رفتم،
متین، این چه حرفی بود اخ، کاشکی نمیگفتم،
نیکا،، 🥺🥺🥺🥺😶😟م.. ن.
دیانا، در باز کردم، اع تویی، چرا گریه میکنی
نیکا، اشکمو پاک کردم اخ، دیانا خورد سرم به دیوار چشامو و ذهن و لبم داغون شد
دیانا، خاک تو سرت
نیکا ههه، 😁😁😁از کنارش رد شدم رفتم بالا من چرا ایجوری ام جلو دیانا اعدای ادمای شاد در اوردم
دیانا، رفتم غذا چیدم رو میز و اماده کردم همه رو صدا زدم مهشاد م بیدار کردم،
دیانا، نیکا اااا، بیا،
نیکا، میل ندارم،
متین، رو مبل نشسته بودم معلوم بود نیکا ناراحته، (ادمین:خب بیشعور بی فرهنگ نباید نارحت باشع، با اون دهن گشادت بچمو نارحت کردی) 😁
نیکا، یه گوشه اتاق پاهامو بغل کردم،
محراب، همه غذا خوردیم تموم شد نیکا نیومد،
مهشاد، جمع کنیم دیانا نیکا نمیاد
ارسلان، اره برم ببینم چشه
محراب، نه بزا تنها باشع،
مهشاد، اع متین تو چته،
متین،، من خوبم
محراب، بیان بریم فیلم نگاه کنیم،
ارسلان، افریییننن،
مهشاد، همه دور میز بشینن، من برم به چیزی بیارم هم بخوریم نگاه کنیم
دیانا مهشاد، تو کابینت، چیپس اینجور چیزا هست،
دو نیکا میخواستم برم پایین که....
۶۷.۵k
۱۹ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۲۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.