{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•انتقام•

•انتقام•
پارت بیست و ششم✞︎🖤
دیانا: با بچها رفتیم سمت خونه من...شاید خودمم میدونستم ک فقط از لج ارسلان دارم میرم سمت عرفان ولی نمیخواستم این قضیه رو باور کنم...
اتوسا: خب عرفان چه رنگی دوست داره؟
دیانا: نمیدونم
مهدیس: حالا ارسلان چه رنگی دوست داره:)
دیانا: بنفش
پانیذ: این نشون عاشق شدنه
دیانا: خفه شید...خب لباس انتخاب کنیم..
اتوسا: رژ قرمزتو پر رنگ تر کن
دیانا: انقدر اون رژ و رو لبم مالیدی دیگه چیزی نمونده ازش...
مهدیس: باید دلبری کنی برای عرفان

ارسلان: به نظرت هودی بنفش بپوشم یا سفید؟
مهراب: بنفش
ممدرضا: چرا خونه نیستن دخترا؟
امیر: اتوسا بهم پیام داد کافه رفتن
رضا: لوکیشن و گرفتی ازشون؟
امیر: اره اونجا بریم سوپرایز کنیم..
مهراب: گل یادت نره ارسلان
ارسلان: بادکنکارو شما بیارین
_
اتوسا: وای دیانا محشر شدی..
مهدیس: اگه من جای عرفان بودم همونجا خام خام میخوردمت
دیانا: ارسلان همیشه بهم میگف قشنگیاتو کسی نباید ببینه(با بغض)
پانیذ: عه اشک تو چشات جمع نشه ک ارایشت خراب میشه...
اتوسا: بچها راه بیوفتین سمت کافه...
مهدیس: ما کجا بریم؟ باهاش بریم سر قرار اسکلا؟
اتوسا: عزیزم تو ماشین میشینیم تماشا میکنیم چی میشه
پانیذ: فکر خوبیه بزن بریم
__
ارسلان: رضا تند تر رانندگی کن برسیم دیر میشه ها
رضا: نترس دختره رو نمیدزدن
مهراب: شایدن دزدیدن
ارسلان: خفه شو لطفا مهراب عزیز...
____
دیانا: از ماشین پیاده شدم و دخترا گفتن تو ماشین میمونن رفتم سمت کافه هیچ کس داخل نبود ک ی دفعه...
دیدگاه ها (۰)

✞رمان انتقام✞ پارت 25

وای موهاشـو😍💙

•انتقام•پارت چهل و دوم✞︎🖤ارسلان: اگه دیانا بخواد محرم میشیم....

✞رمان انتقام✞ پارت 41

✞رمان انتقام✞ پارت 42

✞رمان انتقام✞ پارت 24

✞رمان انتقام✞ پارت 38

•انتقام•پارت سی نهم ✞︎🖤دیانا: اعصبی شدم و بلند شدم ک خیز برد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط