{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ

ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ
ﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ..
ﺑﻌﺪ ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺶ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺩ..
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﺗﻪ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﺍﺷﮏ
ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩﯼ...
ﺣﺎﻻ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﯼ...ﻧﻈﺮﺕ ﭼﯿﻪ؟؟
ﺗﺤﻤﻞ ﺍﺷﮑﺶ ﻭ ﺩﺍﺭﯼ؟؟
ﮔﻔﺖ:ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﮕﻢ ﭘﺸﯿﻤﻮﻧﻢ ﻭﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺷﮑﺴﺘﻢ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺸﻦ..
ﻫﯿﭻ ﭘﺪﺭﯼ ﻃﺎﻗﺖ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﺷﮑﻬﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﺷﻮ ﻧﺪﺍﺭﻩ..

ﭘﺪﺭﻫﺎﯼ آﯾﻨﺪﻩ...ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺩﺍﺭﺷﺪﻧﺘﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﻓﮑﺮ
ﮐﻨﯿﺪ......ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩ هﻫﺎ...
دیدگاه ها (۱)

دبيرستان که بوديم يکي از دوستام عادت داشت سر کلاس کفشاشو در ...

پنج حيوان زير را ب تربيت الويتي ک برايتان دارند رده بندي کني...

. کسى به خدا گفت: اگر سرنوشتم را نوشتى، چرا آرزو کنم؟ گفت: ...

يکي دو روزه خيلي داغونم ... نميدونم چه مرگمه ولي يه حسي دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط