وقتی رفتی بار پارت ۴
ا.ت ویو
وقتی اون یارو کوک ( یارو عمته دختره ی ،استغفرالله 😑) منو رسوند سه ساعت داشتم با مامان بابام حرف میزدم که اون پسره دوس پسرم نبود و یه دوست ساده بود ( فکر کنم مشکل همه مامان های ایرانی هس نه؟؟) وقتی رفتم رو تختم همش تو فکر اون پسره بودم نمیدونم چرا میدیدمش قلبم تند میزد هایی چه کنم داشتم هی به اون فکر میکردم که چشمام گرم شد و خوابم برد
کوک ویو
ته رو هم رسوندم و بعد رفتم خونه مامان بابا خواب بودن رفتم خوابیدم به اون دختره فکر میکردم وقتی با هاش حرف میزدم قلبم تند میزد( پسرم عاشق شدی عاشقق) تصمیم گرفتم ایده مو به پ و م بگم ( گشادم و حوصله ندارم کامل بنویسمشون😁)
( فلش نکست به فردا )
ادامه کوک ویو
با خوردن آفتاب تو صورتم بیدار شدم و رفتم دسشویی و کارای مربوطه رو انجام دادم و بعد لباسمو عوض کردم با خودم گفتم : الان وقتشه در اتاقم رو باز کردم و رفتم پایین به مامان بابا صبح به خیر گفتم وسط صبحونه خورن گفتم پدر
پ.ک : بله
_ : میتونم بعد از صبحونه با شما و مامان صحبت کنم
پ.ک : در رابطه با؟
_ میفهمید
صبحونه تموم شد و من مامان بایا رو صدا کردم که بیان پایین که باهاشون حرف بزنم
پ.ک پسر بگو
_ پدر تو به خواطر این گفتی من با سانا ازدواج کنم که برای خودم جانشین بیارن درسته؟
پ.ک : د.رسته
_ پس من برای جانشین آوردن می تونم با کسه دیگه ای هم ازدواج کنم ؟
پ.ک : پسر آخه
_ : آره یا نه ( داد)
پ.ک : بله
_ : پس من یه هفته وقت می خوام برای ازدواج
م.ک : من که مشکلی ندارم مگه نه جان شیهو ( اسم پدر کوک )
پ.ک : اوففف باشه منم مشکلی ندارم ( حرصی )
_: مرسی
تصمیم گرفتم به ا.ت زنگ بزنم و برای فرا باهاش قرار بزارم و...
مرسی از حمایتاتون ❣️
وقتی اون یارو کوک ( یارو عمته دختره ی ،استغفرالله 😑) منو رسوند سه ساعت داشتم با مامان بابام حرف میزدم که اون پسره دوس پسرم نبود و یه دوست ساده بود ( فکر کنم مشکل همه مامان های ایرانی هس نه؟؟) وقتی رفتم رو تختم همش تو فکر اون پسره بودم نمیدونم چرا میدیدمش قلبم تند میزد هایی چه کنم داشتم هی به اون فکر میکردم که چشمام گرم شد و خوابم برد
کوک ویو
ته رو هم رسوندم و بعد رفتم خونه مامان بابا خواب بودن رفتم خوابیدم به اون دختره فکر میکردم وقتی با هاش حرف میزدم قلبم تند میزد( پسرم عاشق شدی عاشقق) تصمیم گرفتم ایده مو به پ و م بگم ( گشادم و حوصله ندارم کامل بنویسمشون😁)
( فلش نکست به فردا )
ادامه کوک ویو
با خوردن آفتاب تو صورتم بیدار شدم و رفتم دسشویی و کارای مربوطه رو انجام دادم و بعد لباسمو عوض کردم با خودم گفتم : الان وقتشه در اتاقم رو باز کردم و رفتم پایین به مامان بابا صبح به خیر گفتم وسط صبحونه خورن گفتم پدر
پ.ک : بله
_ : میتونم بعد از صبحونه با شما و مامان صحبت کنم
پ.ک : در رابطه با؟
_ میفهمید
صبحونه تموم شد و من مامان بایا رو صدا کردم که بیان پایین که باهاشون حرف بزنم
پ.ک پسر بگو
_ پدر تو به خواطر این گفتی من با سانا ازدواج کنم که برای خودم جانشین بیارن درسته؟
پ.ک : د.رسته
_ پس من برای جانشین آوردن می تونم با کسه دیگه ای هم ازدواج کنم ؟
پ.ک : پسر آخه
_ : آره یا نه ( داد)
پ.ک : بله
_ : پس من یه هفته وقت می خوام برای ازدواج
م.ک : من که مشکلی ندارم مگه نه جان شیهو ( اسم پدر کوک )
پ.ک : اوففف باشه منم مشکلی ندارم ( حرصی )
_: مرسی
تصمیم گرفتم به ا.ت زنگ بزنم و برای فرا باهاش قرار بزارم و...
مرسی از حمایتاتون ❣️
۶.۶k
۰۶ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.