تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۱

ایزوکا کلاه و ماسکش رو گذاشت و دوباره...اینبار با غصه ای بیشتر و خاطراتی زنده شده به راه افتاد...زمانی که رسید دم خوابگاه دیگه غروب شده بود، وقتی داشت میرفت سمت در صدایی اون رو متوقف کرد

هی دکو!

ایزوکو: کاچان؟...

باکوگو کمی به ایزوکو نزدیک تر شد و روبروش وایساد

ایزوکا: تو چرا با بچه ها نیومدی؟...خب مهم نیست،وقته شامه😁...بهتره--

باکوگو: واسه من قهرمان بازی در نیار!

ایزوکا لحظه ای از حرف باکوگو خشکش زد

باکوگو: من به محافظت نیاز ندارم

لحن باکوگو نه خشم بود،نه استرس،نه غم،نه شادی،نه تیکه...خالی از احساسات بود...
باکوگو در حالی که داره رد میشه تنه ای به ایزوکا میزنه و بعد میره داخل...ایزوکا فقط لبخند کوچیکی اما دردناک میزنه و میگه: معلومه که لازم نداری...

ایزوکا به سمت در برمیگرده و میگه: به هر حال تو کاتسوکی باکوگویی...

وقتی در باز میشه ایزوکا دوباره چهره ای خندون و شاد به خودش میگیره،انقدر شاد که از پشت ماسک هم معلوم باشه...اما همونطور که گفتم...این شادی به ظاهر بود! قلب و احساسات ایزوکا بدون اینکه خودش یا باکوگو بدونن،به هزاران تیکه تقسیم شده بود، شاید ایزوکا متوجه نمی‌شد، چون قبلا بلایی به سرش اومده که الان معنی و حس دل شکستگی رو نمیفهمه...

جایی نامعلوم جلسه صاحبان؛ بدون حضور ایزوکا^

۳: واقعا عجب پسر کله شقیه...

۶: اهوم

۷: تاوان اذیت کردنشو میده💢

۵: مطمئنم منظورش این نبوده...ولی خدایی خیلی بیرحمه🤧 این بچه داره خودشو میکشه تا یه خط روش نیوفته اونوقت اون...😭🤧

۲: من میرم

۷: کجا!؟

۲: تا بهش نشون بدم...میدوریا چی کشیده

همه اول نگران شدن و به هم نگاه کردن،اما بعد دونه دونه نگاه مصممی گرفتن و به صاحب دوم خیره موندن

۲: گفته باشم...یکم ماجرا رو تغییرش میدم

اوراراکا: واییی! ایزوکا چان! کم‌کم داشتیم نگرانت میشدیم!🤧💔

آسویی: خب چطور شدی ایزو چان؟ قور!

ایزوکا زیر چشمی به شوتا نگاه میکنه،شوتا از یه گوشه ی جمع نزدیک میاد و میگه: آرایشگاه چطور بود؟ شلوغ بود نه؟

ایزوکا: آه...آره یکم شلوغ بود😄 اما خب بالاخره کارم تموم شد
عجب بهونه خوبی 🗿

هاگاکوره: بزار موهاتو ببینیم!

ایزوکا ماسکشو در آورد و گذاشت تو جیبش بعد لبخندی زد و کلاهشو در آورد و گفت: تادا!😄

اوراراکا: وااای! چقدر موی کوتاه بهت میاد! خیلی ناز شدی!

هاگاکوره: ایزوکا چان! خیلی ناز شدی!

آسویی: خوشگل شدی ها!

شوتا: هممم...خیلی بامزه ست

مومو: یکم بد کوتاه کرده ولی همین شلختگیش نازش کرده❇

جیرو: خیلی باحاله!

اوراراکا: واقعا خیلی بهت میاد!😄

ایزوکا: و-واقعا؟!🍓 فکر نمیکردم انقدر خوب بشم😅

آسویی: بیخیال بابا! خیلی ناز شدی که! قور!

کیریشیما: اگه بحثتون تموم شد غذا آمادست

ایزوکا: من برم بخوابم...یکم خسته شدم😴 بدون من شام بخورید

شوتا: ...باشه...شب بخیر

اوراراکا: چیزی تو راه خوردی؟ گشنه نخوابی

ایزوکا: آره خوردم...پس من میرم بخوابم👋

همه: شب بخیر!

ایزوکا تا رفت توی اتاقش در رو بست و بعد همونجا پشت در نشست...خودشم نمیدونست چرا؟...اما این احساس مذخرف...براش آشنا بود...اما ایزوکا نه گریه کرد،نه بهونه گرفت و نه برای کسی یا چیزی لعنت فرستاد...فقط بلند شد،روی تخت دراز کشید و خودشو توی پتو، مثل کرم ابریشم در حال تبدیل پیچید و آروم خوابید...
دیدگاه ها (۱۳)

پارت چهاردهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو باکوگو: ...

سناریو:زخم التیامی/پارت ۶**باکوگو**اتوبوس راه افتاد. بالاخره...

رمان انفجار و امید

#سناریو_استری_کیدزوقتی با کل پول‌هاشون خرید کردی و با کلی کی...

پارت 8(در عمق نگاه تو)هفت سال از آن زمان می‌گذشت و حالا تمام...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟏...-:"ولی آخه آسمون ...

شجاعت در سایه

استی از لینو خواست بهش کره ای یاد بده لینو هم بهش «دستشویی ک...

ریاکشن

پزشک انتقال خون سیدنیEp1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط