خاطرات من توی ارک ( پارت ۱۵ ) : عشق 💖
وقتی از خواب بیدار شدم ، دیدم شدو هنوز سرش روی شونمه .
مو های بلندش ، باز شده بود و روی شونش ریخته بود .
بهش زل زده بودم ، و کاری کردم که خودم تعجب کردم :
سرمو به لپش نزدیک کردمو بوسش کردم 💗
تا بوسش کردم بیدار شد .
یه خمیازه کوچولو کشید و با صدای خسته ای گفت :{ صبح شده ؟ }
- آره ... دیشب خوب خوابیدی ؟
و دوباره بوسش کردم ؛ ولی جلوی خودش !
اول موند چی کار کنه ؛ اما بعد سرشو به صورتم نزدیک کرد و ...
بوسم کرد ... ولی نه مدل ساده :
وقتی صورتش به صورتم نزدیک شد ، یهو لبشو روی لبم فشار داد 💘💘 !
وا ـــــــــی !!! نفسم اون موقع بالا نمیومد ...
نمی دونم چقدر توی اون حالت بودیم ؛ ولی وقتی به خودم اومدم سریع خودمو هل دادم به پشت و از اون حرکت خارج شدیم .
صورتم از داغی می سوخت ! مطمعنا قرمز شده بودم .
خودمو ازش دور کردمو دستمو روی لبم گذاشتم .
شدو لبخند زده بود ، از اون لبخندای جذابش .
چشمامو برای چند دقیقه بستم .
ولی یهو یه چیزی دستمو کشید . سریع چشمامو باز کردمو دیدم شدو سریع دستامو گرفتو کشید و دراز کشید و منم یهو افتارم روی بدنش و صورتم روبهرو صورت اون !
دوباره آلبالو شدم که همون لحظه شدو گفت :{ ببخشید ترسوندمت ؟ دیگه تکرار نمیشه قول میدم عزیزم ❤}
عزیزم ؟! سریع خودمو پرت کردم اونور و غلت زدم سمت لبه تخت .
نفس نفس میزدم . الان دقیقا چی شد ... نمی دونم ... شاید هنوز خوابم ... .
ولی یه فشار شدید روی بدنم ، ریشه افکارمو پاره کرد .
برگشتمو دیدم شدو خودشو انداخته رو من !
داد زدم :{ وایییییییییییی !!! }
یهو شروع کردم به خندیدن ؛ چون شدو داشت قلقلکم میداد !
یکم بعد ش دوتایی با هم خندیدیدم .
وقتی خنده هامون تموم شد ، نشسستیم رو تخت .
شدو منو بغل کرد . منم توی بغلش آروم شدم .
سرشو روی پیشونیم گذاشته بود و داشت پشت سر هم میگفت :{ دوستت دارم عشقم 💖 }
بعد لپشو به لپم مالید ... .
توی اون روز ، آرامش شدیدی همه ی بدنمو گرفته بود .
اون روز تا ابد توی خاطرم موند .
ادامه دارد ...
نویسنده : اهم ... اینم یک رمان سونادویی واقعیی ! من که 🤯 !
مو های بلندش ، باز شده بود و روی شونش ریخته بود .
بهش زل زده بودم ، و کاری کردم که خودم تعجب کردم :
سرمو به لپش نزدیک کردمو بوسش کردم 💗
تا بوسش کردم بیدار شد .
یه خمیازه کوچولو کشید و با صدای خسته ای گفت :{ صبح شده ؟ }
- آره ... دیشب خوب خوابیدی ؟
و دوباره بوسش کردم ؛ ولی جلوی خودش !
اول موند چی کار کنه ؛ اما بعد سرشو به صورتم نزدیک کرد و ...
بوسم کرد ... ولی نه مدل ساده :
وقتی صورتش به صورتم نزدیک شد ، یهو لبشو روی لبم فشار داد 💘💘 !
وا ـــــــــی !!! نفسم اون موقع بالا نمیومد ...
نمی دونم چقدر توی اون حالت بودیم ؛ ولی وقتی به خودم اومدم سریع خودمو هل دادم به پشت و از اون حرکت خارج شدیم .
صورتم از داغی می سوخت ! مطمعنا قرمز شده بودم .
خودمو ازش دور کردمو دستمو روی لبم گذاشتم .
شدو لبخند زده بود ، از اون لبخندای جذابش .
چشمامو برای چند دقیقه بستم .
ولی یهو یه چیزی دستمو کشید . سریع چشمامو باز کردمو دیدم شدو سریع دستامو گرفتو کشید و دراز کشید و منم یهو افتارم روی بدنش و صورتم روبهرو صورت اون !
دوباره آلبالو شدم که همون لحظه شدو گفت :{ ببخشید ترسوندمت ؟ دیگه تکرار نمیشه قول میدم عزیزم ❤}
عزیزم ؟! سریع خودمو پرت کردم اونور و غلت زدم سمت لبه تخت .
نفس نفس میزدم . الان دقیقا چی شد ... نمی دونم ... شاید هنوز خوابم ... .
ولی یه فشار شدید روی بدنم ، ریشه افکارمو پاره کرد .
برگشتمو دیدم شدو خودشو انداخته رو من !
داد زدم :{ وایییییییییییی !!! }
یهو شروع کردم به خندیدن ؛ چون شدو داشت قلقلکم میداد !
یکم بعد ش دوتایی با هم خندیدیدم .
وقتی خنده هامون تموم شد ، نشسستیم رو تخت .
شدو منو بغل کرد . منم توی بغلش آروم شدم .
سرشو روی پیشونیم گذاشته بود و داشت پشت سر هم میگفت :{ دوستت دارم عشقم 💖 }
بعد لپشو به لپم مالید ... .
توی اون روز ، آرامش شدیدی همه ی بدنمو گرفته بود .
اون روز تا ابد توی خاطرم موند .
ادامه دارد ...
نویسنده : اهم ... اینم یک رمان سونادویی واقعیی ! من که 🤯 !
۷.۶k
۲۹ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.