دوست پسر قاتل من

‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ #چندپارتی
#چندپارتی_درخواستی

#Jeon_rina
#jeon_victor

#PART_4
0
0
0
---
تهیونگ متوجه چرخش چشم سلین شد، لب هایش با لبخندی کج و محو قوس گرفت، دوید و پیش اکیپش برگشت

جونگکوک: اوه پسر زانگار یمی داره دل دختر جدیده دانشگاه رو به دست میاره

نامجون: جونگکوک ساکت شو، سلین و تهیونگ فقط پارتنر مهمونی همن، درسته تهیونگ؟!

تهیونگ فقط شونه ای بالا داد، سمت بطری ابس رفت و جرعه ای از اب نوشید، به گوشه چشم به سلین نگاه کرد متوجه شد سلین دوباره درحال دویدن روی تردمیله

تهیونگ: معلوم نیست این دختر کِی قراره دل از اون تردمیل بکنه

لبش رو با پشت دست پاک کرد و در بطری ابش را بست، دوباره در کیف ورزشی اش گذاشت. سمت رختکن رفت و دوش گرفت، بعد چند دقیقه که دوش گرفتنش تموم شد تیشرت جدیدی پوشید و از رختکن اومد بیرون. کیف ورزشی اش را گرفت و از باشگاه رفت بیرون، برای اخرین بار یک نیم نگاهی به سلین کرد و رفت.
٠
٠
٠
---
سلین بعد چند دقیقه بالاخره از تردمیل پایین اومد و به بقیه برنامه ورزشی اش رسید، حدود یک ساعت بعد خسته شد و به نفس نفس افتاد. تصمیم گرفت که ورزش برای امروز کافیه، یه حوله گرفت و عرقش رو پاک کرد، دوست نداشت به حموم داخل باشگاه بره چون بنظرش کثیف یا غیر بهداشتی میومد. بجاش تیشرتش رو پوشید، کیف ورزشیش رو مرتب کرد، جرعه ای اب نوشید، متوجه نیم نگاه تهیونگ شد ولی بی تفاوت جلوه داد. بعد رفتن تهیونگ اون هم از باشگاه زد بیرون و سمت خوابگاه رفت
٠
٠
٠
---
تهیونگ توی راه خوابگاه بود و داشت با اکیپش سمت اتاقشون میرفت، ولی صدای قار و قور شکمش توجه اکیپش رو جلب کرد، متوجه کافه ای اون طرف خیابون شد، با بقیه سمت کافه رفت... همه جای خودشون رو دور یه میز هفت نفره گرفتن، تهیونگ و بقیه منو رو گرفتن و شروع به دیدن غذا ها کردن، از شیریتی بگیر تا غذا همه چیز داخل منو بود همه یک پیتزا انتخواب کردن.... بعد چند دقیقه پیتزا رسید و هنه شروع به پیتزا خوردن کردن....
حدود یک ربع بعد بالاخره غذا خوردن همشون تموم شد، نامجون به ساعت نگاه کرد

نامجون: بچه ها، فردا جشن مدرسه اس. چه لباسی میخوایین بپوشین؟!

هرکدوم یه نوع لباس رو گفتن ولی تهیونگ توی فکر فرو رفته بود..

جیمین: هی، تهیونگ داری به کی فکر میکنی؟!

تهیونگ: دارم به لباس فکر میکنم... لباسی تدارم، باید امشب برم بخرم

ناگهان جونگکوک چشمش پر از هیجان شد و دست زد

جونگکوک: من خوب میدونم چی بهت میاد، بیا بریم بازار خرید. همگی بلند شید

همه با دیدن هیجان جونگکوک لبخند زدن و بلند شدن. جونگکوک...
٠
٠
٠
___
داخل بازار جونگکوک به همه مغازه های مردانه سر میزد و مدل اای مختلف میدید، کت و شبپار، لش، پارچه ای، ساتن و لباس های متنوع... بالاخره یه کت و شلوار مشکی رو انتخواب کرد، تهیونگ رو صدا زد

جونگکوک: تهیونگ! بیا برات لباس انتخواب کردم!!

تهیونگ از بالا به پایین به کت و شلپار نگاه کرد

تهیونگ: خوبه

جونگکوک: برو پُرو کن (پرو یا پورو؟!😂)


تهیونگ سمت اتاق پرو رفت و لباس رو پوشید. بعد چند دقیقه از اتاق اومد بیرون... اون خیره کننده و خیلی جذاب شده بود... حتی زن هایی که اونجا کارمند بودن هم فکشون از تعجب افتاد... نفس ها بند اومد، اکیپ تهیونگ نگاه رد و بدل کردن

جین: وای، پسر عالی شدی!

جونگکوک: هیونگ دلربا شدی!!

فضای اکیپ مملو از هیجان بود... تهیونگ همین رو انتخپاب کرد به علاوه یه عطر، یه کفش و یه ساعت جذاب که به کت و شلوار کاملا میومد.
٠
٠
٠
---
از طرفی دیگه سلین....
٠
٠
٠
دل نوشته از تهیونگ
~~~
‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌هر دا‌𝅥ࡄٹاںٰٰٖٖ شیریںֺ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌
‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ܝ‌ߺ֔هش‌ یه‌ تل܏خیه ᩘ‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌___ 𝑘𝑖𝑚 𝑡𝑎𝑒ℎ𝑦𝑢𝑛𝑔
0
0
0
شرطا
///
30 لایک
3 فالو
15 کامنت
دیدگاه ها (۳۱)

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

گل خونی پارت 52داشت کمربند جونگکوک در میاورد بعد هم کمربند خ...

پارت ۲۵

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

# قولی_که_شکست ###پارت ۸ تهیونگ گفت :_باشه عمه تهیونگ بلند ش...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...پارت سوم: مهمان ناخوانده...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p19جونگکوک گوشی ر...

𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑴𝒊𝒏𝒆Part 1صدای ترمز ماشین توی خیابون پیچید و چند ثانیه...

Borrowed LifePART3یکی دیگه هم هست؟! 😭تهیونگ چند لحظه به لینا...

شاگرد لوس من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط