ری اکشن دازای
ری اکشن دازای
مضوع : اگه باهاشون قهر کنی
__________________________________________
از دید میکو
داشتم توی پارک مورد علاقه ام راه میرفتم و با جیزی که دیدم خشکم زد اون واقعا دازایه واقعا خودشه اشک توی چشمام جمع شد اون گفته بود من تنها کسیم که اون دوسش داره پس الان چطور چطور تونست اینکارو بکنه رفتم پیشش و محکم یه سیلی زدم توی گوشش
میکو : تو چطور تونستی....... باهام این کارو بکنی
هرکاری میکردم گریه ام بند نمیدمد بدو بدو از اونجا دور شدم خیلی ناراحت شدم
گذر زمان ۳ روز بعد
خیلی دلم براش تنگ شده ولی نمیتونم برگردم پیشش نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه
من دلم براش تنگ نشده ( ایشون داره مثل سگ دروغ میگه)
یهو اشک توی چشمم جمع شود گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به اتسوشی
میکو : الو .. س..سلام ... اتسوشی
هر چقدر سعی کردم وقتی باهاش حرف میزنم گریه نکنم نشد
اتسو : الو میکو چان میکو میکو چان حالت خوبه میکو
میکو : ا...ره .....خو....خوبم اتسوشی میشه بیای...... توی این پارکی که ب....بهت می...گم ....میوام ...باهات حرف بزنم
اتسو: باشه الان میام
گذر زمان رسیدن میکو و اتسوشی
میکو با گریه : س...سلام اتسو...شی
اتسو: سلام میکو چان چی شده
میکو : به نظرت چیکار کنم
اتسو : درباره چی چکار کنید
میکو : درباره دازای
کل ماجرا رو تعریف کرد ادامه حرف میکو
واقعا دلم براش تنگ شده نمیدونم باید چیکار کنم اون منو بازی داد ولی هنوز دوسش دارم وا...قعا ..نمی ..دونم ...باید چیکار کنمممممممممممم
از دید دازای
داشتم توی همون پارکی که میکو دوس داره راه میرفتم خیلی دلم برای میکو تنگ شدم که دیدم میکو گریه کنان داره با اتسوشی حرف میزنه رفتم نزدیک و حرفاشونو گوش دادم
بعد از شنیدن حرفای میکو
واقعا چه غلتی کردم اههههه درست همون وقتی که شک داشتم دوسش دارم یا نه ایطور شود اه اه اه اه چرا همچین غلتی کردم
الان واقعا میدونم عاشقشم باید ازش معذرت خواهی کنم رفتم و دستشو گرفتم و بردمش دور تر
میکو با گریه : تو ...اینجا چه غلتی میکنیییی( باداد)
دازای : من ....من واقعا معذرت میخوام نمیدونستم واقعا دوست دارم یا نه ولی الان مطمئنم که عاشقتم توی این چند روز که نبودی خیلی بهم سخت گذشت
میکو با گریه ی شدید تو : تو منو بازی دادی( طرف داره مثل سگ دروغ میگه و الان از خداشه اشتی کنه ) چطور میتونم مطمئن باشم که دیگه بازیم نمیدی
دازای : قول میدم دیگه همچین اتفاقی نیوفته
با دستم اشکاش رو پاک کردم
از دید میکو
رفتم و محکم اونو بغل کردم و خودمو از گریه خالی کردم
پایان
مضوع : اگه باهاشون قهر کنی
__________________________________________
از دید میکو
داشتم توی پارک مورد علاقه ام راه میرفتم و با جیزی که دیدم خشکم زد اون واقعا دازایه واقعا خودشه اشک توی چشمام جمع شد اون گفته بود من تنها کسیم که اون دوسش داره پس الان چطور چطور تونست اینکارو بکنه رفتم پیشش و محکم یه سیلی زدم توی گوشش
میکو : تو چطور تونستی....... باهام این کارو بکنی
هرکاری میکردم گریه ام بند نمیدمد بدو بدو از اونجا دور شدم خیلی ناراحت شدم
گذر زمان ۳ روز بعد
خیلی دلم براش تنگ شده ولی نمیتونم برگردم پیشش نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه
من دلم براش تنگ نشده ( ایشون داره مثل سگ دروغ میگه)
یهو اشک توی چشمم جمع شود گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به اتسوشی
میکو : الو .. س..سلام ... اتسوشی
هر چقدر سعی کردم وقتی باهاش حرف میزنم گریه نکنم نشد
اتسو : الو میکو چان میکو میکو چان حالت خوبه میکو
میکو : ا...ره .....خو....خوبم اتسوشی میشه بیای...... توی این پارکی که ب....بهت می...گم ....میوام ...باهات حرف بزنم
اتسو: باشه الان میام
گذر زمان رسیدن میکو و اتسوشی
میکو با گریه : س...سلام اتسو...شی
اتسو: سلام میکو چان چی شده
میکو : به نظرت چیکار کنم
اتسو : درباره چی چکار کنید
میکو : درباره دازای
کل ماجرا رو تعریف کرد ادامه حرف میکو
واقعا دلم براش تنگ شده نمیدونم باید چیکار کنم اون منو بازی داد ولی هنوز دوسش دارم وا...قعا ..نمی ..دونم ...باید چیکار کنمممممممممممم
از دید دازای
داشتم توی همون پارکی که میکو دوس داره راه میرفتم خیلی دلم برای میکو تنگ شدم که دیدم میکو گریه کنان داره با اتسوشی حرف میزنه رفتم نزدیک و حرفاشونو گوش دادم
بعد از شنیدن حرفای میکو
واقعا چه غلتی کردم اههههه درست همون وقتی که شک داشتم دوسش دارم یا نه ایطور شود اه اه اه اه چرا همچین غلتی کردم
الان واقعا میدونم عاشقشم باید ازش معذرت خواهی کنم رفتم و دستشو گرفتم و بردمش دور تر
میکو با گریه : تو ...اینجا چه غلتی میکنیییی( باداد)
دازای : من ....من واقعا معذرت میخوام نمیدونستم واقعا دوست دارم یا نه ولی الان مطمئنم که عاشقتم توی این چند روز که نبودی خیلی بهم سخت گذشت
میکو با گریه ی شدید تو : تو منو بازی دادی( طرف داره مثل سگ دروغ میگه و الان از خداشه اشتی کنه ) چطور میتونم مطمئن باشم که دیگه بازیم نمیدی
دازای : قول میدم دیگه همچین اتفاقی نیوفته
با دستم اشکاش رو پاک کردم
از دید میکو
رفتم و محکم اونو بغل کردم و خودمو از گریه خالی کردم
پایان
۱۰.۷k
۰۳ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.