چون پارت ۱۱ زیاد بود دوتا فرستادم
ادامه پارت ۱۱
الستور: «اون شیئی که دنبالشیم... گردنبند دیگهای شبیه به اینه. درست نیمه دیگه. ولی فقط گردنبند نیست. یه سری... خاطرهست. و مقداری از قدرتم که روی اون طلسم شده.»
لوسیفر: «کی اونا رو دزدید؟»
الستور نگاهش رو به شعلهها دوخت. صداش برای اولین بار کمی میلرزید:
الستور: «یه شیطان دیگه... با چهرهای شبیه انسان. اون دشمن اصلی زندگی منه... کسی که میخوام نابودش کنم.»
کمی مکث کرد و ادامه داد: «اسم اون... واکسه...»
لوسیفر خشکش زد: «واکس!» و به آتیش نگاه کرد.
سکوت سنگینی بینشون نشست. فقط صدای ترقترق چوب و خشخش باد توی شاخهها بود.
لوسیفر چند لحظه به شعلهها خیره موند. اسم «واکس» توی ذهنش اکو میشد. نمیدونست حس میکرد جایی اونو شنیده: «نمیدونم چرا حس میکنم آشناست.»
الستور سریع نگاهش کرد. چشماش باریک شد.
الستور: «آشنا؟ از کجا؟»
لوسیفر شونه بالا انداخت: «نمیدونم... واقعاً نمیدونم.»
الستور مدتی بهش خیره موند. انگار داشت چیزی رو توی ذهنش بررسی میکرد. ولی چیزی نگفت.
بعد گردنبند رو دوباره زیر پیراهنش قایم کرد و بلند شد.
الستور: «فردا صبح راه میافتیم. گردنبند دوم زیاد دور نیست... ولی جای امنی نیست.»
لوسیفر: «چه جایی؟»
الستور: «جایی که واکس رفت و آمد میکنه.»
لوسیفر آب دهنش رو قورت داد. آتیش داشت خاموش میشد و سایهها بلندتر میشدن.
الستور کنار دیواره غار نشست و پشتش رو تکیه داد. چشماش رو بست.
الستور: «دیگه بخواب... فردا روز سختیه.»
لوسیفر به پشتش نگاه کرد. زخم دستش هنوز میسوخت. ولی خستگی بیشتر از درد بود.
دراز کشید و به سقف غار خیره شد. توی ذهنش هنوز اون اسم بود.
واکس...
صبح روز بعد
هوا هنوز خاکستری بود که راه افتادن. جنگل این بار سردتر بود. برگها رنگ پریدهای داشتن و مه نازکی روی زمین میخزید.
الستور جلوتر راه میرفت و لوسیفر پشت سرش. زخم دستش رو با پارچهای که الستور داده بود بسته بود.
لوسیفر: «الستور...»
الستور: «هوم؟»
لوسیفر: «اون گردنبند دوم... چرا واکس دزدیدش؟ اگه فقط خاطرهست، چرا براش مهمه؟»
الستور چند قدم ساکت رفت. بعد بدون اینکه برگرده، گفت:
الستور: «چون فقط خاطره نیست. توی هر گردنبند یه تیکه از روح مادرمه. و یه تیکه از قدرتم. اگه واکس هر دو رو داشته باشه...»
مکث کرد.
الستور: «...میتونه من رو برای همیشه از بین ببره.»
لوسیفر ایستاد. قلبش یه ضرب جا موند.
لوسیفر: «و تو داری با من میری سمتش؟»
الستور برگشت. لبخند همیشگیش رو زد، ولی این بار چشماش جدی بود.
الستور: «نه. ما داریم میریم سمتش. تو هم توی این ماجرا هستی. یادت رفت؟»
لوسیفر چیزی نگفت. ولی یه حس عجیبی توی سینهاش بود. یه حس که نمیتونست اسمی براش انتخاب کنه.
ادامه راه رو گرفتن و مه کمکم غلیظتر میشد.
ادامه دارد...
الستور: «اون شیئی که دنبالشیم... گردنبند دیگهای شبیه به اینه. درست نیمه دیگه. ولی فقط گردنبند نیست. یه سری... خاطرهست. و مقداری از قدرتم که روی اون طلسم شده.»
لوسیفر: «کی اونا رو دزدید؟»
الستور نگاهش رو به شعلهها دوخت. صداش برای اولین بار کمی میلرزید:
الستور: «یه شیطان دیگه... با چهرهای شبیه انسان. اون دشمن اصلی زندگی منه... کسی که میخوام نابودش کنم.»
کمی مکث کرد و ادامه داد: «اسم اون... واکسه...»
لوسیفر خشکش زد: «واکس!» و به آتیش نگاه کرد.
سکوت سنگینی بینشون نشست. فقط صدای ترقترق چوب و خشخش باد توی شاخهها بود.
لوسیفر چند لحظه به شعلهها خیره موند. اسم «واکس» توی ذهنش اکو میشد. نمیدونست حس میکرد جایی اونو شنیده: «نمیدونم چرا حس میکنم آشناست.»
الستور سریع نگاهش کرد. چشماش باریک شد.
الستور: «آشنا؟ از کجا؟»
لوسیفر شونه بالا انداخت: «نمیدونم... واقعاً نمیدونم.»
الستور مدتی بهش خیره موند. انگار داشت چیزی رو توی ذهنش بررسی میکرد. ولی چیزی نگفت.
بعد گردنبند رو دوباره زیر پیراهنش قایم کرد و بلند شد.
الستور: «فردا صبح راه میافتیم. گردنبند دوم زیاد دور نیست... ولی جای امنی نیست.»
لوسیفر: «چه جایی؟»
الستور: «جایی که واکس رفت و آمد میکنه.»
لوسیفر آب دهنش رو قورت داد. آتیش داشت خاموش میشد و سایهها بلندتر میشدن.
الستور کنار دیواره غار نشست و پشتش رو تکیه داد. چشماش رو بست.
الستور: «دیگه بخواب... فردا روز سختیه.»
لوسیفر به پشتش نگاه کرد. زخم دستش هنوز میسوخت. ولی خستگی بیشتر از درد بود.
دراز کشید و به سقف غار خیره شد. توی ذهنش هنوز اون اسم بود.
واکس...
صبح روز بعد
هوا هنوز خاکستری بود که راه افتادن. جنگل این بار سردتر بود. برگها رنگ پریدهای داشتن و مه نازکی روی زمین میخزید.
الستور جلوتر راه میرفت و لوسیفر پشت سرش. زخم دستش رو با پارچهای که الستور داده بود بسته بود.
لوسیفر: «الستور...»
الستور: «هوم؟»
لوسیفر: «اون گردنبند دوم... چرا واکس دزدیدش؟ اگه فقط خاطرهست، چرا براش مهمه؟»
الستور چند قدم ساکت رفت. بعد بدون اینکه برگرده، گفت:
الستور: «چون فقط خاطره نیست. توی هر گردنبند یه تیکه از روح مادرمه. و یه تیکه از قدرتم. اگه واکس هر دو رو داشته باشه...»
مکث کرد.
الستور: «...میتونه من رو برای همیشه از بین ببره.»
لوسیفر ایستاد. قلبش یه ضرب جا موند.
لوسیفر: «و تو داری با من میری سمتش؟»
الستور برگشت. لبخند همیشگیش رو زد، ولی این بار چشماش جدی بود.
الستور: «نه. ما داریم میریم سمتش. تو هم توی این ماجرا هستی. یادت رفت؟»
لوسیفر چیزی نگفت. ولی یه حس عجیبی توی سینهاش بود. یه حس که نمیتونست اسمی براش انتخاب کنه.
ادامه راه رو گرفتن و مه کمکم غلیظتر میشد.
ادامه دارد...
- ۸.۹k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط