مهسا :yellow_heart:حرفای مهتاب داشت دیوونم میکرد و با این پی...

مهسا :yellow_heart:

حرفای مهتاب داشت دیوونم میکرد و با این پیامایی ک دیده بودم قبلا و اون دختره ساناز دوس دختر قبلیش ک هنو تو خونه اونا رفت و امد داشت خیالم راحت نبود به امیرحسین میگفتم نمیشه زودتر بریم خونه خودمون میگفت هنو یه ماه نشده عقد کردیم و میخام برای عروسیم بهترین مراسم بگیرم و خونوادمم تا شش ماه دیگ برنمیگردن ایران سعی خودمو میکردم ک به مهتاب زیاد محل ندم و سرم تو کار خودم باشه بهترین روزای زندگیمو داشتم میگذروندم همه چی مث رویا بود ی خیال خوش واقعا از امیر حسین خطایی نمیدیدم جز محبت و عشق و تموم شک ها رو از دلم بیرون کردم توی اتاقم بودم و داشتم با گوشیم بازی میکردم ک مهتاب اومد داخل اتاقم _مهسا ی خبر جدید _الان خونه امیر حسین بودم _اونجا چیکار داشتی _رفتم پیش امیر علی قلیون کشیدم _خب؟ _امیر حسین تو اتاقش بود و داشت با گوشیش حرف میزد نمیدونست من اونجام حس میکنم با ی دختر بود و انگاری دختر قهر کرده بود هی داشت منتشو می‌کشید _مطمعنی مهتاب _اره دیوونه گفتم ک اعتماد نکن بهش بیا دیدی خودتو سیاه بخت کردی زدم زیر گریه و بدونم اینک فکر کنم ب طبقه پایین رفتم امیر علی در باز کرد سلام مهسا جوابی ندادم رفتم اتاق امیر حسین داشت هنوز با گوشیش حرف میزد گوشی از دستش چنگ زدم و کوبیدم تو دیوار _خیلی هرزه ای _چی شده مهسا _نمیخام صداتو بشنوم کاش باهات عقد نکرده بودم کاش من بگو ک حرفاتو باور کردم ک اون پیام اشتباس _مهسا اشتباه میکنی بخدا پشت خط مادرم بود _من گوشام درازه بنظرت رفتم سمت خونمون و یه دل سیر گریه کردم و هر چی امیر حسین اومد دم خونمون در باز نکردم باور نمیکردم ک عمر خوشبختی من یک ماه بود و امیر حسین اینقد هوسبازه کاش به حرف مهتاب میکردم کااااش فک میکردم مهتاب دروغ میگه ک امیر حسین پسر خوبی نیس و مث داداشش نیس اما میگفتم امیر حسین فرق داره دوباره با امیرحسین آشتی کردم ینی مامانم کلی نصحیتم کرد ک شاید اشتباه میکنی نباید زندگیتو بهم بزنی و منم بخاطر دل مامانم مجبور شدم آشتی کنم اما تموم وجودم شده بود شک بی اعتمادی تا پیام میومد تا میرفت بیرون کلی افکار منفی میومد توی ذهنم همه چی ب ظاهر خوب بود و شب ماهگرد ازدواجمون رسید و تصمیم گرفتیم جشن بگیریم همه دعوت بودن و بیشتر دوستای امیرعلی و امیر حسین بودن حتی ساناز و منم فقط مهتاب خواهرمو دعوت کردم به همه داشت خوش می‌گذشت اما من تموم فکرم درگیر دخترایی بود ک با امیرحسین داشتن میرقصیدن #سرگذشت #رمان #داستان

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار