ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. ...

#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و و...

#پارت۱۶۳

از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم.
همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم:
ـ سلام سلام!

خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد و گفت: عزیز دل من اومده؟!

با آغوش باز به سمتش رفتم و خودم رو تو بغلش انداختم، وای که چه آرامشی داشت!
.

یک ساعتی پیش خانم‌‌جون موندم و با اصرارهای زیادش ناهار رو پیش اون خوردم.

بعد از ناهار خانم‌جون با آوردن دمنوش کنارم نشست و گفت: چه خبر عزیزم؟

ـ سلامتی...بهتون گفتم اهورا عمل کرد؟

خانم‌جون: اهورا کیه؟

ـ وا خانم‌جون فراموشی گرفتید؟! نوه اردشیرخان دیگه!

حس کردم رنگ نگاه خانم‌جون عوض شد؛ حس خوبی از این نگاها و رفتارای خانم‌جون نداشتم، چرا هر وقت اسم اردشیرخان میاد احساس می‌کنم توی چهرش یه حالت خاصی به وجود میاد؟!
نمی‌دونم شاید حسم درست نیست!

خانم‌جون صداش رو کمی صاف کرد و گفت: چه‌خوب! الان چشماش خوب شده؟!

ـ آره.

خانم‌جون لبخند تلخی زد، بعد از کمی مکث گفتم:
ـ خانم‌جون؟

خانم‌جون: جان دلم؟

خیره توی چشماش گفتم:
ـ اردشیرخان رو می‌شناسی؟

خانم‌جون بعد از کمی مکث گفت: در حدی که برام تعریف کردی...چطور؟

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
ـ همینطوری!

خانم‌جون دستش رو روی سرش گذاشت و گفت: ماهرخ من یکم سرم درد می‌کنه، اشکالی نداره برم کمی استراحت کنم؟!

با لبخند گفتم:
ـ الهی قربونت برم برو استراحت کن.

خانم‌جون لبخند کمرنگی زد و به سمت اتاقش رفت.
.

نیم ساعتی گذشت و من مشغول کار با گوشیم بودم که زنگ خورد.
ماهور بود!

ـ بله؟

ماهور: سلام ماهرخ...خوبی؟

ـ خوبم مرسی!

ماهور: ماهرخ من دارم میرم خرید برای عید تو نمیای؟

نگاهی به ساعت که چهار رو نشون می‌داد کردم و گفتم:
ـ الان؟ زوده ک!

ماهور: پنج میام دنبالت، خوبه؟

ـ خوبه ولی من خونه خانم‌جونم!

ماهور: خیلی خب آماده باش، خداحافظ.

خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم؛ من که آمادم پس عجله‌ای نیست.
یک ساعت بعد ماهور تکی روی گوشیم انداخت.
کیفم رو ورداشتم؛ قبل از رفتن توی اتاق نگاهی انداختم؛ خانم‌بزرگ خواب بود.
براش بوسی فرستادم و از خونه خارج شدم.
.

سوار ماشین شدم و گفتم:
ـ سلام.
ماهور: سلام(نگاهی به تیپم کرد و ادامه داد)دانشگاه بودی؟

ـ آره صبح!

ماهور بدون هیچ حرف دیگه‌ای استارت زد و راه افتاد.

ـ تاریخ عروسیتون رو مشخص نکردید؟!

ماهور: یه تاریخی انتخاب کردیم.

ـ حالا چه وقتیه؟

ماهور: شاید اردیبهشت.

ـ خوبه!

ماهور نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: سرحال نیستی؟!

لبام رو روی هم فشوردم و گفتم:
ـ نمی‌دونم با فربد چیکار کنم!

ماهور: باز چیشده؟
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

Loading...