ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۶۴ پوفی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا: ـ صبح کمی دیر بیدار ...

#پارت۱۶۴ پوفی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا: ـ صبح کم...

#پارت۱۶۴

پوفی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا:
ـ صبح کمی دیر بیدار شدم...از شانس مزخرفی که دارم ماشینم خراب شد، باز خوبه اهورا بود و منو رسوند...خلاصه ده دقیقه تاخیر داشتم؛ فربد هم استاد بازیش گل کرد و اون ساعت منو از کلاس اخراج کرد.

ماهور: این خیلی عادیه، فربد همیشه عادت داره دانشجوهایی که تاخیر دارن رو اخراج کنه...درضمن اون فقط می‌خواست بین تو و شرگردای دیگه فرق نزاره، ولی بازم تو براش فرق داری...به هر حال این چیزی نیست که بخوای بخاطرش خودت رو عصبی کنی!

ـ بخاطر این کلافه نیستم!

ماهور: پس چی؟!

ـ نمی‌دونم با عشق فربد چیکار کنم! هر‌چقدر که سعی می‌کنم از خودم دورش کنم بیشتر به سمتم میاد...چیکار کنم ماهور؟!

ماهور: فربد خیلی دوستت داره، چرا قبولش نمی‌کنی?!

متعجب بهش زل زدم و گفتم:
ـ تو هم حرف بقیه رو می‌زنی؟ دارم میگم نمی‌تونم با کسی که دوستش ندارم ازدواج کنم!

ماهور: ماهرخ جان دوست عزیز من، باور کن اگر یه مرد عاشق زنش باشه اون زن خوشبت‌ترین خواهد بود! درضمن عشق بعد از ازدواج خود به خود به وجود میاد...همه که از اول عاشق هم نبودن!

با پوزخند گفتم:
ـ زیاد رمان خوندی!

ماهور: اصلا بیخیالش!

از پنجره به بیرون خیره شدم؛ ناخداگاه بغض کردم!
اگر کسی بود که دوستم داشت و دوستش داشتم الان فربد انقدر ذهنم رو درگیر نمی‌کرد!
ماهور چی میگه؟! اگر اینطور بود که نازگلم باید با شاهرخ ازدواج می‌کرد چون شاهرخ دیوونه‌وار عاشق نازگل بود و قطعا خوشبختش می‌کرد؛ ولی این وسط عشق نازگل به شهریار چی‌میشد؟!
افکارم بهم ریخت!...اگر اینطور باشه که عشق نازگل و شهریار پایانش خیلی تلخ بود‌!

یعنی نازگل توی انتخابش اشتباه کرد؟! راهی که رفت اشتباه بود؟!
.

چشمام رو محکم روی هم فشوردم، افکار منفی رو از خودم دور کردم و سعی کردم بهشون فکر نکنم.
.
ماهور گوشه‌ای پارک کرد و پیاده شدیم.
چند پاساژ رو گشتیم، ماهور دو تا مانتو خرید.
منم یه مانتوی مجلسی گرفتم با یه ساده!
یه کفش اسپرت هم گرفتم، عادت به کفش پاشنه بلند نداشتم و فقط اسپرت می‌پوشیدم.
کفش پاشنه بلند رو گاهی‌وقتا می‌پوشیدم، معمولا برای مجالس عروسی و...
.
ماهور بخاطر راه رفتن و گشتن زیاد گرسنش شده بود.
طبقه‌ آخر پاساژ یه فست فودی بود و با پیشنهاد من اونجا رفتیم.
.

مشغول صحبت با ماهور و منتظر اومدن سفارشاتمون بودم که صفحه گوشیم روشن شد؛ پیام بود.
چشمم روی اسم فربد خیره موند!

گوشی رو ورداشتم و پیام رو باز کردم.

فربد: چشمان تو دریاییست که من در آن غرق شده‌ام!

با خوندن پیام حالم دگرگون شد، این کاراش یعنی چی؟!
گوشی رو خاموش کردم و انداختمش روی میز؛ سعی کردم پیام فربد رو فراموش کنم؛ ولی موفق نبودم!


#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

Loading...