#خان_زاده  #پارت317سکوتم رو که دید بیشتر گارد گرفت و ادامه د...

#خان_زاده #پارت317

سکوتم رو که دید بیشتر گارد گرفت و ادامه داد _گاهی وقتا یه جوری وجودم از نفرت پر میشه که دلم می خواد قید حسی که بهت دارم و بزنم و بندازمت از خونه بیرون تا دیگه جلوی چشمام نباشی و عذابم ندی...اما...اما منه لعنتی نمی تونم همچین کاری و بکنم! سرم و بالا آوردم و با بغض نگاهش کردم. دلخور گفتم _حتی اگه یک درصد حست واقعی بود من و باور می کردی! به خاطر چهارتا عکس که دلیلشم هزار بار برات توضیح دادم بهم ننگ هرزگی نمی زدی به منی که وقتی مردی جز تو نگاهم می کنه هزار بار رنگ عوض می کنم و از خجالت سرخ و سفید میشم! تو تموم اینا رو دیدی و می دونی اما بازم من و قبول نداری، چرا! چون یه زنم...یه دختر روستایی بدبختم که حتی پدرشم مثل یه آشغال بیرونش انداخت...من به خاطر علاقه ای که به تو داشتم از فرهاد جدا شدم و هم ابروی خودم و بردم و هم پدرم رو... با این همه از خود گذشتگی که به خاطر تو نشون دادم حقم این نیست که اینجوری باهام رفتار کنی و خیلی راحت ننگ هرزگی بهم بزنیییییی...به خدا حقم نیست اهورا. اخرای جملم دیگه به هق هق افتاده بودم و اشکام تمام صورتم و خیس کرده بود. حال آشفتم رو که دید به سمتم اومد و محکم در آغوشم گرفت. دستام و دور گردنش حلقه کردم و سرم و روی شونش گذاشتم و هق زدم. جوری از ته دل گریه می کردم که خیلی زود لباسش به خاطر اشکای من خیس شد. میون هق هقام نالیدم _اگه اونقدری...که ادات میشه...غیرت داشتی...می رفتی یکی می زدی...تو...صورت سامان...و درست و حسابی...ازش حقیقت...رو می پرسیدی! روی سرم و بوسید و گفت _غلط کردم عزیزم...غلط کردم...تورو جون من گریه نکن. و بعد صورتم رو بوسه باران کرد. بینیم و بالا کشیدم و تلخ گفتم _الکی جون خودت و قسم نخور. بوسه ریزی روی لب هام نشوند و گفت _قربون خانومم بشم که حتی وسط آبغوره گرفتناشم به فکر منه! پوزخندی زدم و چیزی نگفتم. همیشه ماه پشت ابر نمی مونه... بالاخره یه روزی اهورا متوجه حقیقت میشه. اونروز دلم می خواد توی چشماش نگاه کنم و حرفای الانش و بهش یاد آوردی کنم! 🌹🍁 🍁🍁🍁🍁

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است