رمان #دلبر قسمت 36 #گیتیوقتی ایمان داشت کار میکرد یه برگه و ...

رمان #دلبر قسمت 36 #گیتی

وقتی ایمان داشت کار میکرد یه برگه و مداد برداشتم و نقاشیشو کشیدم . بچه که بودم کلاس طراحی رفته بودم و واسه همین نقاشیم خوب بود . نقاشیم تموم شد خیلی شبیه خودش شده بود . یواشکی رفتم اتاقشون و یکی از کتابای کتابخونشونو که اسمش جنایت و مکافات بود رو برداشتم و نقاشیو گذاشتم بین صفحه هاش . رفتم و سرجام نشستم و گوشیم رو برداشتم و واسش نوشتم : کتابخونه ی توی اتاقت کتاب جنایت و مکافات...
بهش نگاه کردم . گوشیشو برداشت و نگاه کرد و خندید . بهم نگاه کرد و بعد نوشت : این چیه؟
نوشتم : برو خودت میفهمی.. #ایمان
از جام بلند شدم و رفتم اتاق خودم و آراد و کتاب جنایت و مکافاتو برداشتم و بین صفحاشو گشتم که چشمم خورد به نقاشیم . لعنتی چقدر شبیهمه . گوشیمو از جیبم در آوردم و نوشتم : اگه فکر میکنی با این نقاشی که کشیدی نقاشی قبلی رو از پشت میزم میکنم کور خوندی
بعد یه مدت جواب داد : اععععع ایمان...اونو الکی کشیدم..
نوشتم : نمیکنم...نهایتا اینو میچسبونم کنارش..
سین کرد ولی دیگه هیچ پیامی نفرستاد . نقاشی رو گذاشتم روی میز کنار تختم و رفتم سرجام و نشستم . وقتی لب تاپو باز کردم دیدم یه یادداشت چسبیده به صفحه ی لب تاپ . برش داشتم و خوندم . نوشته بود : خیلی نامردی
یه استیکر چشم غره کشیده بود و زیرش نوشته بود «ملکه ی غم ها گیتی» . خندیدم و بهش نگاه کردم . با لبخند خیره شده بود بهم . زیر لب گفتم : دیوونه...
*** #کاوه
داشتیم حرف میزدیم که یهو گیتی اومد و گفت : وستا یه یارو اومده میگه با وستا خانم کار دارم..اسمشم امیرحسینه..
با شنیدن اسم امیرحسین چشمامو ریز کردم و به وستا نگاه کردم . وستا نگاهم کرد و گفت : همونیه که زد بهمون..دیشب زنگ زد گفت میخواد ببینتم گفتم بیاد شرکت وقتی ایمان گفت قراره بیایم اینجا آدرس اینجا رو دادم...
انگشت اشارمو آوردم بالا و خطاب به وستا و رستا گفتم : به خدا اگه یه بار دیگه یه پسر بیاد سراغتونو بگیره خودم میکشمتون..
به محض تموم شدن حرفم گیتی گفت : رستا دارا هم اومده با تو کار داره..
چشمامو با حرص بستم و گفتم : میزاشتی حرفم تموم میشد..
رستا بلند شد و گفت : تموم شد دیگه...دارا گفت میخواد ببینتم گفتم بیاد اینجا..
به ایمان نگاه کرد و گفت : ایرادی داره؟!
ایمان گفت : نه گلم هیچ ایرادی نداره..
گیتی گفت : نه گلم؟؟؟؟
ایمان گفت: نه این بخاطر چیزه..نه که ابجی دوستمه راحتم باهاش..
گفت : بازم دلیل نمیبینم بگی گلم...
رستا گفت : گیتی الان...تو حسودی کردی؟!
گیتی گفت : کی من؟ نه بابا به چی میخوام حسودی کنم...
اینو گفت و با حرص نشست روی مبل . وستا و رستا رفتن بیرون . گیتا اومد و پیشم روی مبل نشست و گفت : چرا انقدر بهشون گیر میدی؟؟
گفتم : از دارا خوشم نمیاد..فکر نکنم از این امیرحسینه هم خوشم بیاد..
گفتم : خب تو خوشت نمیاد شاید ابجیات خوششون بیاد...یکم راحتشون بزار..
سرمو تکون دادم یهو گیتا محکم بغلم کرد و گفت : آفرین بچه ی خووببب...
خندیدم و دستامو دور کمرش حلقه کردم #ایمان
رفتم و کنار گیتی نشستم و دستمو انداختم دورش و گفتم : پس حسودی کردی...
گفت : نه بابا به چیت میخوام حسودی کنم؟ به قیافه ی نداشتت؟؟
گفتم : به من نه...
خم شدم و دم گوشش گفتم : به گلم گفتنم به رستا...
نگاهم کرد و گفت : چرا بهش میگی گلم؟ همون دختریه که دوسش داری؟!!!
گفتم : نه...رستا به گرد پای دختری که دوسش دارمم نمیرسه...
گفت : پس...خیلی دختر عالی ایه...
گفتم : آره..منحصر به فرده...شبیه اون تو دنیا وجود نداره..
سرشو انداخت پایین و گفت : که اینطور...
***
ادامه در کامنت
دوستان گرامی کامنت فراموش نشوووووود😏 #رمان_دلبر

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...