قاب پنجره ی اتاقم ، شاهد تمام آن رازهای مگوییست که با خود دا...

قاب پنجره ی اتاقم ، شاهد تمام آن رازهای مگوییست

که با خود دارم !
گاهی به شکل عاشقانه ای آرام ،
گاهی اشک های پنهانی
و گاهی هم به شکل یک محصلِ چمبره زده روی کتاب !
ماحاصل تمام روزهایی که سعی کردم "منِ خودم" را پیدا کنم ، شده شب های بیدار و روشنی‌های خفته ...
فکر می‌کنم ، زیباترین اثرات هنری که یه هنرمند از خود به جا می‌گذارد ؛ شیوه ی زندگیِ اوست ! نه در آن روزهای شلوغِ کاری ..
بلکه در آن تنهایی ممتدِ تیک‌وارانه های ساعت ..
در آن بامدادهای تلخِ بیداری !
که سکوت ، آرام آرام بیدار می‌کند تمام آن حس‌هایِ سرکوب را !! آن " خودِ فراموش گشته" را ..
چگونه ‌میشود فراری شوی از آن مهلکه ی احساسی که هر شب به پا می‌شود ؟
وقتی که بویِ تندِ الکل با تنالیته های دود سیگارُ عطرِ تلخِ تنی ، بندِ دلت را از جا می‌کَنَد ..
' رنگ بپاش به شب هایم ،
اینجا تک تکِ ثانیه هایم درد می‌کند ! '
و گاهی یک صدا ، می‌شود همدمِ شب‌هایِ آوارگی !!
و او از آن علاقه ی "منِ شادمهر پسند" با خبرست ، که هر شب ، در آن تراسِ کوچک ؛ یک قطعه ای می‌خوانَد ..
می‌خوانَد ؛
با وولومِ پایین ، اما گوش هایِ من ، تیز‌ست !!
آنچنان که غرق شوم در آن واژه های پر از عشق ، و آن حجایِ به خواهش گرفته ..
"ای کاش حقم از تمومِ زندگی
تنها تو باشی ..
من عاشقِ تنهاییم
تنها بشم
اما تو باشی .. "
اصلا ، زن بودن ، کار سختیست !
و بدانی که "نباید " دلتنگِ آن حجم از غمِ صدایی شوی ..
لعنت به تمام تنهایی هایِ درونم ،
که این‌چنین منزوی ام کرده !
من همین امروز ؛
در جوابِ صدایش ،
در جوابِ خواهشش ؛
برایش گفتم
"کاشکی این دیوار خراب شه
 منُ تو باهم بمیریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
درد بی‌زاری نباشه
میون پنجره هاشون
 دیگه دیواری نباشه"
#خانوم‌_کوچیک




ما خسته‌ایم از انزوا
رحمی بکن بیا ..
[ بیستُ نه تیر ]

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها