𝗣𝗮𝗿𝘁³⁴
𝗣𝗮𝗿𝘁³⁴
𝗙𝗮𝗸𝗲 𝗻𝗮𝗺𝗲: 𝗬𝗮𝘀
𝘀𝗲𝗰𝗼𝗻𝗱 𝗰𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿
کیفم رو برداشتم و رو به شوگا گفتم:
ا/ت: دوباره برمیگردم، نمیخوام امشب بمونم اونجا. میام تا تکلیفم مشخص بشه، هر وقت تهیونگ دست از سرم برداشت منم برمیگردم جایی که واقعا آرامش داشته باشم.
خواستم بپیچم که یهو ساعد دستم رو گرفت، جاخوردم و اول به دستش نگاه کردم و بعد به صورتش....
اون بی توجه به نگاهم، با تیزی توی چشمام لب زد:
شوگا: این سن بالاها هیچ وقت تصمیمات درستی نمیگیرن، دلتو خوش نکن به اینکه این موضوع به رفتنت درست بشه، حرفاشو شنیدی برگرد، منم زنگ میزنم مامانم این مدتی که اینجایی بیاد پیشت.
سرم رو تکون دادم.
منظور جمله اولش رو که اصلا نفهمیدم فقط سر تکون دادم و بهش این اطمینان رو دادم که هر طور شده برمیگردم.
تماس جونگ کوک که روی گوشیم نشست دستش رو از روی ساعدم برداشت و اجازه داد از خونه بیرون برم.
اما همراه یونا که توی بغلش بود به نشونه بدرقه کردن همراهیم کرد تا کنار آسانسور و قبل از اینکه درهای آسانسور بسته بشن، دوباره خیلی آروم لب زد:
شوگا: منو دخترم منتظرتیم ا/ت.
این جمله رو به ظاهر ساده و بدون منظورِ خاصی ادا کرده بود، اما تونست با همین جمله دلم رو زیر و رو کنه، طوری که من از زمانی که کنار جونگ کوک نشستم و تا زمان رسیدنم به خونه همونی، ذهنم فقط درگیر این جمله و حالت بیانش بود.
ولی به محض توقفِ ماشین جلوی خونه و دیدنِ ماشین تهیونگ تمام بار و قدرتش از توی ذهنم بیرون رفت و به جونگ کوک نگاه کردم.
اخمِ تندی داشت و با انگشتاش به حالت عصبی روی فرمون میزد.
با حس نگاهم پیچید به طرفم و با اخم گفت:
جونگ کوک: پياده شو دیگه.
ا/ت: من باید چی بگم الان؟
با صورت جدی و عصبیش پوزخند زد:
جونگ کوک: از من میپرسی؟
ا/ت: خب....خب میذاشتید برم دیگه، مگه من....
جونگ کوک: پياده شو....زود باش هزار تا کار دارم.
•پارت سی و چهارم•
•یاس•
شرایط:۳۵لایک
فالو کردن نویسنده:)
𝗙𝗮𝗸𝗲 𝗻𝗮𝗺𝗲: 𝗬𝗮𝘀
𝘀𝗲𝗰𝗼𝗻𝗱 𝗰𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿
کیفم رو برداشتم و رو به شوگا گفتم:
ا/ت: دوباره برمیگردم، نمیخوام امشب بمونم اونجا. میام تا تکلیفم مشخص بشه، هر وقت تهیونگ دست از سرم برداشت منم برمیگردم جایی که واقعا آرامش داشته باشم.
خواستم بپیچم که یهو ساعد دستم رو گرفت، جاخوردم و اول به دستش نگاه کردم و بعد به صورتش....
اون بی توجه به نگاهم، با تیزی توی چشمام لب زد:
شوگا: این سن بالاها هیچ وقت تصمیمات درستی نمیگیرن، دلتو خوش نکن به اینکه این موضوع به رفتنت درست بشه، حرفاشو شنیدی برگرد، منم زنگ میزنم مامانم این مدتی که اینجایی بیاد پیشت.
سرم رو تکون دادم.
منظور جمله اولش رو که اصلا نفهمیدم فقط سر تکون دادم و بهش این اطمینان رو دادم که هر طور شده برمیگردم.
تماس جونگ کوک که روی گوشیم نشست دستش رو از روی ساعدم برداشت و اجازه داد از خونه بیرون برم.
اما همراه یونا که توی بغلش بود به نشونه بدرقه کردن همراهیم کرد تا کنار آسانسور و قبل از اینکه درهای آسانسور بسته بشن، دوباره خیلی آروم لب زد:
شوگا: منو دخترم منتظرتیم ا/ت.
این جمله رو به ظاهر ساده و بدون منظورِ خاصی ادا کرده بود، اما تونست با همین جمله دلم رو زیر و رو کنه، طوری که من از زمانی که کنار جونگ کوک نشستم و تا زمان رسیدنم به خونه همونی، ذهنم فقط درگیر این جمله و حالت بیانش بود.
ولی به محض توقفِ ماشین جلوی خونه و دیدنِ ماشین تهیونگ تمام بار و قدرتش از توی ذهنم بیرون رفت و به جونگ کوک نگاه کردم.
اخمِ تندی داشت و با انگشتاش به حالت عصبی روی فرمون میزد.
با حس نگاهم پیچید به طرفم و با اخم گفت:
جونگ کوک: پياده شو دیگه.
ا/ت: من باید چی بگم الان؟
با صورت جدی و عصبیش پوزخند زد:
جونگ کوک: از من میپرسی؟
ا/ت: خب....خب میذاشتید برم دیگه، مگه من....
جونگ کوک: پياده شو....زود باش هزار تا کار دارم.
•پارت سی و چهارم•
•یاس•
شرایط:۳۵لایک
فالو کردن نویسنده:)
۶.۹k
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.