شعر عاشقانه

شعر عاشقانه🙂‍↕️

شعر عاشقانه🙂‍↕️
.
چشم هایی نیمه بازم ، خواب می فهمد مرا
تک درختی در کویرم ، آب می فهمد مرا

زخم روی زخم هایم زد تقلا کردنم
ماهیِ افتاده در قلاب می فهمد مرا

هیچکس رغبت ندارد مرهم دردم شود
گیسویی که خورده پیچ و تاب می فهمد مرا

چاقوی کندی شدم از چشم ها افتاده ام
مرگ می خواهم فقط ، قصاب می فهمد مرا

روز ها از دیده پنهان می شوم ، شب ها عیان
در جهانی دیگرم ، مهتاب می فهمد مرا

پنکه ی سقفیِ دور کندِ دائم روشنم
این صدای بر روی اعصاب می فهمد مرا

دره ی چشمان من هر شب دو رود جاری است
از درون لبریزم و سیلاب می فهمد مرا

#شعرخوانی#شعر
#محمد_امین_عبدالحی
#عاشقانه
دیدگاه ها (۰)

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.داخل ماشین سکوت ع...

سناریو ریندو برف کوچولوی من)) به نرده نزدیک شد. حواسش بود خو...

هر شب با آستینِ کاغذها پاک می کنم حرف هایی را که قرار نبودجز...

هر شببا آستینِ کاغذها پاک می کنم حرف هایی را که قرار نبودجز ...

می شود امشب به دنیایت مرا مهمان کنی؟شعرتاریک مرا با مهر خود ...

جدی نگیر این حرف های از ته دل رااین احمقِ تا خرخره درگیر در ...

اگر چشمت شب یلداست،من درگیر پاییزمکه هر شب پشت یک شیشه، برای...

اگر چشمت شب یلداست،من درگیر پاییزمکه هر شب پشت یک شیشه، برای...

اگر چشمت شب یلداست،من درگیر پاییزمکه هر شب پشت یک شیشه، برای...

اگر چشمت شب یلداست،من درگیر پاییزمکه هر شب پشت یک شیشه، برای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط