شعر عاشقانه🙂↕️
شعر عاشقانه🙂↕️
.
چشم هایی نیمه بازم ، خواب می فهمد مرا
تک درختی در کویرم ، آب می فهمد مرا
زخم روی زخم هایم زد تقلا کردنم
ماهیِ افتاده در قلاب می فهمد مرا
هیچکس رغبت ندارد مرهم دردم شود
گیسویی که خورده پیچ و تاب می فهمد مرا
چاقوی کندی شدم از چشم ها افتاده ام
مرگ می خواهم فقط ، قصاب می فهمد مرا
روز ها از دیده پنهان می شوم ، شب ها عیان
در جهانی دیگرم ، مهتاب می فهمد مرا
پنکه ی سقفیِ دور کندِ دائم روشنم
این صدای بر روی اعصاب می فهمد مرا
دره ی چشمان من هر شب دو رود جاری است
از درون لبریزم و سیلاب می فهمد مرا
#شعرخوانی#شعر
#محمد_امین_عبدالحی
#عاشقانه
.
چشم هایی نیمه بازم ، خواب می فهمد مرا
تک درختی در کویرم ، آب می فهمد مرا
زخم روی زخم هایم زد تقلا کردنم
ماهیِ افتاده در قلاب می فهمد مرا
هیچکس رغبت ندارد مرهم دردم شود
گیسویی که خورده پیچ و تاب می فهمد مرا
چاقوی کندی شدم از چشم ها افتاده ام
مرگ می خواهم فقط ، قصاب می فهمد مرا
روز ها از دیده پنهان می شوم ، شب ها عیان
در جهانی دیگرم ، مهتاب می فهمد مرا
پنکه ی سقفیِ دور کندِ دائم روشنم
این صدای بر روی اعصاب می فهمد مرا
دره ی چشمان من هر شب دو رود جاری است
از درون لبریزم و سیلاب می فهمد مرا
#شعرخوانی#شعر
#محمد_امین_عبدالحی
#عاشقانه
- ۱.۳k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط