{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میخوام براتون یه قصه بگم،

میخوام براتون یه قصه بگم،
در زمان‌های دورِ دور ″ماه″ عاشق بزرگترین
و درخشان‌ترین ستاره، یعنی ″خورشید″ شده بود.
″ماه″ برای ″خورشید″ هر شب قصه میگفت
ولی ″خورشید″ هیچ علاقه‌ای به ماه نداشت
و عاشق ″زمین″ بود و فقط برای اینکه ″ماه″ ناراحت نشه
به قصه‌هاش گوش میداد .
″ماه″ بیچاره وقتی دید ″خورشید″ عاشقش نیست
از شدت ناراحتی رنگش سفید شد و دیگه قلبی نداشت،
پس از اشک چشاش ″ستاره‌ها″ رو برای خودش ساخت
تا شبا که میشه تنها نباشه .
ماه که خیلی ناراحت بود و تصمیم گرفته بود دیگه خورشیدو نبینه،
خودشو از صفحه‌ی آسمونِ روز محو کرد
و در دل تاریکی پنهان کرد
و فقد شبا میومد تو آسمون ؛
کنار ستاره‌هاش و میدرخشید، زیبا( :
دیدگاه ها (۰)

میخواستم ببوسمت، ايمان نمی گذاشتترس از فرشته های نگهبان نمی ...

#عشق شکسته خورد

#ﷲﷲﷲﷲ 😭🥺😔😔😔😔😔😔💔😔

#خاص 🥺😔

پیمانی فراتر از زمان ✨🌙☀️سناریو:در روزگاران دور، زمانی که جه...

چند پارتی «قلب یخی و دختر آفتابی»هوای شهر سنگین بود…بعد از ا...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p30پس لطفاً سعی نکن ترک هات رو با چسب درست کنی،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط