فصل دوم

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱¹⁸/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
...
...

روزها گذشت، اما آیلین هر روز، تکه‌تکه‌تر می‌شد.
لبخند، شوخی و حتی آن لجاجت‌ و زورگویی‌های همیشگی‌اش، زیرِ آوارِ این فاجعه دفن شده بود. او فقط یک ماشینِ زیستن بود؛ می‌خوابید، غذا می‌خورد و در سکوت، به تماشایِ فروپاشیِ خودش می‌نشست.

هر شب، وقتی لیان از شدتِ کار روی پرونده، خسته و درهم‌شکسته بازمی‌گشت، آیلین کنارش می‌نشست. او فقط یک جمله می‌گفت، جمله‌ای که مثلِ یک خواهشِ آخرین، در گوشِ برادرش طنین می‌انداخت:
«تو آخرین نفری که برام موندی، لیان... نمی‌خوام تو رو هم از دست بدم. تمومش کن... لطفاً!.»

اما لیان، گوشش را به صدایِ تپشِ خشم و حقیقت بسته بود.

ماه ها گذشت.
و حالا، برای اولین بار، آیلین از حصارِ آن خانه بیرون زده بود. او مقابلِ یک کافه‌ی بزرگ و پرزرق‌وبرق ایستاده بود؛
٫٫کافه مرکزی سئول٫٫

او با قدم‌هایی که انگار وزنی از سنگ داشتند، وارد شد. به سمتِ پیشخوان رفت و با انگشتانی لرزان، آرام روی میز تقه زد. زنِ پشتِ میز، سرش را بالا آورد و با لبخندی که بیش از حد شاد بود و با فضایِ تاریکِ روحِ آیلین تضاد داشت، گفت:
_:«سلام عزیزم! چی میل دارید؟»

آیلین نه لبخندی زد و نه نگاهی؛ او فقط با چشمانی که گویی سال‌هاست خواب ندیده‌اند، گفت:
+: «باریستا جدید هستم... با مدیریت هماهنگ کردم.»

لبخندِ زن، در لحظه، روی صورتش خشک شد. او نگاهی گذرا به چشمانِ بی‌روحِ آیلین انداخت، اما برای حفظِ ظاهر، دوباره لبخند زد:
_: «اوه... عذر می‌خوام... بله، بفرمایید...توی اتاق رختکن تا لباستون رو بهتون بدن.»

آیلین، بدونِ اینکه حتی منتظرِ تاییدِ او بماند، به سمتِ رختکن رفت. او در میانه‌ی آن قفسه‌ی لباس‌ها، لباسی را برداشت و پوشید؛ لباسی که قرار بود، نقابِ جدید او برای ورود به دنیایِ جدید باشد.

#Mahlin
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK #big_boy
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#بیگ_بوی
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیک
دیدگاه ها (۱۶)

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁰ویو میکا_____صدای شلیک...

پارت 1

𓆩 پارت ۳۵ 𓆪 🖤🥀در باز شد و مردی وارد اتاق شد.یک پوشه‌ی مشکی د...

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_19 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄باه...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

چند پارتی

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط