توی اون جمعیت  یه خانواده بودن که نمیدونستن قراره با هم

توی اون جمعیت ، یه خانواده بودن که نمیدونستن قراره با هم

توی اون جمعیت ، یه خانواده بودن که نمیدونستن قراره با هم راهی کربلا بشن
اول اسم پدر دراومد... بعد مادر... بعد خواهر...
جمعیت ماتش برده بود. باور کردنی نبود انگار نه قرعه در کار بود، نه شانس. انگار آقا خودش یه خانواده رو کامل صدا میزد.

حالا رفتن کربلا با هم یه جاکنار هم.

خوشا به حال خانوادههایی که آقا خودش جمعشون میکنه.

#کربلا #قرار_بی_قرار #اولین_سفر #قرار_بی_قرار_ها
دیدگاه ها (۱۱)

رمان. جونگکوک

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: Part⁵: ...

Heir of Light and Darknesspart : 3سه روز بعد. تهیونگ با اجبا...

رز ابی من♡:)part.4.ماشین تهیونگ آروم جلوی عمارت بزرگ خانوادگ...

🖤 OBSESSION | وسواس پارت دهم: عروسِ دشمنساعت هفت‌ونیم شب.الا...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 7 | من دوستت دارم، پری! ❤️‍🔥بعد...

True Love②②ا/ت: درست گفت تو واقعا هیچ حسی به من نداری؟ تهیون...

چند پارتی (درخواستی)

Custom bride part : 7

{محکوم به لمس } part ۱۳ 杂交种نگاهی به لباس عروسش انداخت لحنش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط