{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک تهیونگ عشق اجبار

part: 3
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ا/ت

چشمام را باز کرد، نور مهتابی چشمام را میزد، نگاهی به دورم انداختم دکتر و اون (تهیونگ) پایین تخت ایستاده بودند، اون بهم یه نگاهی انداخت چشماش داشت برق میزد معلوم بود ذوق داشت یا یه چیز خوبی شده.

هنوزم رفتار های بدنش را حفظم، تهیونگ اومد سمتم و دستما گرفت و بوس کرد، توی شک بودم انگار که از دنیا بی خبر بودم.

+دکتر چیزی شده؟

_دارم بابا میشم(ذوق)

چی؟ داره بابا میشه؟ اونقدر خوشحال شدم که میخاستم جیغ بزنم ولی هیچ ری اکشنی نشون ندادم.


یک روز گذشت ا/ت مرخص شد، میخاست بره، از زندگی تهیونگ از همه جا ولی تهیونگ اونا توی خونه زندانی کرده بود. خونه ای که روزی محل ارامش و اسایش ا/ت بود الان تبدیل شده بود به زندان.

کلیک توی چرخید، تهیونگ وارد خونه شد، اولین نگاهش افتاد روی ا/ت؛ ا/ت داشت مثل همیشه با عصبانیت و نفرت بهش نگاه میکرد، تهیونگ اومد طرف ا/ت و خیلی سریع بوسش کرد و رفت توی اتاق لباساشا عوض کرد.


ویو ا/ت
دو ماه شده بود خیلی کم شکمم بزرگ شده بود، یه دستی کشیدم روی شکمم و از جام بلند شدم، رفتم توی اشپزخونه و یه ته بندی کردم، تهیونگ اومد توی سالن و من رفتم توی اتاق.


رفتم سر کیفم و به اون ماده خواب اور توی دستم یه نگاهی انداختم و توی دستم چرخوندمش، ساعت ۹قهوه همیشگی. باید منتظر میموندم تا ساعت نه بشه و بعد ازادی.


ساعت ده بود تهیونگ خوابش برده بود، یه خواب عمیق، ا/ت وسایل ضروری را برداشت و رفت، موقع رفتن تردید داشت. نمیتونست از خونه دل بکنه، از خواطره هاش، و مهم تر از همه پدرش بچش.

و از یک طرف هم سه سال خیانت، سه سال دروغ، سه سال خر فرض کردن ا/ت.

همون قدری که ا/ت از تهیونگ متنفر بود به همون اندازه هم دوستش داشت، و این دو راهی یکی از بدترین دو راهی بود برای اخرین بار به عمارت کیم یه نگاه انداخت اشک چشمام بند نمیومد.

ولی قدم برداشت و از اون عمارت برای همیشه رفت، نمیدونست کجا باید بره، تنها کسی که داشت رفیق صمیمیش بود کسی که مثل خواهرش بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه ماه گذشته بود، شکم ا/ت بزرگ شدت بود،ا/ت توی این سه ماه حتی یک بار هم از ته دل خوشحال نبود اما وقتی فهمید بچشون جنسیتش چیه بال دراورد.

ویو تهیونگ
سه ماه از اون روزی که رفته میگذره، هر روز بیشتر دیروز بدتر میشم بیشتر عصبی میشم، بیشتر نارحت میشم ولی از عشقم کم نشده که هیچ بیشتر هم شده.

بلخره جاشا پیدا کردم، اینکه چیکار میکنه و....

ویو ا/ت
از امروز صبح سولای را ندیدم خیلی نگرانش شدم اولش گفتم شاید دستش بنده ولی الان دیگه شب شده و هنوز جوابما. نداده

رفتم توی اشپزخونه که یک لیوان آب بخورم، قلوپ اول را که خوردم صدای گوشیم اومد، یه ناشناس بود، دوتا پیام فرستاده بود، یه فیلم بود و یه مسیج، پیاما را باز کردم

[اگه میخای دوستت بیشتر از این صدمه نبینه بیا به این ادرس]

ترسیدم دلم هری ریخت، فیلم را باز کردم سولای بود، بسته شده بود به یه صندلی، صورتش، بدنش، لباساش، همه پر از خو/ن بود. با اینکه دهنش بسته بود داشت جیغ و داد میکرد.

هیچ نظری نداشتم که کی میتونه باشه، یا حتی با من چیکار داره، ولی میدونم تهیونگ نمیتونه باشه چون رابطه سولای و تهیونگ خیلی خوبه.

بدون معطلی سوار ماشین شدم و رفتم سمت لوکیشن، یه جای متروکه بود، پر از خورده شیشه و.... گیج شده بودم که کدوم طرف باید برم مثل یک پازل بود، تا اینکه صدای ناله های سولای را شنیدم.

فورا رفتم سمت صدا و.....

شرط برای پارت بعدی:
۵٠ تا لایک🫀🫠
۲٠ تا کامنت🥹✨
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴ (سرنوشت)

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

چند پارتی درخواستیـــــــــــــ💔🔪ــــــــــــوقتی ناخواسته ب...

فیک تهیونگ. دوباره تو

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

《برادره ناتنیم 》(پارت ۳)ویو ا/تو لباس خدمتکارو تن کردم رفتم ...

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط