{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۳ پارت

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۳ پارت


چند دقیقه از رفتن تهیونگ گذشته بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد.

گوشی رو برداشتم.

جینا بود.

تماس رو جواب دادم.

& الو؟

— ات؟ بالاخره جواب دادی!

& جینا، کجایی؟

— خونه‌ام. تو کجایی؟

& یه جای دیگه.

چند لحظه سکوت کرد.

— یعنی چی یه جای دیگه؟

لبخند زدم.

& بعداً برات تعریف می‌کنم.

— ات، من از اون شب تا الان منتظرم بفهمم چی شده!

& قول می‌دم همه‌چیز رو می‌گم.

صدای جینا از پشت تلفن اومد:

— حداقل بگو خوبی؟

& آره، خوبم.

همون لحظه صدای قدم‌هایی از راهرو شنیدم.

سرم رو بلند کردم.

تهیونگ جلوی در اتاق ایستاده بود.

نگاهش روی گوشی من بود.

— تماس داری؟

& آره.

— کی؟

& جینا.

تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.

بعد گفت:

— تماس رو تموم کن. باید باهات صحبت کنم.

& الان؟

— بله.

دوباره گوشی رو کنار گوشم گذاشتم.

& جینا، بعداً بهت زنگ می‌زنم.

— باشه، ولی فرامو—

تماس رو قطع کردم.

گوشی رو روی تخت گذاشتم.

& خب؟

تهیونگ وارد اتاق شد.

— فردا باید با من بیای.

& کجا؟

— یه مراسم.

چشمام رو ریز کردم.

& دوباره مهمونی؟

— نه.

& پس چی؟

— یه مراسم رسمی.

& من چرا باید بیام؟

— چون دعوت شدی.

& من حتی نمی‌دونستم همچین مراسمی وجود داره.

— لازم نبود بدونی.

& پس چرا الان باید برم؟

تهیونگ چند لحظه نگاهم کرد.

— چون می‌خوام همراه من باشی.

ساکت شدم.

& چه ساعتی؟

— هفت.

& صبح؟

— عصر.

نفس راحتی کشیدم.

& حداقل این یکی خوبه.

تهیونگ برگشت سمت در.

— لباس مناسب انتخاب کن.

& خودم می‌دونم چی بپوشم.

— امیدوارم.

برگشتم سمتش.

اما قبل از اینکه چیزی بگم، در رو بست و رفت.

به در نگاه کردم.

& «امیدوارم» دیگه چی بود؟

گوشی‌ام رو برداشتم و به جینا پیام دادم:

«فردا یه داستان جدید دارم برات...»

^_____________________^

🌤ادامه دارد....

مرسی از حمایتاتون خوشگلا❤
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط