در من

در من

در من
دیوانه ای جا مانده
که دست از
دوست داشتنت بر نمی‌دارد!
با تو قدم می‌زند
حرف می‌زند
می‌خندد
شعر می‌خواند
قهوه می‌خورد
فقط نمی‌تواند
در آغوش بگیردت ...
به گمانم
همین بی آغوشی
او را
خواهد کشت ...


🌹🅰️
دیدگاه ها (۰)

رها🍂 شب که می شودمی نشینم رو به روی آینه ی دلماز تو می گویما...

حضرت دلبر جانم نفسم عششششقمشب که می شود شوق خواستنتپای درون ...

آدم‌ ها همیشه با کلمات درمان نمیشوند...گاهی یک آغوش میتواند ...

طبیعت

‏ مهدی خراتیان: جریان نرمالیزاسیون سندروم دکمه صلح دارند و ف...

هر دختری در زندگی خود ، جهانی کوچک دارد!همان جایی که بدون هی...

بعضی آدم‌ها حتی وقتی دیگر کنارمان نیستند، باز هم از ما جدا ن...

‍ تو از کدام سمت خورشید طلوع می کنی، که صبح برای دیدنت می ای...

دوست داشتنتشبیه ورق خوردن رؤیاستدر کتابیکه دلم نمی‌خواهد به ...

شبها، هرچقدر به درد خوابـ نمی‌خورد، در عوض وقتـ خوبی استـ بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط