{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان قصر رویایی

لیسا و الکس در خیابان‌های تاریک و خالی قدم گذاشتند. شب به آرامی بر شهر سایه افکنده بود و احساس می‌کردند که هر قدمی که برمی‌دارند، آنها را به دنیای خطرناک‌تری نزدیک‌تر می‌کند. لیسا با قلبی پر از اضطراب و ترس، به الکس گفت: "ما باید به کسی اعتماد کنیم که بتواند به ما کمک کند. اما نمی‌دانم به چه کسی می‌توانیم اعتماد کنیم."

الکس با نگاهی مصمم گفت: "من فکر می‌کنم باید به یکی از دوستان قدیمی‌ام که در این دنیای مافیایی کار می‌کند، مراجعه کنیم. او ممکن است بتواند به ما راهی نشان دهد."

لیسا با تردید گفت: "اما او ممکن است به ما خیانت کند. ما نمی‌توانیم به کسی که در این دنیای تاریک است، اعتماد کنیم."

"ما چاره‌ای نداریم،" الکس گفت. "اگر بخواهیم از این وضعیت فرار کنیم، باید ریسک کنیم. ما نمی‌توانیم به تنهایی این کار را انجام دهیم."

با این تصمیم، آنها به سمت محله‌ای رفتند که الکس دوستش را می‌شناخت. در دل شب، خیابان‌ها خالی و تاریک بودند و هر صدایی به نظر می‌رسید که در این سکوت سنگین، به گوش می‌رسد. لیسا احساس می‌کرد که هر لحظه ممکن است خطر به سراغشان بیاید.

وقتی به محل قرار رسیدند، الکس با احتیاط به در زنگ زد. چند لحظه بعد، در به آرامی باز شد و مردی با چهره‌ای خشن و نگاهی سرد به آنها خیره شد. "چی می‌خواهید؟" او پرسید.

الکس با صدای محکم گفت: "ما به کمک نیاز داریم. می‌خواهیم از این دنیای مافیایی فرار کنیم."

مرد با نگاهی مشکوک به آنها خیره شد. "فرار؟ این کار خطرناک است. اگر کسی متوجه شود، عواقبش وحشتناک خواهد بود."

لیسا با صدای لرزان گفت: "ما نمی‌خواهیم در این زندگی بمانیم. ما به دنبال آزادی هستیم."

مرد کمی فکر کرد و سپس گفت: "بسیار خوب. اگر می‌خواهید فرار کنید، باید آماده باشید که با خطرات زیادی روبرو شوید. من می‌توانم به شما کمک کنم، اما هیچ تضمینی وجود ندارد."

الکس با جدیت گفت: "ما آماده‌ایم. هر چه لازم باشد، انجام می‌دهیم."

مرد با نگاهی جدی گفت: "بسیار خوب. شما باید در این مسیر با من همراه باشید. اما به یاد داشته باشید، اگر کسی متوجه شود که شما می‌خواهید فرار کنید، ممکن است جانتان در خطر باشد."

لیسا و الکس با هم نگاهی کردند و سپس به مرد گفتند: "ما آماده‌ایم. هر چه لازم باشد، انجام می‌دهیم."

مرد سرش را تکان داد و گفت: "پس بیایید. ما باید سریع عمل کنیم."

آنها به دنبال مرد به سمت یک مکان مخفی رفتند. در دل شب، احساس می‌کردند که هر لحظه ممکن است به دام بیفتند. اما عزم و اراده آنها برای فرار از این دنیای تاریک، آنها را به جلو می‌برد. آیا واقعاً می‌توانستند از این زندگی فرار کنند یا اینکه سرنوشتشان در این دنیای مافیایی رقم خورده بود؟
دیدگاه ها (۸)

دکتر مسعود پزشکیان :ما هرگز به دنبال جنگ نبوديم ما به دنبال ...

🎥شدیدترین تحریم‌های ممکن و قابل اجرا، تحریم‌های بانکی و سوئی...

برت اریکسون؛ تحلیلگر ژئوپلیتیکما نمی‌توانیم نیروگاه‌های ایرا...

⚡️اعتراف تاریخی ضدانقلاب؛ وقتی اپوزیسیون به کارآمدی جمهوری ا...

آمریکا به گدایی افتاده خخخخخخ

از فرار مخفیانه ترامپ در کانتینر غذایی تا قرار دادن سامانه د...

نقشه شوم برای تسلط بر ایران و سپس تجزیه و نابودی ایران

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط