لیلیوم؛ گلی شبیه دلتنگیهای من… 🥀🤍
لیلیوم؛ گلی شبیه دلتنگیهای من… 🥀🤍
لیلیوم همیشه برایم شبیه آدمهایی بوده که در سکوت غمگیناند؛ همانهایی که زیباییشان را پشت لبخندهای آرامشان پنهان میکنند و هیچکس نمیفهمد درونشان چه طوفانی برپاست. گلی سفید، ظریف و آرام که انگار تمام غصههای جهان را در میان گلبرگهایش پنهان کرده است. نمیدانم چرا، اما هر بار که به لیلیوم نگاه میکنم، احساس میکنم چیزی در قلبم آرامآرام میشکند؛ شاید چون زیباییاش مرا یاد چیزهایی میاندازد که زمانی داشتم و حالا فقط خاطرهای از آنها برایم باقی مانده است.
میگویند گلها برای زیبا کردن دنیا به وجود آمدهاند، اما من فکر میکنم بعضی گلها آمدهاند تا غمگینترین احساسات آدمها را به زبان بیاورند؛ احساساتی که هیچ کلمهای برای توصیفشان کافی نیست. لیلیوم از همان گلهاست؛ گلی که انگار حرفهای ناگفتهی قلبم را میفهمد، اشکهای پنهانیام را میشناسد و از تمام شبهایی خبر دارد که با هزاران فکر خستهکننده به خواب رفتهام، بیآنکه کسی بداند چقدر دلم گرفته است.
گاهی دلم میخواهد یک شاخه لیلیوم بخرم، آن را کنار پنجره بگذارم و ساعتها تماشایش کنم. به گلبرگهای سفیدش نگاه کنم و با خودم بگویم: «تو هم میدانی دلتنگ بودن یعنی چه؟ تو هم میدانی چقدر سخت است زیبا به نظر برسی، وقتی درونت پر از اندوه است؟» شاید خندهدار باشد که با یک گل حرف بزنم، اما گاهی گلها از آدمها شنوندههای بهتری هستند؛ نه قضاوت میکنند، نه سؤال میپرسند و نه به تو میگویند که چرا هنوز نتوانستهای فراموش کنی.
لیلیوم برای من شبیه عشقی است که هرگز به پایان نرسید، شبیه کسی که هنوز در گوشهای از قلبم زندگی میکند، حتی اگر مدتها باشد که دیگر کنارم نیست. شبیه حرفهایی که هیچوقت فرصت نکردم بگویم، شبیه آغوشی که دیگر تکرار نمیشود و شبیه خاطراتی که هرچقدر از آنها فرار میکنم، باز هم در خلوتترین لحظههای زندگیام پیدایشان میشود.
کاش آدمها هم مثل گلها بودند؛ اگر قرار بود بروند، دستکم پیش از رفتن نشانی از دلتنگیشان به جا میگذاشتند. کاش میشد فهمید کدام خداحافظی آخرین خداحافظی است، کدام لبخند آخرین لبخند است و کدام لحظه قرار است بعدها به خاطرهای تبدیل شود که با یادآوریاش، دلمان آرامآرام بگیرد. شاید آنوقت بیشتر قدر آدمهایی را میدانستیم که امروز کنارمان هستند؛ شاید بیشتر نگاهشان میکردیم، بیشتر دوستشان میداشتیم و کمتر حرفهای ناگفته را برای روزهای نامعلوم نگه میداشتیم.
اما زندگی همیشه آنطور که دلمان میخواهد پیش نمیرود. بعضی آدمها میآیند، درست در زیباترین قسمت قلبمان خانه میکنند و بعد، بیآنکه بدانند، با رفتنشان چیزی را در ما تغییر میدهند. بعد از آنها هنوز میخندیم، هنوز حرف میزنیم و هنوز روزهایمان را میگذرانیم، اما دیگر هیچچیز دقیقاً شبیه قبل نیست. انگار بخشی از وجودمان در همان روزی جا مانده که آخرین بار حضورشان را احساس کردیم.
و من هر بار که لیلیومی میبینم، به این فکر میکنم که شاید زیبایی همیشه قرار نیست خوشحالم کند؛ گاهی زیباترین چیزهای دنیا همانهایی هستند که عمیقترین دلتنگیهایمان را بیدار میکنند. شاید به همین دلیل است که بعضی گلها را نمیشود فقط دوست داشت؛ باید با آنها خاطره داشت، باید در سکوت نگاهشان کرد و باید اجازه داد هر چیزی که مدتها در قلبمان پنهان کردهایم، برای لحظهای خودش را نشان دهد.
لیلیوم عزیزم، اگر روزی پژمرده شدی، اگر گلبرگهایت یکییکی افتادند و عطرت آرامآرام در هوا گم شد، بدان که زیبایی تو فقط به زنده بودنت نبود. بعضی چیزها حتی پس از تمام شدن هم در خاطر آدمها باقی میمانند؛ درست مثل عشقهایی که دیگر ادامه ندارند، اما هنوز در قلب کسی نفس میکشند.
شاید من هم روزی یاد بگیرم که مثل تو آرام باشم؛ بدون آنکه برای هر غمی توضیحی بدهم، بدون آنکه برای هر رفتنی دنبال دلیلی بگردم و بدون آنکه از هر خاطرهای بخواهم دوباره زنده شود. شاید روزی بتوانم به گذشته نگاه کنم و دیگر دلم نلرزد. شاید روزی نام بعضی آدمها را بشنوم و لبخند بزنم، بیآنکه بغضی در گلویم بنشیند.
اما تا آن روز، بگذار یک شاخه لیلیوم کنار پنجرهام باشد؛ گلی سفید برای تمام حرفهایی که نگفتم، برای تمام آدمهایی که دلم هنوز به یادشان میتپد و برای تمام احساساتی که هیچوقت کسی آنها را نفهمید.
چون بعضی غمها را نمیشود فراموش کرد؛ فقط یاد میگیریم آرامتر با آنها زندگی کنیم.
و بعضی گلها، درست مثل بعضی آدمها، حتی وقتی دیگر کنارمان نیستند، تا همیشه در قلبمان باقی میمانند…
لیلیوم؛ زیباترین یادآوریِ این حقیقت تلخ که گاهی لطیفترین چیزهای دنیا، غمگینترین خاطرات را در خودشان پنهان کردهاند. 🤍🥀
لیلیوم همیشه برایم شبیه آدمهایی بوده که در سکوت غمگیناند؛ همانهایی که زیباییشان را پشت لبخندهای آرامشان پنهان میکنند و هیچکس نمیفهمد درونشان چه طوفانی برپاست. گلی سفید، ظریف و آرام که انگار تمام غصههای جهان را در میان گلبرگهایش پنهان کرده است. نمیدانم چرا، اما هر بار که به لیلیوم نگاه میکنم، احساس میکنم چیزی در قلبم آرامآرام میشکند؛ شاید چون زیباییاش مرا یاد چیزهایی میاندازد که زمانی داشتم و حالا فقط خاطرهای از آنها برایم باقی مانده است.
میگویند گلها برای زیبا کردن دنیا به وجود آمدهاند، اما من فکر میکنم بعضی گلها آمدهاند تا غمگینترین احساسات آدمها را به زبان بیاورند؛ احساساتی که هیچ کلمهای برای توصیفشان کافی نیست. لیلیوم از همان گلهاست؛ گلی که انگار حرفهای ناگفتهی قلبم را میفهمد، اشکهای پنهانیام را میشناسد و از تمام شبهایی خبر دارد که با هزاران فکر خستهکننده به خواب رفتهام، بیآنکه کسی بداند چقدر دلم گرفته است.
گاهی دلم میخواهد یک شاخه لیلیوم بخرم، آن را کنار پنجره بگذارم و ساعتها تماشایش کنم. به گلبرگهای سفیدش نگاه کنم و با خودم بگویم: «تو هم میدانی دلتنگ بودن یعنی چه؟ تو هم میدانی چقدر سخت است زیبا به نظر برسی، وقتی درونت پر از اندوه است؟» شاید خندهدار باشد که با یک گل حرف بزنم، اما گاهی گلها از آدمها شنوندههای بهتری هستند؛ نه قضاوت میکنند، نه سؤال میپرسند و نه به تو میگویند که چرا هنوز نتوانستهای فراموش کنی.
لیلیوم برای من شبیه عشقی است که هرگز به پایان نرسید، شبیه کسی که هنوز در گوشهای از قلبم زندگی میکند، حتی اگر مدتها باشد که دیگر کنارم نیست. شبیه حرفهایی که هیچوقت فرصت نکردم بگویم، شبیه آغوشی که دیگر تکرار نمیشود و شبیه خاطراتی که هرچقدر از آنها فرار میکنم، باز هم در خلوتترین لحظههای زندگیام پیدایشان میشود.
کاش آدمها هم مثل گلها بودند؛ اگر قرار بود بروند، دستکم پیش از رفتن نشانی از دلتنگیشان به جا میگذاشتند. کاش میشد فهمید کدام خداحافظی آخرین خداحافظی است، کدام لبخند آخرین لبخند است و کدام لحظه قرار است بعدها به خاطرهای تبدیل شود که با یادآوریاش، دلمان آرامآرام بگیرد. شاید آنوقت بیشتر قدر آدمهایی را میدانستیم که امروز کنارمان هستند؛ شاید بیشتر نگاهشان میکردیم، بیشتر دوستشان میداشتیم و کمتر حرفهای ناگفته را برای روزهای نامعلوم نگه میداشتیم.
اما زندگی همیشه آنطور که دلمان میخواهد پیش نمیرود. بعضی آدمها میآیند، درست در زیباترین قسمت قلبمان خانه میکنند و بعد، بیآنکه بدانند، با رفتنشان چیزی را در ما تغییر میدهند. بعد از آنها هنوز میخندیم، هنوز حرف میزنیم و هنوز روزهایمان را میگذرانیم، اما دیگر هیچچیز دقیقاً شبیه قبل نیست. انگار بخشی از وجودمان در همان روزی جا مانده که آخرین بار حضورشان را احساس کردیم.
و من هر بار که لیلیومی میبینم، به این فکر میکنم که شاید زیبایی همیشه قرار نیست خوشحالم کند؛ گاهی زیباترین چیزهای دنیا همانهایی هستند که عمیقترین دلتنگیهایمان را بیدار میکنند. شاید به همین دلیل است که بعضی گلها را نمیشود فقط دوست داشت؛ باید با آنها خاطره داشت، باید در سکوت نگاهشان کرد و باید اجازه داد هر چیزی که مدتها در قلبمان پنهان کردهایم، برای لحظهای خودش را نشان دهد.
لیلیوم عزیزم، اگر روزی پژمرده شدی، اگر گلبرگهایت یکییکی افتادند و عطرت آرامآرام در هوا گم شد، بدان که زیبایی تو فقط به زنده بودنت نبود. بعضی چیزها حتی پس از تمام شدن هم در خاطر آدمها باقی میمانند؛ درست مثل عشقهایی که دیگر ادامه ندارند، اما هنوز در قلب کسی نفس میکشند.
شاید من هم روزی یاد بگیرم که مثل تو آرام باشم؛ بدون آنکه برای هر غمی توضیحی بدهم، بدون آنکه برای هر رفتنی دنبال دلیلی بگردم و بدون آنکه از هر خاطرهای بخواهم دوباره زنده شود. شاید روزی بتوانم به گذشته نگاه کنم و دیگر دلم نلرزد. شاید روزی نام بعضی آدمها را بشنوم و لبخند بزنم، بیآنکه بغضی در گلویم بنشیند.
اما تا آن روز، بگذار یک شاخه لیلیوم کنار پنجرهام باشد؛ گلی سفید برای تمام حرفهایی که نگفتم، برای تمام آدمهایی که دلم هنوز به یادشان میتپد و برای تمام احساساتی که هیچوقت کسی آنها را نفهمید.
چون بعضی غمها را نمیشود فراموش کرد؛ فقط یاد میگیریم آرامتر با آنها زندگی کنیم.
و بعضی گلها، درست مثل بعضی آدمها، حتی وقتی دیگر کنارمان نیستند، تا همیشه در قلبمان باقی میمانند…
لیلیوم؛ زیباترین یادآوریِ این حقیقت تلخ که گاهی لطیفترین چیزهای دنیا، غمگینترین خاطرات را در خودشان پنهان کردهاند. 🤍🥀
- ۱.۲k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط