کپشنمونو نیگاه نمیکنی✨🥂
کپشنمونو نیگاه نمیکنی✨🥂
عشق و خطر😈📵
پارت اول
نگاهی به آسمون آبی آمریکا انداختم و نفس عمیقی کشیدم. خب، ظاهراً وقتش رسیده بود یه فصل جدید .
صدای داد مامان باعث شد سرمو با حرص برگردونم سمتش
رفتم سمتش و چمدونامو برداشتم
-لینا ای دختر ببین این خرابکاریات مجبورمون کرد بیایم این کشور
نفس عمیقی کشیدم و لب برچیدم
+عه مامان تو مجبورم میکنی درس بخونم پس مجبوری بیای این طرف اونطرف
چمدونشو کشید آقای راننده چمدونامونو گذاشت صندوق عقب مامان موهاشو مرتب کرد و گفت
-این اخربن شانست بود اگه مدیر دوست هم دانشگاهیم نبود
آن وقت بی سواد بار میومدی
نشست که یه پامو محکم کوبیدم زمین ایش خوشم نمیاد
نشستم درو بستم .
عشق و خطر😈📵
پارت دو
بعد از نیم ساعت جلو آپارتمان ۲۰ طبقه بودیم بعد از اینکه مامان کارارو راست و ریست کرد اومد سمتم
اخماش تو هم بود یک کوچولو حق داشت اخه این پنج مین کشوری بود که بخاطر من سفر میکردیم
سوار آسانسور شدیم طبقه ۱۹ بودیم لعنتی بعد از چند دقیقه اومدیم بیرون
مامان جلوتر رفت یکم دلخور بود اخ خوب چیکار کنم کلیدو توی در چرخوند و رفت داخل با اعتراض کلاه مو بیرون آوردم
و لب باز کردم
+عه مامان چته خوب میخوای دخترت نازتو بکشه
نگاهی به خونه نقری انداختم خیلی زیبا بود قشنگ میشه گفت فقط برای دو نفره
مامان کلیدو انداخت رو کاناپه منم رفتم تو اتاقا یه اتاق نسبتن کوچیکی انتخاب کردم
گوشیمو بیرون آوردم که مامان اومد داخل اتاقم
-دختر لباساتو عوض کن بریم کالج ییل
سرمو تند تند تکون دادم رفت رفتم توی بالکن اخ اخ چه
هوایی چشممو از آسمون گرفتم دوختم به پایین
چقدر ستو کور بود گوشیمو نگاه کردم .
با دیدن هزار تا پیام پشمام اینا چین کالج ییل عالی شد
لباسامو با یه کراپ سفید و شلوار جین یه کاپشن پشمی مشکی
کلاهمو گذاشتم رو سرم هوای این کشور زیادی سرد بود مامان محکم زد به در اتاقم
-کجا موندی یالا بیاا
پوفی کشیدم و رفتم سمت در اتاق ...
#رمان #عاشقانه #رمانتیک
الان اتفاقی نیوفتاده ولی پارت بعدی و بعدی و بعدی جذاب تر میشه خخخخ🤣📵
عشق و خطر😈📵
پارت اول
نگاهی به آسمون آبی آمریکا انداختم و نفس عمیقی کشیدم. خب، ظاهراً وقتش رسیده بود یه فصل جدید .
صدای داد مامان باعث شد سرمو با حرص برگردونم سمتش
رفتم سمتش و چمدونامو برداشتم
-لینا ای دختر ببین این خرابکاریات مجبورمون کرد بیایم این کشور
نفس عمیقی کشیدم و لب برچیدم
+عه مامان تو مجبورم میکنی درس بخونم پس مجبوری بیای این طرف اونطرف
چمدونشو کشید آقای راننده چمدونامونو گذاشت صندوق عقب مامان موهاشو مرتب کرد و گفت
-این اخربن شانست بود اگه مدیر دوست هم دانشگاهیم نبود
آن وقت بی سواد بار میومدی
نشست که یه پامو محکم کوبیدم زمین ایش خوشم نمیاد
نشستم درو بستم .
عشق و خطر😈📵
پارت دو
بعد از نیم ساعت جلو آپارتمان ۲۰ طبقه بودیم بعد از اینکه مامان کارارو راست و ریست کرد اومد سمتم
اخماش تو هم بود یک کوچولو حق داشت اخه این پنج مین کشوری بود که بخاطر من سفر میکردیم
سوار آسانسور شدیم طبقه ۱۹ بودیم لعنتی بعد از چند دقیقه اومدیم بیرون
مامان جلوتر رفت یکم دلخور بود اخ خوب چیکار کنم کلیدو توی در چرخوند و رفت داخل با اعتراض کلاه مو بیرون آوردم
و لب باز کردم
+عه مامان چته خوب میخوای دخترت نازتو بکشه
نگاهی به خونه نقری انداختم خیلی زیبا بود قشنگ میشه گفت فقط برای دو نفره
مامان کلیدو انداخت رو کاناپه منم رفتم تو اتاقا یه اتاق نسبتن کوچیکی انتخاب کردم
گوشیمو بیرون آوردم که مامان اومد داخل اتاقم
-دختر لباساتو عوض کن بریم کالج ییل
سرمو تند تند تکون دادم رفت رفتم توی بالکن اخ اخ چه
هوایی چشممو از آسمون گرفتم دوختم به پایین
چقدر ستو کور بود گوشیمو نگاه کردم .
با دیدن هزار تا پیام پشمام اینا چین کالج ییل عالی شد
لباسامو با یه کراپ سفید و شلوار جین یه کاپشن پشمی مشکی
کلاهمو گذاشتم رو سرم هوای این کشور زیادی سرد بود مامان محکم زد به در اتاقم
-کجا موندی یالا بیاا
پوفی کشیدم و رفتم سمت در اتاق ...
#رمان #عاشقانه #رمانتیک
الان اتفاقی نیوفتاده ولی پارت بعدی و بعدی و بعدی جذاب تر میشه خخخخ🤣📵
- ۹۹۳
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط