دیو و دلبر
دیو و دلبر
پارت ۱۳
با لبخند گرمی رفتش بیرون گوشی در دستم بود
روشنش کردم دوباره یه پیامک اومد
-چته توله هرزه شدی میترسی لو بری
با دیدن پیامک شروع کردم به گریه کردن و زیر لب هر چی فحش بلد بودم نثارشون کردم
_تقصیر شماست از جونم چی میخواین هاان
چه گناهی کردم
سین شد اما جوابی دریافت نکردم تقه ای به در اتاقم خورد
گوشی را زیر لحافم قایم کردم
بابا با شیرینی مورد علاقه ام وارد اتاق شد
انگار نه انگار دیشب اتفاقی افتاده دست خودم نبود میترسیدم تمام چیزایی که داشتمو از دست بدم
-دختر بابا حالش چطوره
-خوبم بابا
شیرینی رو روی پاهام گذاشت و بوسه روی پیشونیم زد
-عصر میرم دِه پیش پدر بزرگ نجلا عمه ات بچه داره
با لبخند گفتم
-چقدر خوب ولی مدرسه
-دختر بابا واست اجازه گرفتم تا عصر آماده باش
دیو و دلبر
پارت ۱۴
سرمو دوبار تکون دادم بابا رفت بیرون لحافمو تو مشتم گرفتم
تو قویی دلربا تو نمیبازی
به آرامی پاشدم و به سمت کمدم رفتم تمام بدنم یجوری شده بود
لباس آبی رنگم رو بیرون آوردم و به تن کردم
با استرس به گوشی خیره شدم
آب گلومو پر صدا قورت دادم رفتم سمتش برداشتمش پاسخی نبود
.....
سوار اتوبوس شدیم و به سمت دِه پدر بزرگ حرکت کرد
حالم خوب نبود تمام بدنم یخ بسته بود با استرس چشمامو میچرخوندم
دینا خواب بود کنارم روی صندلی
مامان آب معدنی رو جلوم گرفت ازش گرفتم نگرانی ترس همچی بهم هجوم آورده بود
چشمهامو بستم
-توله خوشت اومده
_نه دست از سرم بردارید لطفا
لباسم رو از روی تنم تیکه تیکه کردن
_ولم کنید ولم کنید لطفا ترو خداا
-چرا ولت کنیم
-قهقههه قهقههه قهقههه
با جیغی از خواب پریرم اتوبوس داشت خالی میشد
مامان با وحشت اومد سمتم
-چت شدههه دختر هاان
بابا بازوی مامان رو گرفت
#رمان
پرای ادامه بیا تو پیجم>>>
پارت ۱۳
با لبخند گرمی رفتش بیرون گوشی در دستم بود
روشنش کردم دوباره یه پیامک اومد
-چته توله هرزه شدی میترسی لو بری
با دیدن پیامک شروع کردم به گریه کردن و زیر لب هر چی فحش بلد بودم نثارشون کردم
_تقصیر شماست از جونم چی میخواین هاان
چه گناهی کردم
سین شد اما جوابی دریافت نکردم تقه ای به در اتاقم خورد
گوشی را زیر لحافم قایم کردم
بابا با شیرینی مورد علاقه ام وارد اتاق شد
انگار نه انگار دیشب اتفاقی افتاده دست خودم نبود میترسیدم تمام چیزایی که داشتمو از دست بدم
-دختر بابا حالش چطوره
-خوبم بابا
شیرینی رو روی پاهام گذاشت و بوسه روی پیشونیم زد
-عصر میرم دِه پیش پدر بزرگ نجلا عمه ات بچه داره
با لبخند گفتم
-چقدر خوب ولی مدرسه
-دختر بابا واست اجازه گرفتم تا عصر آماده باش
دیو و دلبر
پارت ۱۴
سرمو دوبار تکون دادم بابا رفت بیرون لحافمو تو مشتم گرفتم
تو قویی دلربا تو نمیبازی
به آرامی پاشدم و به سمت کمدم رفتم تمام بدنم یجوری شده بود
لباس آبی رنگم رو بیرون آوردم و به تن کردم
با استرس به گوشی خیره شدم
آب گلومو پر صدا قورت دادم رفتم سمتش برداشتمش پاسخی نبود
.....
سوار اتوبوس شدیم و به سمت دِه پدر بزرگ حرکت کرد
حالم خوب نبود تمام بدنم یخ بسته بود با استرس چشمامو میچرخوندم
دینا خواب بود کنارم روی صندلی
مامان آب معدنی رو جلوم گرفت ازش گرفتم نگرانی ترس همچی بهم هجوم آورده بود
چشمهامو بستم
-توله خوشت اومده
_نه دست از سرم بردارید لطفا
لباسم رو از روی تنم تیکه تیکه کردن
_ولم کنید ولم کنید لطفا ترو خداا
-چرا ولت کنیم
-قهقههه قهقههه قهقههه
با جیغی از خواب پریرم اتوبوس داشت خالی میشد
مامان با وحشت اومد سمتم
-چت شدههه دختر هاان
بابا بازوی مامان رو گرفت
#رمان
پرای ادامه بیا تو پیجم>>>
- ۴۵۰
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط