{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug92

از اونجایی که چند بار شنیده بودم یوری پشت تلفن با دوست پسرش حرف میزد گفتم:
-خب اخه مگه یوری رو دوست نداشت؟
اینهمه از پشت تلفن قربون صدقش میرفت حالا از من خوشش اومده؟





چیزی نگفت که گفتم:
-خب اشکال نداره بعضی جاها توهم از اتفاقاتی که دور و برت میوفته هنگ میکنی دیگه..
مثلا منم نمیدونستم دوست پسر ۶ ساله ی یوری یهو از من خوشش بیاد





گفت:
-تو از کجا میدونی ۶ ساله؟




عررر حس شیشمم جواب داد،اگه ۶ ساله یعنی خیلی قبل تر از اینکه یوری بیاد توی زندگی جونگ کوک اینا باهم دیگه بودن پس اون کسی که دنبالمه همون باند قبلی یوریه..



من که گفته بودم،یوری از اون باند بیرون نیومده فقط دارن با جونگ کوک بازی میکنن...


داشتم گیج میشدم ولی با سوالش همه چیز رو کنار هم گذاشتم،رئیس اون باند دوست پسر یوری بوده و یوری رو توی زندگی جونگ کوک فرستاده بود که زندگیش رو نابود کنه و این نشون میده اصلا یوری رو دوست نداشته و فقط برای نقشه هاش نگهش داشته...


این رئیس ادم میفرسته که منو بکشن ولی با دیدن من‌ پشیمون میشه چون از من خوشش میاد ولی میخواد جونگ کوک رو بکشه چون باهاش دشمنی داره،ولی این نکته رو باید در نظر بگیرم که یکی از توی خونه داره به اون رئیس کمک میکنه..یکی به غیر از یوری؟!




رفتم سمت میز پشت سرش و دنبال یچیزی گشتم:
-تو اولش بهم گفتی احمق،هوم؟



چیزی نگفت که زیر چشمای زوم جونگ کوک که یجورایی متعجب از زرنگیم و عصبی از حرفایی که اون مرد لو داد نگام میکرد..
ادامه دادم:
-تا همینجاشم به اندازه ی کافی همه چیز رو لو دادی پسر جون!





و بعد رفتم جلوش و در شیشه رو باز کردم و کل اسید رو روی صورتش خالی کردم.. یهو صورتش شروع کرد به یجوری شدن که چشمامو به یک ور دیگه دادم..




گفتم:
-حق نداشتین با جون جونگ کوک بازی کنین،تو که چند دقیقه بعد میری اون دنیا ولی وقتی رئیست هم اومد اونجا میتونی سلامم رو بهش برسونی..





صدای فریادش به شدت ترس توی تنم انداخته بود و تموم بدنم سیخ شده بود ولی خودم رو جدی نشون میدادم..



دیگه نتونستم تحمل کنم و شیشه رو انداختم و رفتم سمت در که داد زد:
-توی عوضی..باید همونجا توی ماشین تورو هم میکشتم حرو،،مزادههه





چشمام یک دفعه پر از اشک شد و بهش نگاه کردم،لونا عصبی و شوکه گفت:
-تورو هم میکشتم؟ی..یعنی چی؟ منظورت چیه؟مگه اون یک تصادف نبود؟






چیزی نگفت و فقط از درد سرش رو پایین انداخت..یا شایدم اون موقع من اینجوری فکر میکردم،رفتم سمتش و گفتم:
-حرف بزن اشغال





چیزی نگفت و حتی حرکت هم نکرد،شونه هاش رو گرفتم و با گریه جیغ زدم:
-یعنی چی تو رو هم میکشتممم؟یعنی چییی؟تو مامان بابام رو کشتی؟





اروم گفتم:
-چرا؟




جواب ندادم که با هل دادنش جیغ زدم:
-چرراا؟
دیدگاه ها (۴۴)

my favourite drug 93

my favourite drug 94

my favourite drug 91

my favourite drug 90

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

انتقام سخت Part: 3جونگ کوک: جونگ اون خوابید بیا ات: باشه سری...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³²ویو: اتاز وقتی برگشته بودیم...تق...

ارباب خشن من ۲۰

انتقام سخت Part: 4ات: لطفاجونگ کوک: به نفعت هس همکاری کنی وی...

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

ادامه پارت ۳۴

پارت دویوری: چرا آخه ها چرااااااااا( داد و گریه )شبیوری: جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط