{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My lovely neighbor part : 83

دوباره تکرار کرد :
_ پنجاه درصد من باید خیلی خودخواه باشم و اگه من از این چشم پوشی کنم و یه روزی یه اتفاقی برای بچه ام بیفته نمیتونم با خودم کنار بیام
با این که احتمالات رو میدونستم اما هیچ وقت به این فکر نکرده بود که شاید اون نخواد ریسک کنه شنیدن اقرارش به این که چه احساسی داره مایه ی دل شکستگی و ناراحتیم بود
وقتی که ساکت موندم ادامه داد :
_ ما قبلا هیچ وقت این مسئله رو مطرح نکرده بودیم و این واقعا جدیه یکی از دلایلی که از رابطه باهات طفره می رفتم هم همین بود وقتی که گفتم نمیخوام هیچ وقت بچه ای داشته باشم به معنای واقعی کلمه گفتمش ولی تو اون موقع به طور کامل متوجه اش نشدی
احساسم مثل این بود که پیله ای انکار امنی رو که از لحاظ فکری هفته ها پیش برای خودم ساخته بودم رو دارن ریش ریش میکنن این پریشون کننده بود اما خدا کمکم کنه، من حتى نمیتونم زندگی رو بدون وجودش تصور کنم نه الان و نه هیچ وقت دیگه
نمی دونستم چطور احساساتم رو بروز بدم کلمات تو دهنم نمی چرخیدن
زمزمه کرد : _ متاسفم
+ اشکالی نداره
_ ولی ببین... چیزی که میدونم چیزی که باید انجام بدم و چیزی که میخوام انجام بدم با همدیگه متناقضن من گفتم که بچه نمیخوام ولی باور کن چیزی به جز دیدن روزی که شکم تو به خاطر رشد بچه ی من بزرگ میشه رو ان قدر واقعی و عمیق میخوام عاجزانه میخوام تا بچه مون رو توی دست‌هام بگیرم ولی نمیتونم انجامش بدم و تو لیاقت تجربه کردنش رو داری من با مطرح نکردن این موضوع جای تو هم تصمیم خودخواهانه ای بر اساس احساسات خودم گرفتم نمیتونم بگم که به خاطرش متاسف یا پشیمونم ولی هم زمان فکر میکنم تو متوجه نیستی که خودت رو درگیر چی کردی باید این مکالمه رو مدت‌ها پیش انجام میدادیم
فکر میکنه احمقم اگه اعتراف کنم ترجیح میدم خودش رو داشته باشم؟
+ نمیخوام دروغ بگم خیلی دلم بچه میخواد اما نه با هیچ کس دیگه ای کلی بچه وجود داره که نیاز دارن به فرزندی پذیرفته بشن ما میتونیم از این راه بریم من حس میکنم که انگار برای نفس کشیدن به تو محتاجم و دلیلت برای این که نمیخوای ریسک کنی رو درک میکنم پس اگه بین تو و فرزند بیولوژیکی حق انتخاب داشته باشم....تو رو انتخاب میکنم و حتى احتیاجی ندارم تا دوباره بهش فکر کنم
_ چطور امکان داره همچین چیزی رو واقعی و عمیق بخوای؟
+ این به سناریوی بی نقص نیست دردناکه اما برام انتخاب سختی نیستن من بدون بچه میتونم زندگی کنم اما بدون تو نمیتونم
امیدوارم این باعث نشده باشه مأیوس به نظر برسم این به حقیقت صادقانه بود
منو برای یک بغل طولانی در آغوش کشید به سختی نفس میکشید انگار که انتظار جواب من رو نداشت انگار که در یک زمان هم آرامش پیدا کرد و هم دچار کشمکش درونی شد
رهام کرد و گفت :
_ این نگرانی منه بسیار خب؟ و تا آخرش بهم گوش بده
+ باشه
_ فرض کن ما هیچ وقت از خودمون بچه ای نداشته باشیم و بعد برای من اتفاقی بیفته...اما برای تو خیلی دیره که بچه دار بشی و بعد من رو هم از دست بدی بعدش چی؟
+ این طوری فکر نکن
_ این یه احتمال كاملا واقعيه
از فکر کردن به چنین چیزی خودداری میکنم
+ نه
_ میخوای بدونی گندترین قسمتش چیه؟ دلم میخواد بشینم اینجا و بگم که اگه اتفاقی برام افتاد میخوام که با کس دیگه‌ای ملاقات کنی همه چیز رو بذاری کنار و به زندگی ادامه بدی و دوباره عاشق بشی اما من به عوضی خودخواهم یکی از دلایلی که نمیخوام بمیرم این هست که نمیخوام هیچ وقت هیچ کس دیگه ای تو رو داشته باشه به همون اندازه که از مادرم به خاطر این که چقدر به پدرم وفاداره خرده میگیرم حاضرم آدم بکشم تا تو همون حس رو به من داشته باشی فقط میخوام تا همیشه نگاه تو به من باشه خیلی وضع گندیه یا چی؟ من میترسم تو در آخر من رو فراموش کنی...
+ هیچ وقت این اتفاق نمیفته
_ من به ترسیدن به خاطر چشم به راهی مرگ عادت کردم اما به نوعی برای پذیرفتنش روزهام رو با نقاشی کردن تصویر مکان‌هایی که باور داشتم هیچ وقت قرار نیست ببینم میگذروندم اما الان همه چیز متفاوته به نظر نمیاد دیگه بتونم بپذیرمش الان من فقط میخوام زندگی کنم الان اشتیاقم به زندگی قوی تر از ترسم از مرگه...به خاطر تو ، تو دلیل این هستی که من بدجور میخوام زنده بمونم
بعد از شنیدن اعترافش قلبم پر از احساسات شد
تو ذهنم هیچ تردیدی راجع به دوست داشتن این مرد بیشتر از هر چیزی تو دنیا نبود اون زبانم رو بند آورده بود و با وجود همه ی چیزهایی که باید میگفتم در عوض سعی کردم شوخی کنم
+ این همون مردیه که عادت داشت من رو بندازه به مردای دیگه

سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
لایک : ۵۰
کامنت : ۴۰
ری‌پست : ۱۲
دیدگاه ها (۳)

یا با تو باید باشد یا اگه تو کنارم نیستی که نمیخوام این زندگ...

وقتی که ازشون میخوایم بند کفشمونو ببندن

من یونمین شیپ میکنم ولی به نظرم این دو نفر خیلی بهم میاندیگ...

(ادامه پارت قبل)چان: برای چی برگشتی؟ا.ت: چان من.. من نمیتونم...

فرق بین چهار دیواری و خونه واقعینه الان که فکر میکنم ، میتون...

سلام دوستان عزیزم شبتون بخیر باشه راستش به خاطر یه دلایلی دی...

عاهاااای مردمممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط