دیو و دلبر
دیو و دلبر
پارت ۷
***
چشمهایش را به آرامی باز کرد اما با دیدن ان مرد چشمهایش از ترس لرزیدن
آن مرد با آن پوزخند سردش نزدیک دلربا شدش
دلربا جیغ میکشید
آن مرد دسته اش را روی دهان دلربا گذاشت و کنار گوشش به آرامی گفت
-آروم باش توله
دلربا دستش را گاز گرفت اما آن مرد با پوزخنده اش دلربا را آرام کرد
دلربا آن دختر با ترس و لرز گفت
_عوضی بابام کجاست
آن مرد تک خنده ای کرد و به آرامی گفت
-اینجاست
دلربا با ترس چسبید به تخت بیمارستان
پتوی بیمارستان را در چنگش گرفت و غرید
-برو بیرون
_نچ نشد توله کوچولو
-باب
_خفه شو هرزه کوچولو
و بعد آن مرد قدم های محکمش را به در اتاق آن بیمارستان کشوند و بیرون شد
دلربا زار زار گریه میکرد
پارت ۸
باباش همراه خانوم دکتر وارد اتاق شدن دلربا هنوز که هنوزه گریه میکرد از همه وحشت داشت
باباش نزدیکش شد دلربا با شرمندگی سرش را پایین انداخته بود و زار زار به گریه ادامه میداد
-دخترکم بابات اینجاس بگو چته هان دخترم
دلربا اشک هایش را پاک کرد و به آرامی زیر لب گفت
_ببخشید بابا
_برای چی دخترکم
دسته در با صدای بدی به پایین کشیده نموند با دیدن دوستش که الان شده بود دشمنش خیره ماند
عسل با نگرانی به سمت دلربا آمد
-عزیزم خوبی
دستهای عسل روی گونه دلربا میلغذید
دلربا دست های سرد عسل را از روی گونه اش به پایین کشید
باباش متعجب گفت
-دلربا دخترم چت شده
_بابایی شرمنده اتم
عسل میپرد وسط حرف های دلربا
-عمو دلربا فقط یه کوچولو ازم دلخوره مگه نه
چشماشو می اندازه به دلربا
دلربا با نفرت و چشم های اشک آلود به روی پتو اش می اندازه خانوم دکتر با آرامی گفت
-میتونید خانوم کوچولومون رو ببرید خونه فقط آقای حسینی برای ترخیص یکم برگه برای امضا میخواهد
بابای دلربا سرش را دوبار تکان میدهد و میرود بیرون
و الآن عسل و دلربا در اتاق هستن
#رمان
پارت ۷
***
چشمهایش را به آرامی باز کرد اما با دیدن ان مرد چشمهایش از ترس لرزیدن
آن مرد با آن پوزخند سردش نزدیک دلربا شدش
دلربا جیغ میکشید
آن مرد دسته اش را روی دهان دلربا گذاشت و کنار گوشش به آرامی گفت
-آروم باش توله
دلربا دستش را گاز گرفت اما آن مرد با پوزخنده اش دلربا را آرام کرد
دلربا آن دختر با ترس و لرز گفت
_عوضی بابام کجاست
آن مرد تک خنده ای کرد و به آرامی گفت
-اینجاست
دلربا با ترس چسبید به تخت بیمارستان
پتوی بیمارستان را در چنگش گرفت و غرید
-برو بیرون
_نچ نشد توله کوچولو
-باب
_خفه شو هرزه کوچولو
و بعد آن مرد قدم های محکمش را به در اتاق آن بیمارستان کشوند و بیرون شد
دلربا زار زار گریه میکرد
پارت ۸
باباش همراه خانوم دکتر وارد اتاق شدن دلربا هنوز که هنوزه گریه میکرد از همه وحشت داشت
باباش نزدیکش شد دلربا با شرمندگی سرش را پایین انداخته بود و زار زار به گریه ادامه میداد
-دخترکم بابات اینجاس بگو چته هان دخترم
دلربا اشک هایش را پاک کرد و به آرامی زیر لب گفت
_ببخشید بابا
_برای چی دخترکم
دسته در با صدای بدی به پایین کشیده نموند با دیدن دوستش که الان شده بود دشمنش خیره ماند
عسل با نگرانی به سمت دلربا آمد
-عزیزم خوبی
دستهای عسل روی گونه دلربا میلغذید
دلربا دست های سرد عسل را از روی گونه اش به پایین کشید
باباش متعجب گفت
-دلربا دخترم چت شده
_بابایی شرمنده اتم
عسل میپرد وسط حرف های دلربا
-عمو دلربا فقط یه کوچولو ازم دلخوره مگه نه
چشماشو می اندازه به دلربا
دلربا با نفرت و چشم های اشک آلود به روی پتو اش می اندازه خانوم دکتر با آرامی گفت
-میتونید خانوم کوچولومون رو ببرید خونه فقط آقای حسینی برای ترخیص یکم برگه برای امضا میخواهد
بابای دلربا سرش را دوبار تکان میدهد و میرود بیرون
و الآن عسل و دلربا در اتاق هستن
#رمان
- ۶۸۰
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط