به آواره زمین بخشیدم، از او خان درآوردم
به آواره زمین بخشیدم، از او خان درآوردم
از آن ویرانۀ بیمشتری، دکّان درآوردم
.
ردایی ژنده و دستار چرک و پاره کفشی داشت
به زورِ خلعت از دریوزهای، سلطان درآوردم!
.
نه تنها من که دیگر خویش را هم بعد از آن نشناخت
که از بی دست و پایی، رستمِ دستان درآوردم
.
در این دنیا کجا مانند من تَردَست مییابی؟
من اینجا از کلاهِ شرعیام، شیطان درآوردم!
.
خمیر کفر و دین را سامری آنگونه هم میزد
که من جادو شدم، از آن میان عرفان درآوردم
زمانی هر چه میفرمود، حتّی شک نمیکردم
دمار از روزگار خویش با ایمان درآوردم
.
برای لحظهای پروانگی در پیله پوسیدم
سرِ آزادگی آخر، سر از زندان درآوردم
.
ریا وقتی تنورش گرم میشد، نانم آجر شد
از آن پس خون دل خوردم، نگویی نان درآوردم
.
از اوّل هم گرفتار طبیبی نابلد بودم
که از یک درد، صدها درد بیدرمان درآوردم
.
دهان از شیر مادر تا گرفتم، گفت: از این پس نان...
منِ خوشباور آنجا یک بغل دندان درآوردم!
.
#مرتضی_فاتحی_نسب
بهمن ۱۴۰۲
.
#ادبیات_معاصر_ایران
#شعرناب
از آن ویرانۀ بیمشتری، دکّان درآوردم
.
ردایی ژنده و دستار چرک و پاره کفشی داشت
به زورِ خلعت از دریوزهای، سلطان درآوردم!
.
نه تنها من که دیگر خویش را هم بعد از آن نشناخت
که از بی دست و پایی، رستمِ دستان درآوردم
.
در این دنیا کجا مانند من تَردَست مییابی؟
من اینجا از کلاهِ شرعیام، شیطان درآوردم!
.
خمیر کفر و دین را سامری آنگونه هم میزد
که من جادو شدم، از آن میان عرفان درآوردم
زمانی هر چه میفرمود، حتّی شک نمیکردم
دمار از روزگار خویش با ایمان درآوردم
.
برای لحظهای پروانگی در پیله پوسیدم
سرِ آزادگی آخر، سر از زندان درآوردم
.
ریا وقتی تنورش گرم میشد، نانم آجر شد
از آن پس خون دل خوردم، نگویی نان درآوردم
.
از اوّل هم گرفتار طبیبی نابلد بودم
که از یک درد، صدها درد بیدرمان درآوردم
.
دهان از شیر مادر تا گرفتم، گفت: از این پس نان...
منِ خوشباور آنجا یک بغل دندان درآوردم!
.
#مرتضی_فاتحی_نسب
بهمن ۱۴۰۲
.
#ادبیات_معاصر_ایران
#شعرناب
- ۱.۱k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط