{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از چيزى حرف می‌زد كه حرفش نبود. به چيزى می‌خنديد كه در خل

از چيزى حرف می‌زد كه حرفش نبود. به چيزى می‌خنديد كه در خلوت به گريه‌اش انداخته بود. او با كسى بود كه دوستش نداشت و صورت كسى را پشت چشمانش داشت كه انكارش میكرد. او از آن‌چه نبود نقابى ساخته بود و آنچه را كه بود پشتش پنهان كرده بود.
دیدگاه ها (۰)

اگر میدانستی در آنسویِ سکوت چه اقتداری نهفته است، برای همیشه...

عذابَست این جهان بی‌تو، مَبادا یک زمان بی‌توبه جانِ تو که جا...

" حرف است فرآوان و دگر حوصله ای نیست "" از بغضِ عمیق به گلوی...

مرا به چه کسی سپردی؟که رفتی و بازنگشتی دیگر؟

‎کاش می‌شد بعضی نگاه‌ها را قاب گرفت؛
نه برای آنچه نشان می‌ده...

وقتی گریه می‌کنی، خدا چه می‌گوید؟ خداوند متعال از فرشتگانش م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط