{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سپرد دست خدا بند بند جانش را

سپرد دست خدا بند بند جانش را
تمام دار و ندارش گل جوانش را

پرنده پر زد و از میله های تن رد شد
گرفت حسرت وغم رنگ اسمانش را

گلی که از همه گل ها محمدی تر بود
گلاب ناب شد و سوخت دیدگانش را

چه داستان غریبی که باغبان امروز
نظاره گر شده پاییز را خزانش را

چقدر قصه تلخی پدر کنار پسر
بغل گرفته بقایای ارغوانش را...

محمدحسین مددی

#انجمن_ادبی_آغاز
#محمدحسین_مددی
#شعرخوانی
#شعرخراسان
#شعر_جوان
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط