˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۴ پارت
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۴ پارت
غروب شده بود و نور نارنجی خورشید از پنجرههای بزرگ سالن به داخل میتابید.
روی مبل نشسته بودم و به باغ نگاه میکردم که صدای تهیونگ رو شنیدم.
— ات، بیا اینجا.
برگشتم سمتش. کنار پنجره ایستاده بود و دو فنجون چای روی میز کوچیک کنارش قرار داشت.
بلند شدم و به سمتش رفتم.
& چی شده؟
— هیچی. گفتم یکم کنار هم بشینیم.
لبخند زدم و روی صندلی روبهروش نشستم. چند دقیقهای دربارهی چیزهای معمولی حرف زدیم؛ از باغ و خونه گرفته تا خاطرههای کوچیکی که هرکدوممون از گذشته داشتیم.
بعد، وسط حرفهام، متوجه شدم تهیونگ ساکت شده و نگاهم میکنه.
& چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟
— دارم به یه چیزی فکر میکنم.
& به چی؟
فنجونش رو روی میز گذاشت.
— به اینکه از کی حضور تو برام اینقدر مهم شد.
قلبم یکدفعه تندتر زد.
برای چند ثانیه نتونستم چیزی بگم. تهیونگ معمولاً احساساتش رو اینقدر مستقیم بیان نمیکرد و همین باعث میشد حرفش بیشتر به دلم بشینه.
& خودت به نتیجه رسیدی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
— هنوز دارم سعی میکنم بفهمم.
& پس عجله نکن.
— نمیکنم.
بعد از کمی مکث، دستش رو روی میز گذاشت؛ درست کنار دست من.
نگاهش کردم. انگشتهام رو آهسته جلو بردم تا دستش رو لمس کنم. اون هم دستم رو گرفت و انگشتهامون در هم قفل شد.
این بار هیچکدوممون دستمون رو عقب نکشیدیم.
تهیونگ کمی به سمتم خم شد و با صدای آرومی گفت:
— میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
& بپرس.
— وقتی پیش منی، واقعاً احساس آرامش میکنی؟
لبخند زدم.
& بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی.
نگاهش برای لحظهای روی چشمهام موند. بعد دستم رو کمی بالا آورد و بوسهی کوتاهی روی پشت دستم گذاشت.
تهیونگ دوباره نگاهم کرد؛ این بار بدون اون حالت سرد و فاصلهای که همیشه بین خودش و بقیه نگه میداشت.
— نمیخوام فقط کسی باشم که کنارش احساس امنیت میکنی، ات.
آروم پرسیدم:
& پس میخوای چی باشی؟
جوابش رو بیدرنگ نداد. انگار میخواست مطمئن بشه که این حرف رو واقعاً از ته دلش میزنه.
— کسی که وقتی اتفاق خوبی برات میافته، اولین نفری باشم که دلت میخواد بهش خبر بدی. کسی که روزهای سختت رو هم کنار تو باشه. کسی که لازم نباشه جلویش وانمود کنی حالت خوبه.
چشمهام از شنیدن حرفهاش گرم شد.
& تهیونگ...
— و اگه خودت هم بخوای، میخوام بیشتر از این بهت نزدیک بشم.
دستش رو محکمتر گرفتم.
& منم همینو میخوام.
برای اولین بار، لبخندش رو بدون اینکه بخواد پنهونش کنه دیدم.
از جاش بلند شد و کنارم نشست. فاصلهمون کم شد و من سرم رو آروم روی شونهاش گذاشتم.
دستش دور شونههام قرار گرفت و من دستهام رو روی دستش گذاشتم.
هیچ حرفی لازم نبود.
همونجا، کنار پنجرهای که نور آخر غروب ازش میتابید، فهمیدم بعضی احساسها با جملههای بزرگ شروع نمیشن؛ گاهی با یک دست گرفتن ساده، یک بوسهی کوتاه و موندن کنار کسی شکل میگیرن.
چند دقیقه بعد، سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.
& یه چیزی بگم؟
— بگو.
& فکر کنم دیگه اونقدرها هم ازت نمیترسم.
تهیونگ لبخند محوی زد.
— خوبه. چون منم دیگه نمیخوام ازم فاصله بگیری.
دوباره سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
این بار، وقتی دستم رو گرفت، دیگه هیچ تردیدی بینمون نبود...
------------------------------------
🌤ادامه دارد...
بودنتون و حمایتتون خیلی قشنگه. 🤍
غروب شده بود و نور نارنجی خورشید از پنجرههای بزرگ سالن به داخل میتابید.
روی مبل نشسته بودم و به باغ نگاه میکردم که صدای تهیونگ رو شنیدم.
— ات، بیا اینجا.
برگشتم سمتش. کنار پنجره ایستاده بود و دو فنجون چای روی میز کوچیک کنارش قرار داشت.
بلند شدم و به سمتش رفتم.
& چی شده؟
— هیچی. گفتم یکم کنار هم بشینیم.
لبخند زدم و روی صندلی روبهروش نشستم. چند دقیقهای دربارهی چیزهای معمولی حرف زدیم؛ از باغ و خونه گرفته تا خاطرههای کوچیکی که هرکدوممون از گذشته داشتیم.
بعد، وسط حرفهام، متوجه شدم تهیونگ ساکت شده و نگاهم میکنه.
& چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟
— دارم به یه چیزی فکر میکنم.
& به چی؟
فنجونش رو روی میز گذاشت.
— به اینکه از کی حضور تو برام اینقدر مهم شد.
قلبم یکدفعه تندتر زد.
برای چند ثانیه نتونستم چیزی بگم. تهیونگ معمولاً احساساتش رو اینقدر مستقیم بیان نمیکرد و همین باعث میشد حرفش بیشتر به دلم بشینه.
& خودت به نتیجه رسیدی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
— هنوز دارم سعی میکنم بفهمم.
& پس عجله نکن.
— نمیکنم.
بعد از کمی مکث، دستش رو روی میز گذاشت؛ درست کنار دست من.
نگاهش کردم. انگشتهام رو آهسته جلو بردم تا دستش رو لمس کنم. اون هم دستم رو گرفت و انگشتهامون در هم قفل شد.
این بار هیچکدوممون دستمون رو عقب نکشیدیم.
تهیونگ کمی به سمتم خم شد و با صدای آرومی گفت:
— میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
& بپرس.
— وقتی پیش منی، واقعاً احساس آرامش میکنی؟
لبخند زدم.
& بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی.
نگاهش برای لحظهای روی چشمهام موند. بعد دستم رو کمی بالا آورد و بوسهی کوتاهی روی پشت دستم گذاشت.
تهیونگ دوباره نگاهم کرد؛ این بار بدون اون حالت سرد و فاصلهای که همیشه بین خودش و بقیه نگه میداشت.
— نمیخوام فقط کسی باشم که کنارش احساس امنیت میکنی، ات.
آروم پرسیدم:
& پس میخوای چی باشی؟
جوابش رو بیدرنگ نداد. انگار میخواست مطمئن بشه که این حرف رو واقعاً از ته دلش میزنه.
— کسی که وقتی اتفاق خوبی برات میافته، اولین نفری باشم که دلت میخواد بهش خبر بدی. کسی که روزهای سختت رو هم کنار تو باشه. کسی که لازم نباشه جلویش وانمود کنی حالت خوبه.
چشمهام از شنیدن حرفهاش گرم شد.
& تهیونگ...
— و اگه خودت هم بخوای، میخوام بیشتر از این بهت نزدیک بشم.
دستش رو محکمتر گرفتم.
& منم همینو میخوام.
برای اولین بار، لبخندش رو بدون اینکه بخواد پنهونش کنه دیدم.
از جاش بلند شد و کنارم نشست. فاصلهمون کم شد و من سرم رو آروم روی شونهاش گذاشتم.
دستش دور شونههام قرار گرفت و من دستهام رو روی دستش گذاشتم.
هیچ حرفی لازم نبود.
همونجا، کنار پنجرهای که نور آخر غروب ازش میتابید، فهمیدم بعضی احساسها با جملههای بزرگ شروع نمیشن؛ گاهی با یک دست گرفتن ساده، یک بوسهی کوتاه و موندن کنار کسی شکل میگیرن.
چند دقیقه بعد، سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.
& یه چیزی بگم؟
— بگو.
& فکر کنم دیگه اونقدرها هم ازت نمیترسم.
تهیونگ لبخند محوی زد.
— خوبه. چون منم دیگه نمیخوام ازم فاصله بگیری.
دوباره سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
این بار، وقتی دستم رو گرفت، دیگه هیچ تردیدی بینمون نبود...
------------------------------------
🌤ادامه دارد...
بودنتون و حمایتتون خیلی قشنگه. 🤍
- ۵۴۳
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط