contact 🍷
contact 🍷
#contract
𝑃𝑇10
ویو هویج:
تولدها همیشه روزهای مهمی توی زندگیان، اما اینکه تنها اون رو جشن بگیری یا با خانوادهت، مهمتره. البته اگه خانواده اجباری نباشه.
جیمین هیچوقت اهل جشن گرفتن نبود. نه شمعی، نه کیکی، نه حتی تبریکهای تکراریای که هر سال از آدمهای مختلف میشنید.
اما امسال فرق داشت. یا حداقل خودش دلش میخواست فرق داشته باشه.
تمام روز رو با همون قیافهی بیتفاوت اجباریش گذرونده بود، درحالیکه هر بار ات از کنارش رد میشد، ناخودآگاه منتظر میموند دختر چیزی بگه. هر بار صدای قدمهاش نزدیک میشد، جیمین بیدون اینکه سرشو بلند کند، حواسش جمع میشد؛ انگار ممکن بود تبریک ات چیزی بیشتر از یک جملهی ساده باشد. چیزی که ثابت کند او هم، مثل جیمین، این روز را به خاطر سپرده.
حتی وقتی ات همراه جان و جی برای سومین بار از جلوی سالن رد شد و صدای خندهشون توی راهرو پیچید، جیمین سرش رو بلند کرد. ولی ات حتی نگاهش هم نکرد. جیمین فقط لیوانش رو روی میز گذاشت. انگشتهاش چند لحظه دور شیشه موندند و بعد آرام رهاش کردند. احمق بود که انتظار داشت یادش بمونه.
شب، ات تازه لباس خوابش رو پوشیده بود که صدای دو ضربه به در خورد.
= بفرمایید.
در باز شد و جیمین با یه جعبهی کوچیک وارد شد. نگاهش برای لحظهای روی لباس ات موند و بعد جعبه رو به طرفش گرفت.
_ اینو بگیر.
ات با تعجب به جعبه نگاه کرد.
= چیه؟
_ بازش کن، قرمزی.
جعبه رو گرفت و درش رو باز کرد. وقتی چشمش به فنجون چینی افتاد، لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
فنجون رو بیرون آورد و با دقت نگاهش کرد.
= همون مدله.
_ تبریک میگم. چشمهات هنوز کار میکنن.
= جیمین... بالخره یه کارو درست انجام دادی.
_پس دیگه لازم نیست سخنرانی کنی، خوبه.
جیمین شونهای بالا انداخت، ولی نگاهش برای لحظهای روی لبخند ات موند؛ لبخندی که تمام روز منتظر دیدنش بود و حالا نمیدانست با دیدنش باید خوشحال باشه یا از خودش عصبانی که چرا همین براش کافیه.
دختر فنجون رو روی میز گذاشت، بعد به جیمین نگاه کرد؛ نگاهش نرمتر از چیزی بود که میخواست نشون بده.
= ممنون.
جیمین انتظار این جواب رو نداشت. پلک زد و برای لحظهای نگاهش از صورت ات لغزید، انگار میترسید چیزی در چشمهاش لو بره. بعد دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد.
_ بهخاطر فنجونه؟
= نه، بهخاطر اینکه بالاخره یه کار درست انجام دادی.
_ چه قلب بزرگی داری، قرمزی.
= میدونم.
جیمین چیزی نگفت. به طرفش رفت و هر قدمش فاصلهای رو کم میکرد که خودش هم نمیدونست چرا دلش نمیخواست حفظش کنه. در عین حال، هر قدم براش شبیه نزدیک شدن به چیزی بود که اگر لمسش میکرد، دیگه نمیتونست وانمود کند براش اهمیتی نداره. ات هنوز داشت با رضایت به فنجون نگاه میکرد که سرش رو بالا آورد و نگاهشون برای لحظهای به هم گره خورد. خواست عقب بره، اما پشتش به دیوار خورد.
= چیکار میکنی؟!
جیمین دستش رو کنار سر ات گذاشت و کمی خم شد. نفسش آرام بود، اما انگشتهاش روی دیوار بیاختیار جمع شده بودن؛ تنها نشانهای که نشون میداد این نزدیکی برای خودش هم به اندازهی ات خطرناکه.
_ هیچی.
= پس چرا اینجوری نگام میکنی؟
جیمین جواب آمادهای داشت، اما چند ثانیه طول کشید تا به زبونش بیاره. نگاهش روی چشمهای ات موند؛ روی اون تردید کوتاهی که دختر سعی میکرد پنهانش کنه. دلش میخواست همون لحظه بپرسه چرا تمام روز نگاهش نکرده، چرا تبریک نگفته، چرا هر بار که به کس دیگه ای میخنده، چیزی درون جیمین بیدلیل سنگین میشه. اما هیچکدوم از این سؤالها از لباش بیرون نیومدن.
_ شاید چون چیز جالبی برای نگاه کردن پیدا کردم.
ات چشمهاش رو باریک کرد، ولی این بار فوراً جواب نداد. گرمای نگاه جیمین باعث شد برای یک لحظه یادش بره باید ازش فاصله بگیره. خودش هم نمیفهمید چرا از اینکه جیمین اینطور نگاهش میکنه، هم دلش میخواد فرار کنه و هم نمیتونه چشم ازش برداره.
= برو یکی دیگه پیدا کن.
_ متأسفم، انتخابهام محدوده.
لبخند محوی روی لبش نشست. صورتش رو نزدیکتر آورد و ات، با وجود تموم تلاشش برای حفظ خونسردی، ناخودآگاه ساکت شد. حتی نفسش رو هم آهستهتر کرد، انگار کوچکترین حرکت میتونست این فاصلهی شکننده رو از بین ببره. فاصلهشون کم و کمتر شد.
ـــــ
ببخشید ولی ادامه کامنتا🧚🏻♀️
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#contract
𝑃𝑇10
ویو هویج:
تولدها همیشه روزهای مهمی توی زندگیان، اما اینکه تنها اون رو جشن بگیری یا با خانوادهت، مهمتره. البته اگه خانواده اجباری نباشه.
جیمین هیچوقت اهل جشن گرفتن نبود. نه شمعی، نه کیکی، نه حتی تبریکهای تکراریای که هر سال از آدمهای مختلف میشنید.
اما امسال فرق داشت. یا حداقل خودش دلش میخواست فرق داشته باشه.
تمام روز رو با همون قیافهی بیتفاوت اجباریش گذرونده بود، درحالیکه هر بار ات از کنارش رد میشد، ناخودآگاه منتظر میموند دختر چیزی بگه. هر بار صدای قدمهاش نزدیک میشد، جیمین بیدون اینکه سرشو بلند کند، حواسش جمع میشد؛ انگار ممکن بود تبریک ات چیزی بیشتر از یک جملهی ساده باشد. چیزی که ثابت کند او هم، مثل جیمین، این روز را به خاطر سپرده.
حتی وقتی ات همراه جان و جی برای سومین بار از جلوی سالن رد شد و صدای خندهشون توی راهرو پیچید، جیمین سرش رو بلند کرد. ولی ات حتی نگاهش هم نکرد. جیمین فقط لیوانش رو روی میز گذاشت. انگشتهاش چند لحظه دور شیشه موندند و بعد آرام رهاش کردند. احمق بود که انتظار داشت یادش بمونه.
شب، ات تازه لباس خوابش رو پوشیده بود که صدای دو ضربه به در خورد.
= بفرمایید.
در باز شد و جیمین با یه جعبهی کوچیک وارد شد. نگاهش برای لحظهای روی لباس ات موند و بعد جعبه رو به طرفش گرفت.
_ اینو بگیر.
ات با تعجب به جعبه نگاه کرد.
= چیه؟
_ بازش کن، قرمزی.
جعبه رو گرفت و درش رو باز کرد. وقتی چشمش به فنجون چینی افتاد، لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
فنجون رو بیرون آورد و با دقت نگاهش کرد.
= همون مدله.
_ تبریک میگم. چشمهات هنوز کار میکنن.
= جیمین... بالخره یه کارو درست انجام دادی.
_پس دیگه لازم نیست سخنرانی کنی، خوبه.
جیمین شونهای بالا انداخت، ولی نگاهش برای لحظهای روی لبخند ات موند؛ لبخندی که تمام روز منتظر دیدنش بود و حالا نمیدانست با دیدنش باید خوشحال باشه یا از خودش عصبانی که چرا همین براش کافیه.
دختر فنجون رو روی میز گذاشت، بعد به جیمین نگاه کرد؛ نگاهش نرمتر از چیزی بود که میخواست نشون بده.
= ممنون.
جیمین انتظار این جواب رو نداشت. پلک زد و برای لحظهای نگاهش از صورت ات لغزید، انگار میترسید چیزی در چشمهاش لو بره. بعد دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد.
_ بهخاطر فنجونه؟
= نه، بهخاطر اینکه بالاخره یه کار درست انجام دادی.
_ چه قلب بزرگی داری، قرمزی.
= میدونم.
جیمین چیزی نگفت. به طرفش رفت و هر قدمش فاصلهای رو کم میکرد که خودش هم نمیدونست چرا دلش نمیخواست حفظش کنه. در عین حال، هر قدم براش شبیه نزدیک شدن به چیزی بود که اگر لمسش میکرد، دیگه نمیتونست وانمود کند براش اهمیتی نداره. ات هنوز داشت با رضایت به فنجون نگاه میکرد که سرش رو بالا آورد و نگاهشون برای لحظهای به هم گره خورد. خواست عقب بره، اما پشتش به دیوار خورد.
= چیکار میکنی؟!
جیمین دستش رو کنار سر ات گذاشت و کمی خم شد. نفسش آرام بود، اما انگشتهاش روی دیوار بیاختیار جمع شده بودن؛ تنها نشانهای که نشون میداد این نزدیکی برای خودش هم به اندازهی ات خطرناکه.
_ هیچی.
= پس چرا اینجوری نگام میکنی؟
جیمین جواب آمادهای داشت، اما چند ثانیه طول کشید تا به زبونش بیاره. نگاهش روی چشمهای ات موند؛ روی اون تردید کوتاهی که دختر سعی میکرد پنهانش کنه. دلش میخواست همون لحظه بپرسه چرا تمام روز نگاهش نکرده، چرا تبریک نگفته، چرا هر بار که به کس دیگه ای میخنده، چیزی درون جیمین بیدلیل سنگین میشه. اما هیچکدوم از این سؤالها از لباش بیرون نیومدن.
_ شاید چون چیز جالبی برای نگاه کردن پیدا کردم.
ات چشمهاش رو باریک کرد، ولی این بار فوراً جواب نداد. گرمای نگاه جیمین باعث شد برای یک لحظه یادش بره باید ازش فاصله بگیره. خودش هم نمیفهمید چرا از اینکه جیمین اینطور نگاهش میکنه، هم دلش میخواد فرار کنه و هم نمیتونه چشم ازش برداره.
= برو یکی دیگه پیدا کن.
_ متأسفم، انتخابهام محدوده.
لبخند محوی روی لبش نشست. صورتش رو نزدیکتر آورد و ات، با وجود تموم تلاشش برای حفظ خونسردی، ناخودآگاه ساکت شد. حتی نفسش رو هم آهستهتر کرد، انگار کوچکترین حرکت میتونست این فاصلهی شکننده رو از بین ببره. فاصلهشون کم و کمتر شد.
ـــــ
ببخشید ولی ادامه کامنتا🧚🏻♀️
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
- ۸۲۷
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط